بزرگ فیلسوف کوچک

...وسیع باش، تنها، و سربزیر و سخت....

د

 

داستانی باید درباره "زنان"...

 

درباره زنان.... داستان ها همیشه درباره زن هاست... حتا اگر در ظاهر قهرمان داستان از جنس قوی باشد. و ما که از "جنس ضعیف" هستیم، در بطن داستانها زندگی می کنیم. در لایه لایه داستان، لایه لایه زندگی...

 

و این آرام و بی صدا زندگی کردن و تاثیر گذاشتن هنر می خواهد. هنری که قدرت می خواهد. قدرتی که از جنس ضعیف برنمی آید اما از جنس "ظریف"! چرا....

و آرزویی هست که کاش این ظرافت –این ظرافت دوست داشتنی- بهتر و عمیق تر درک میشد.

چون حافظ که:

"من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف     تا به حدیست که آهسته دعا نتوان کرد"

 

 

بعدا نوشت: ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
[ شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
ه

 

 

"... هرگز
کسی چنین فجیع
به کشتن خود بر نخاست
که من به زندگی نشستم... "

 

 

 

 

بعدا گذاشت:

حسین در حال درست کردن بستنی!!

  

 

بفرمایید بستنی نیشخند

 

 

 

[ چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
خ

 

خیلی وقتها به "سیزیف" فکر می کنم!  به مجازاتی که گرفتارش بود..... به اون سنگ بزرگ!!!!!

خیلی وقتها به خودم هم فکر می کنم!!!! به سکوت... به سکوت سنگینی که سایه انداخته روی آسمون زندگیم.... به این ابر سهمگینی که انگار سر باریدن نداره......

به تحملش فکر می کنم..... به بالا بردنش از کوه زندگی!!!!

به این فکر می کنم که برعکس سیزیف... فرسایشی اگر باشه نه برای اون سکوت لعنتی، که از آن من خواهد بود...... همیشه و همواره شاید.....

 

 ... من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر       من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش ...

 

 

پی نوشت: باز خواهم گشت اگر حرفی باشد برای گفتن......

 

[ چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
د

 

دل ه دیگه.... بیشتر مواقع یا از چیزی گرفته یا برای چیزی یا کسی تنگ شده..... و این انگار جز معدود مواردی در زندگیه که دست تو نیست و نمی تونی کنترلش کنی و یا حتا مهار....

یه وقتایی انگار ناخودآگاه تصمیمهایی میگیری که شاید کم کنی از این دل گرفتن ها و دل تنگ شدنها و بیشتر از همه فرار کنی از همه غمگین شدن ها... غافل از اینکه گاهی نیاز به انجام کاری نیست که گاهی اشتباه برداشت کردی از احساست و گاهی هم اصلا فایده ای نداره اون همه دوری و فرار که هر چند روز و سال و ایام بگذره احساست همان خواهد بود که بود.....

چند روز گذشته رو کرج بودم و به خاطر همراهی با دایی انگار توفیق اجباری بود که جاهایی رو برم و به محله هایی سر بزنم که انگار یه جورایی این چند سال  فرار کردم ازشون.

 

از کنار کلانتری گذشتم که مجبور شدم اردیبهشت 87 یکی دو ساعت بعد از فوت مامان برم.... و بفهمم که هرچقدر هم بگذره قلب من از یادآوری اون لحظه ها و اون روز فشرده خواهد شد و نفسم تنگ.....

بفهمم که هنوز حتا دست اندازها و پیاده روهای اونجا من رو یاد مامان میندازه.....

از کنار باغ فاتح گذشتم....  کوچه باغی که از اون دی ماه کذایی سال 86 –دقیقا 5 سال-  پا نذاشته بودم توش و حالا باید میفهمیدم که سالهاست دیگه حسی به اون اتفاقها و ماجراها ندارم و خیلی زودتر از اینها همه چی برام بی معنی شده و حتا خنده دار....

 

و دیروز گذشتم... از خیلی خاطراتم... از تمام مسیر پیاده روی از کلاس فرانسه تا خونه.... از تمام مکالمات...فکرها.... تشویشها و نگرانیهای اون موقع..... گذشتم از همه خاطرات تلخی که بعضیها تا هستم برام تلخ میمونه و بعضی برام بی معنی شده و خواهد شد.....

و زمزمه کردم... بهار ما گذشته..... گذشته ها گذشته....... منم به جستجوی سرنوشت.....

 

 

 

 

 

 

[ شنبه ٩ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه