بزرگ فیلسوف کوچک

...وسیع باش، تنها، و سربزیر و سخت....

ی

 

یادم نیست چند سال           پیش بود که کتاب "چه کسی پنیر مرا برداشته؟" رو خوندم. توی کتاب دو تا شخصیت بود که یکی از اونها تقریبا شبیه من بود. نسبت به تغییرات گارد می گرفت و هیچ تلاشی نمی کرد برای کنار اومدن با وضعیت جدید...

من تلاشم رو می کنم اما طول میکشه تا سازگار بشم با تغییرات و شرایط جدید و در این مدت استرس زیادی دارم و تمام نیروم ناخوداگاه میره به سمت اینکه اون تغییرات یا علتی رو که باعثش شده حذف کنم و شرایط برگرده به حالت اول....

چند سالیه که آگاهم به این حسم و واکنشم و تمام سعیم اینه که برطرفش کنم.... خیلی سخته.... بخصوص اگر مثل این روزها اتفاق، اتفاق بزرگی باشه و همه چی خیلی سریع در حال پیش رفتن باشه.... شدیدا مضطربم.... و نمی دونم باید چیکار کنم.....

 

کاش مامان بود.......

 

 

 

[ یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۳:٥٢ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
ن

 

«نترس...آخر کسی نمی داند تو مرا دوست داری! من تنها این راز را به گوش باد گفتم. باد هم به ابرها گفت و آنها از سر احساس گریه کرده و باران قطره قطره چکید و با هر تلنگری این حادثه را فریاد زد! حالا این فریاد، سرسبزی زمین را به انتظار نشسته تا از قلب خاک جوانه های عشق برویاند. نترس، من که گفتم هنوز کسی نمی داند تو مرا دوست داری»

 

 

هنوز هم معتقدم کسی رو که دوستش داریم هر حقی داره حتا اینکه دوستمون نداشته باشه... شرایط خوبی نیست اما در هر صورت باید پذیزفتش... هر
چند خدا را شکر می کنم که تا به حال برای من پیش نیومده....

فکر می کنم تو یه همچین شرایطی نباید اصرار داشت به ادامه رابطه و یا اصرار بر اینکه طرف مقابل هم مثل ما فکر کنه و رفتار کنه و حتا احساسش مثل ما باشه..... چون مطمئنا نتیجه ای نخواهد داشت.....

همونطور که دوست داشتن یه آدم می تونه بدون هیچ دلیلی باشه، دوست نداشتن آدمها هم می تونه بی دلیل باشه.....

 

 

 

 

 

[ جمعه ۱٤ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٦:٢۸ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
ر

 

 

ریخته بر زمین سرد، این همه برگ سرخ و زرد

آه بهار آرزو بر سر ما گذر نکرد.....

 

 

 

از خبر بد شنیدن متنفرم

از اینکه خبر رو به بقیه بگم متنفرم.....

از اینکه فکر کنم الناز هم دیگه نمی تونه پدرش رو ببینه متنفرم....

دوست ندارم هیچ کس به خصوص کسانی که دوستشون دارم تجربه های تلخی رو که داشتم داشته باشن.....

چفدر از خدا خواستم که نیاد  اون روزی که تلفن رو جواب بدم و بشنوم که بابای
الناز هم.....

متنفرم از دنیای مسخره که حتا یک روز خوش رو نمی تونه برای آدمهاش ببینه.....

.....من دلم سخت گرفته است از این مهمانخانه مهمان کش روزش تاریک......

[ دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥٩ ‎ق.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
د

 

 

«....دیگران را هم غم هست به دل، غم من لیک غمی غمناک است...»

 

با این همه.....

«هر دم این بانگ برآرم از دل،

اندکی صبر،

سحر نزدیک است....»

 

 

 

بعدا نوشت:

‎گاهی سکوت...
مادرِ برهنه‌ترین کلماتِ من است
من آسان‌ام
من آسانِ مطلق‌ام
و از تو، از خودم
از خدا، از پیر و پیغمبر خسته‌ام...

                                                سید علی صالحی

 

 

 

[ سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٦:۱٢ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه