قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

بزرگ فیلسوف کوچک
...وسیع باش، تنها، و سربزیر و سخت....

 


ا

 

«... از من اگر بخواهی بدانی خوب تر از تمام ماههای گذشته ام. آنقدر در این ماهها فی البداهه زندگی کرده ام و فی البداهه نگاه کرده ام و فی البداهه خندیده ام و فی البداهه گفته ام و نوشته ام و فی البداهه راه رفته ام و در آغوش کشیده ام که، دیگر یادم رفته قرار نیست برگردی. یادم رفته که – به قول آدم های خیلی خیلی عاقل- هر چیزی حتا نیامدن تو، در زندگی حکمتی دارد. به قول همان شاعری که دوستش داری " کاش دنیا این همه آدم عاقل نداشت"......»**

 

 

 

فکر می کنم هیچ کس به اندازه مادرها حوصله نداره که بشینه و سر صبر و حوصله به نق زدنها و درددلهای آدم گوش بده..... و من دقیقا تا امروز، 3 ساله که از این نعمت محرومم..... و خواهم بود.....

 

 

 

 

**مرگ باری- پدرام رضایی زاده

 

                                                                                                

 

 

 




کلمات کلیدی :
نویسنده : فیلسوف تاریخ : جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠       نظرات ()

ش

 

 

شنبه ٠٣ اردیبشه 90

 

 

ساعت 2:56 به وقت ایرانه. باید روی آسمان کراچی باشیم. تقریبا 4 ساعت دیگه می رسیم بانکوک. پرواز رو که ازش نگم بهتره! مسافرها یه چیز تو مایه های رضا شفیع جم هستن توی فیلم " ارتفاغ پست ". دارم آهنگ محسن چاوشی گوش میدم. یه فیلم درجه ج داره پخش میشه به اسم " رن بدلی" که خوب تباید توقع داشت برای این پرواز "جدایی نادر از سیمین" پخش کنن!.

دوست دارم بدونم تایلند چه جور کشوریه. آب و هواش که باید شبیه مالزی باشه اما فرهنگشون با هم فرق داره حتما. اونچه که برام جالبه سفر در زمانه، انگار که میرم یه زمانی در آینده! حتا اگر 3:30 جلوتر باشه...

ساغت 12:45 به وقت بانکوک. برعکس دوبی زیاد معطل نشدیم سریع پاسپورتها رو چک کرذن و بارها رو تحویل گرفتیم. فقط مقادیر زیادی مامان حسین خسته شد چون همش باید دنبال حسین می دوید که نمی دونم چرا اونجا سرعتش زباد شده بود!

بعد از تحویل گرفتن بارها رفتیم یه ترمینال داحلی تا از اونجا به طرف پوکت پرواز کنیم. فرودگاه بانکوک فرودگاه فشنگیه و البته بزرگ اما به نظرم فرورگاه دوبی عظیم تر و زیباتر بود.

از خاله می پرسم این چه هواپیماییه، من عادت ندارم هواپیمای زیر 30 سال سوار شم!!! گویا ایرباس 330 می باشد. احتمالا یک ساعت دیگه می رسیم پوکت. جزیره ای در چنوب غربی بانکوک. که البته میشه گفت مجموع الجزایر پوکت(Phuket).

از فرودگاه تا شهر پوکت یک ساعتی راه هست. اون قدرها شهر پیشرفته ای نیست. خونه ها، مغازه ها کلا ساختارش روستاییه اما زیباست.مدل خونه ها با شیروانیهای آجری یا مشکی که تو یه پس زمینه کوه بلند و پوشیده از سبزه قرار گرفته آدم رو یاد مینیاتورهای چینی و ژاپنی میندازه.

اسم هتل  Hytonهست ،نزدیکه ساحله، به اسم ساحل پاتونگ (Patong). جای شلوغیه و پر از توریست به خصوص اروپاییها که به نطر میرسه حسابی از هوای گرم و شرجی لذت می برن.

 

 

 

 

امروز دیگه نشد حایی رو ببینیم فقط مثل همیشه شام مک دونالد خوردیم کمی در محوطه هتل قدم زدیم .... تا فردا که گشت و گذار و شروع کنیم.....   

 

-------------------------------------------------------------------

بکشنبه 04 اردیبهشت 90

 

امرور خیلی روز آبکی بود!!! صبح رفتیم به سمت دیگه شهر به بندر نیپون (Nippon). اونجا سوار یه قایق تندرو شدیم. من و خاله رفتیم قسمت جلو قایق نشستیم که سر پوشیده هم نبود. وقتی قایق با سرعت می رفت باد و فطره های آب به صورتمون می خورد و کلی لذت بخش بود. روی موجها هم که می رفت و بالا و پایین میشد کلی کیف داشت.

اول رفتیم یه جزیره به اسم مایا بی (Maya Bay) . ورودی جزیره یه راه باریک (اندازه دوتا قایق) بود بین دو نا صخره بزرگ پوشیده از سبزه و درختهای گرمسبری. واقعا ریبا بود. اونجا پر از توریستهایی بود که برای شنا و آبتنی اومده بودن.

 

 کمی اونجا موندیم و عکس گرفنیم و بعد راه افتادیم طرف جزیره بعدی که البته نمیشد واردش بشی. جزیره ای بود با غاری به قدمت 100 سال که محل زندگی  swallow   bird هست.

بعد از اون قایق در فضای بین چند جزیره ایستاد و اون جا انقدر آب زلال بود که میشد ماهی ها رو ببینی. عینک غواصی هم بهت می دادن که با شنا نزدیک تر و بهتر بتونی ماهی ها رو تماشا کنی.

بعد از اون رفتیم به جزیره اصلی به نام پی پی (Phi Phi Island). بزرگترین و زیبا ترین جزیره توی اون مجموعه بود و البته تنها جزیره مسکونی. ساکنان اونجا گویا همه مسلمان هستن و تمام غذاهایی که اونحا سرو میشد حلال بود و مشروب هم سرو نمیشد.

 

 

 در راه برگشت یه جزیره صخره ای خیلی کوچیک هم رفتیم که نمیشد پیاده بشی فقط قایق ها تا ساحلش می رفتن. اونجا مخل زندگی میمونها بود و مردم از توی قایق براشون موز می انداختن و اونا هم خیلی بامزه پوست موز رو جدا می کردن و می خوردن.

 

یک ساعت و نیم برای آخرین جزیره در نطر گرفته بودن بیشتر برای شنا و آفتاب کرفتن. من با اینکه اصلا توی آب نرفتم و بیشتر توی قایق بودم اما حسابی سوخنم. آفتاب شدید و مستقیم می تابید. دماغم حسابی قرمز شده بود. مثل آقای فاگین توی داستان الیور توییست!!

 

 

حدود ساعت 5 بود که برگشتیم هتل. انقدر حسته بودیم که دیگه اترژی برای بیرون رفتن و گشتن نداشتیم. فقط ساعت 10 رفتیم اطراف هتل و من و بهی دمپایی خریدیم (خود خود آبادان!!!). دمپایی من آبی آسمونیه با کلهای لیمویی رنگ.. بسیار دوستش میدارم.

فردا هم قراره بریم یه سری جزیره دیگه که کلا به نام جیمز باند معروفه.

 

 

   

 

 

 

 




کلمات کلیدی :سفر
نویسنده : فیلسوف تاریخ : جمعه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠       نظرات ()


.:: This Themplate By : Theme-Designer.Com ::.


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به بزرگ فیلسوف کوچک مي باشد.