بزرگ فیلسوف کوچک

...وسیع باش، تنها، و سربزیر و سخت....

ا

 

اینکه بیشتر ساعتهای روز رو بیرون از خونه باشی و به جای استراحت تمام روزت به رفتن سر کار و توی ترافیک موندن بگدره زیاد خوشایند نیست. اما گاهی توی همین ترافیک موندن (بی توجه به شلوغی و سر و صدا و حتا آلودگی) زمان خوبیه برای فکر کردن، برای اینکه اگر حرفی برای گفتن داری و یا نوشتن، حسابی توی ذهنت پردازشش کنی و آماده....
من اما باید سریع اون رو بنویسم تا از یادم نره و بعدها بتونم اونطور که دوستش داشتم بیانش کنم... اکثر اوقات امکانش نیست که در لحظه اون چیزی که به ذهنم میرسه رو بنویسم و متاسف میشم از اینکه فرصتش رو نداشتم تا اون فکر و سوژه رو به سرانجام برسونم.....

شاید یکی از انگیره هام برای داشتن ماشین همین باشه! اینکه در لحظه و هروقت که خواستم بتونم بلند فکر کنم و این فکر های بلند! رو  با چیزی مثل ضبط صوت ماندگار کنم- دست کم برای خودم.

 

 

 

 

 

 

 

 

[ جمعه ٢۸ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
ش

 

شوق سفر نداشتی قصد گذر نداشتی
من با تو زنده بودم اما خبر نداشتی

سایه به سایه هر طرف که بودم
همسفرم بودی خبر نداشتی

کوه غم و رو شونم دیدی و بر نداشتی
من با تو زنده بودم اما خبر نداشتی

 

کلا از حیلی چیزا خبر نداشتی... !!

مخلص کلام اینکه:

 ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی....!!

 

 

[ سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
م

 

می خواستم یه مدتی ننویسم اینجا نه اینکه نعطیلش کنم نه..... احساس کردم تمام پستهام دارن غم نامه میشن و از این حالت خوشم نمیاد از نق زدن.... از غمگین بودن..... اما دوستی منصرفم کرد....

به نظرم واژه ها و کلمات هر کدوم انرژی و بار مخصوص به خودشون رو دارن و هر تاثیری که روی مخاطب بذاره مسئولش اون کسیه که تمام اون واژه ها رو به زبان آورده یا نوشته....

هرچند ممکنه مخاطبهای این وبلاگ به انگشتهای دست هم نرسن اما به هرحال دوست ندارم وقتی میان اینجا و همین دو سه خط رو می خونن احساس بدی داشته باشن یا.....

اما همون دوست فکر می کنه من فقط باید خودم باشم(که البته هستم بیشتر از اون چیزی که در دنیای واقعی هستم!) چه غمگین و چه شاد..... و خواننده ها این رو درک خواهند کرد...

مطمئنم که درک می کنن حتا گاهی احساس نهفته پشت نوشته ها رو.... اون حسهای اصلی که شاید هیچ وقت نوشته نشن و پنهان بشن پشت واژه ها و فقط کسانی درکشون کنن که حسی مشترک داشته باشن و یا شناختی خوب از یه فیلسوف کوچک به شدت درونگرا!....

 

 ×× بعدا نوشت:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٦:٢٩ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
ا

 

اساسا! نا امیدی چیز خوبی نیست اما خیلی وقتا واقعا نمیشه به خیلی چیزها امید داشت یا به انجام و فرجام خیلی کارها.... بخصوص اگر آدمی مثل من باشه که در اکثر موارد ناامید و بدبینه!

اما خب برعکسش هم هست.... به یه سری چیزها نمیشه امیدوار نبود، مثلا به مواردی که مستقیما به خود آدم و خود خدا مربوطه! در این جور موارد خیالم راحته.... می دونم اگر حتا به تعبیر من پایان خوشی نداشته اما حتما بهترین حالت ممکن بوده..... و اگر گاهی همه چی خیلی پیچیده و سخت به نظر میرسه، در عین حال، احتمال اتفاق افتادن یه معجزه هم خیلی زیاده...

 

 

« در فلبم همچنان به معجزه اعتقاد دارم، خدا بزرگترین معجزه گر است. او که یک
کرم زشت و بدترکیب را به پروانه ای زیبا تبدیل می کند، حتما قادر است که از نفرت و
ترس هم عشق بیافریند... »

"شبح اپرای پاریس- سوزان کی"

 

 

[ دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه