بزرگ فیلسوف کوچک

...وسیع باش، تنها، و سربزیر و سخت....

ب

 

بچه که بودم، شاید 5،6 ساله یا کمتر، وقتهایی که با اتوبوس میومدیم تهران، همیشه موقع خوابیدن سرم رو میذاشتم روی شونه مامان. چون می دونستم و مطمئن بودم مامان تمام اون 9 ساعت راه رو بیداره و چشمش به جاده.... می دونستم کاملا مراقب من و بهداد هست. برای همین  با خیال راحت چشمهام می بستم و می خوابیدم....

امروز دو ساله که از نبودن مامان می گذره؛ و دو ساله که فهمیدم تمام 26 سال زندگیم رو با اطمینان مامان که بیداره و نگران تمام جاده های زندگیم، سرم رو گذاشتم روی شونه اش و چشمام رو بستم.. حالا دو ساله که مجبورم بیدار باشم و چشم بدوزم به جاده ای که گاهی روشن بوده و پر از تابلوهای راهنما و گاهی تاریک و پر از دست انداز...

امیدم، فقط، به نورافکن های اون بالاست؛ که گرچه گاهی مه از نورش کم می کنه! اما همیشه روشنه......

[ چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
م

 

من و اتاق عمه:

 

 

بدون شرح!!!

 

 

من و لباسی که عمه خریده!!!!!!!!!

 

 

 

تا غمی نیست خوشیم!!!

 

 

 

 

[ پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
ا

این روزها انقدر زمان زود میگذره که متوجه گذر سالها نمیشی چشم باز می کنی می بینی چند سال از وقتی که شروع کردی به استفاده از اینترنت می گذره و این بین اصلا فکر نمی کردم که هفت ساله وبلاگ می نویسم....

سالهای زیادیه... سالهایی که مطمئنا پر از تجربه است.... پر از خاطرات و اتفاقات بد و خوب.....

توی این هفت سال پستهام یه جورایی آینه درونم بوده، تقریبا میشه فهمید که تو ذهنم چی می گذشته، توی اون لحظه چه حسی داشتم و ذهنم درگیر چه چیزهایی بوده. آروم بودم یا پر تلاطم.....

به هر حال، امسال باید وبلاگم رو بفرستم کلاس اول!!!

روز تولدش بهانه ای شد که مرور کنم نوشته هام رو.. و... این پستها رو دوست داشتم:

 

١. مرگ چگونه می آید؟!

٢. خرمشهر

٣. Every thing changes, except change

4. ....

5. چه اعتراف تلخیه....

6. ب

 

 

 

 

[ جمعه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه