بزرگ فیلسوف کوچک

...وسیع باش، تنها، و سربزیر و سخت....

آ

 

 

«..... آنچه در پیش است پوشیده و وهم انگیز و مرموز است. نه می توان آن را پیش بینی کرد و نه حتا از وقوعش جلوگیری کرد. گاهی به او احترام می گذاری و از تصمیم هایش دفاع می کنی، با او مخالفت نمی کنی تا مبادا مجبور شود بین آزادیش و عشق تو، یکی را انتخاب کند و تنها به این امیدواری که با خویشتنداری عاشقانه ات، او را به ماُمنی که از عشق انتظار داشت رسانده باشی، و زمانی چشم باز می کنی و می بینی که خودت را و فردیت ات را در او محو کرده ای. و گاه سعی می کنی هرچه بین تو و او جدایی می افکند از میان ببری و در این میان چه هدفی آسان یاب تر از خود معشوق. که او را این بار برای همیشه، به تصاحب درآوری، بخش تفکیک ناپذیری از خودت کنی، تا هرچه می پسندی بپسندد، از هرچه بدت می آید، بدش آید و در یک کلام از فردیتش فراتر رود، و با تو یکی شود، با تو به اتحاد برسد. تملک، اقتدار، محوشدن، و سرخوردگی همسایه دیوار به دیوار عشقند. اما شاید بین این دو سر طیف، منزل ها و ماُمن های امیدبخشی وجود داشته باشد....» *

 

کاش می دونستم این منزلها و ماُمن ها چیه..... اینجوری شاید کمی امیدوار میشدم......

 

 

 

* مجله مدرسه – جلال توکلیان

** تشکرات فراوان از سهیل

 

 

[ پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
د

 

    دوست دارم ساعتها خوابیدن بچه ها رو تماشا کنم.... خیلی بهم آرامش میده

 

 

[ شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
ی

 

یه حسهایی، یه تجربه هایی هستن که  بین اکثر آدمها  مشترکه و قابل درک...حسهایی که اسیر زمان و مکان نیستن.....

خیلی وقتا پیش میاد که یه جمله توی یه کتاب خوندم یا شاید آهنگ  یا ترانه ای شنیدم .... بعدش دلم گرفته..... نمیگم غصه اما غمی هست که گاهی شیرینن حتا، که  روح و دلم رو آزار نمیده.... اینجور مواقع انگار دلم برای چیری یا کسی یا حتا جایی تنگه.... انگار قسمتی از قلبم، تکه ای از روحم گم شده، جایی جا گذاشتمش......

این حس جز اون حسهای ناشناخته آشناست...ناشناخته از اون جهت که نمی تونم بشناسمش و تحلیل کنم و آشنا، چون خیلی وقتا برام پیش میاد و زیاد تکرار میشه.....

ساعتهایی که تنهام، وقتهایی که با شعرهای حافظ و مولوی میگذره...و یاد چند سال پیش میفتم که تمام شعر "مسافر" سهراب رو حفظ بودم..... و تمام اون شبهایی که آسمون مهتاب باهام بود . ...توی جاده تهران-یزد...... 4 سالی که بهترین سالهای عمرم بود با دوستام توی خوابگاه......  فکر می کنم...اون حس ناشناخته آشنا...یه جور حس خوب دلتنگیه... دل تنگی برای تمام روزهای خوشی که گذشت..... دل تنگی برای تمام شبهای روشن و روزهای روشن تر.....

 

[ جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
د

 

 دلتنگم،

       برای تمام خاطرات خوب گذشته؛

 و مشتاق،

      برای تمام خاطرات خوب  پیش رو.....

 

 

 

[ سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸ ] [ ٩:۳٧ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
ه

همه آدمها هر کدوم به نوعی تنهان. تنهایی به نظرم همیشه بد نبست، گاهی لازمه برای بازنگری و باز بینی خیلی چیزها و خیلی اتفاقها با خودت خلوت کنی. اما اگه این تنهایی تو لحظه های زیادی از زندگیت تکرار بشه، اون وقته که آزاردهنده میشه... و فکر می کنم برای فرار از همین تنهاییه که سعی می کنیم با آدمهای زیادی در ارتباط باشیم و دوست بشیم.

توی این سالها آدمهای زیادی وارد زندگی من شدن؛ گاهی انقدر زودگذر و سطحی بوده که اثری ازشون نه در ذهنم و نه در دلم نمونده. تعداد معدودی اومدن، رد پای عمیق توی زندگیم گذاشتن و رفتن...

خوشحالم که بین این حضور و غیبتها، دو نفر هستن که همیشه و در ثانیه ثانیه زندگیم حضورشون رو حس می کنم. شاید گاهی مثل یه ستاره تو آسمون ابری دیده نشن اما می دونم و مطمئنم که هستن.

خوشحالم که حین پیاده روی هامون، بعد از کار، با الناز می تونیم تمام اتفاقهای بد زندگیم رو به مسخره بگیرم و ورای تاثیرهایی که در زندگیم داشتن برای حتا چند دقیقه بهشون بخندم. خوشحالم و خوشوفت برای تمام موضوعهای جدی و فلسفی که همیشه از میدان ولی عصر تا خونه با الناز دربارشون فکر و صحبت می کنیم...

خوشحالم که در تمام لحظات غمناک و پر از احساسی که تحملشون تنهایی برام سخت بوده، دست سالی رو روی شونه هام حس کردم... و سکوتهاش.... و درک سکوتهام... و خوندن تمام نقطه چینها و اس ام اس های خالی......

خوشحالم برای تمام محبتهای خواهرانه اتون و ممنونم بابت بودنتون.......

  

       

[ سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه