بزرگ فیلسوف کوچک

...وسیع باش، تنها، و سربزیر و سخت....

م

        مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو   یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو !!    

 

 

 

                                هر لحظه با من باش در روح من جاری.......

 

                                 ....حکایت ما جاودانه شود......

                                           

 

                        .......ثبت است بر جریده عالم دوام ما.......

 

 دومین تجربه سفر مشترک من و الناز و سالی اومدن به شهرکرده....دوست دارم این سفرها رو...احتیاج داشتم به آرامشی هر چند موقتی..... احساس خوبی دارم وقتی آقای طلوعی آوازهای قدیمی رو با ضرب می خونه، وقتی با الناز و سالی مسابقه مشاعره رو می بریم....وقتی برای حتا چند ثانیه، دیدن یه منظره قشنگ آرومم می کنه....یه تک درخت...دشتهایی چه فراخ...!!!

به قول سهراب:

... از چه دلتنگ شدی

دل خوشیها کم نیست

مثلا این خورشید....... 

 

[ پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱:٠٠ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
ه

 

...هر آدمی برای خودش یه داستانی داره..... که فکر می کنم شاهکار خلقت نه خلق انسان که خلق داستانهای مختلف توی دل اون داستان اصلیه..... این داستانهای کوتاه و شاید هم بلند گاهی کمدین، گاهی تراژدی گاهی هم حتا ممکنه پایان نداشته باشن... الان و توی این لحظه آرزو می کردم که کاش این داستان من هم  آخر نداشت اما نمی دونم باید بگم متاسفانه یا خوشبختانه کاملا به طرز تراژیکی تموم شد..... هیچ وقت از نراژدی خوشم نیومده ....به خصوص اگر مثل قصه من به طور رمانتیکی شروع بشه اما اخرش بر اساس تراژدی تموم بشه.... می دونم طبق تعریفها توی تراژدی آخر قصه قهرمان یا قهرمانهای داستان  به اشتباهشون پی می برن و به جور خلوص و پاکی میرسن اما..... پایان کمیک رو ترجیح میدم.....

شاید هم کمدی باشه شاید کل کائنات داره به فیلسوفی می خنده که پشیمون نیست از اشتباهش... .

نمی دونم چقدر طول می کشه تا از حساسیتم نسبت به یه سری اسم و آهنگ و شهر کم بشه...... اما می دونم زمانی که همه اینا به تعادل برسه، زمانی که به احساسم اجازه بدم از صفر مطلق بیرون بیاد و به منطقم از 100 مطلق......  اون موقع فیلسوفی جدید متولد خواهد شد.... فیلسوفی که قطعا شباهتی به فیلسوف این روزها نخواهد داشت......

 

 

راهمان اینجا از هم جدا می شود
دیگر برای هم دو بیگانه ایم
هرقدر تلخ باشد و هرقدر دشوار
همه چیز را، آری همه چیز را باید فراموش کنیم ...

اندوهگین مباش، هر غمی را تسلایی است
انسانها هرقدر هم که دوست داشته باشند، میتوانند فراموش کنند
فصلها می آیند و میروند، سالها می گذرند
روزی می آید که تو هم فراموش کنی ...

روزها و شبهایمان را فراموش خواهی کرد
روزها و شبهای عاشقی را...
گویی آنها را نزیسته ای، انگار عاشق نبوده ای

همه چیز را، آری همه چیز را می توانی فراموش کنی
حتی تمام نوشته هایم را، سطر به سطر
چیزی اگر بماند، حزنی عمیق در وجودت خواهد بود ...

«امید یاشار اغوزجان»

 

 

 

 

 

[ پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸۸ ] [ ٩:٢۸ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
و

 

و در تاریخ 2 مرداد 88 حسین پا به این دنیا گذاشت

 

 

 

و اصولا شاعر میگه:

به احترام نور او قیام کن، قیام کن            در آسمان ترین زمین ستاره زد سلام کن

 

 

ما خانوادگی از بدو تولد چشم دیدن دنیا رو نداریم!!!!!

 

ما خانوادگی از بدو تولد حرص هم می خوریم!!!

[ چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸ ] [ ٤:٠۸ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه