قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

بزرگ فیلسوف کوچک
...وسیع باش، تنها، و سربزیر و سخت....

 


 
نمی دونم دلداریه به خودم یا...نمی دونم اما یادمه اولین بار این جمله رو توی کتاب فارسی دبیرستان خوندم فکر می کنم از گاندی باشه: «دوستت دارم از آن روست که عقوبتت می کنم» یه جورایی قبولش دارم.... اما گاهی اوقات فکر می کنم... نمیشه یه جور دیگه دوست داشته شد؟؟!!! بازهم میگم حتا در بدترین شرایط زندگیم نخواستم جای کسانی باشم که فکر می کردم در بهترین شرایط هستن... شاید از این لحاظ شبیه سنی مذهب ها باشم شاید هم مرتد محسوب بشم اما به «جبر» بیشتر معتقدم تا «اختیار»...شاید هم بهتره اینطوری بگم: اختیار ناشی از جبر!!!! به هر حال همیشه فکر کردم... توی هر شرایطی که هستم اون حالت و اون شرایط بهترین حالت ممکن بوده و هست..... اینکه دقیقا 26 سال از رفتن بابا میگذره و 5 ماه از رفتن مامان...شرایط سختیه واقعا سخت..... تنهایی رو برات به ارمغان میاره که با هیچی و هیچ کس پر نمیشه.... اما نمیدونم شاید بهتر از این نمیشد!!! تنها موقعیه که می تونی بفهمی چند مرده حلاجی.... می تونی خودت رو بشناسی...صبر کردن رو یاد بگیری و اینکه چه طوری روی دنیا رو کم کنی!!! و از همه مهمتر یاد میگیری.... چه طوری مثل «ایلیا» توی کتاب کوه پنجم با خدا کشتی بگیری!!!


کلمات کلیدی :
نویسنده : فیلسوف تاریخ : سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧       نظرات ()

 
کتاب "انگار گفته بودی لیلی" نوشته سپیده شاملو برخلاف اسمش و طراحی جلدش!!! اصلا کتاب دوست داشتنی نبود.... مضطربم می کرد خوندنش....اولش فکر کردم فقط مشکل منه اما الناز هم همین حس رو نسبت بهش داشت... نمی دونم برای چی جایزه گرفته بود شاید فقط به خاطر شیوه نوشتنش که از روش "جریان سیال ذهن" –stream of consciousness – استفاده کرده بود...شاید این روش توی ایران جدید باشه اما جاهای دیگه حداقل تا اونجایی که ما تو دانشگاه خوندیم اونقدرها هم جدید نیست.... به هرحال هرطور بود تمومش کردم... بعد از اون کتاب "ابله محله" کریستین بوبن رو که سالی بهم داده بود،خوندم.. دوسنش داشتم خیلی..نمیشه گفت شاهکاره اما آرامش می داد به آدم.... شخصیت «آلبن» رو دوست می داشتم.... الان دارم "چراغها را من خاموش می کنم" رو می خونم نوشته «زویا پیرزاد».... شاید یه جور حس نوستالژیک باعث میشه که کتاب رو دوست داشته باشم.... داستان توی آبادان اتفاق میفته... «بریم و بوارده» خونه های شرکت نفت- اصطلاحهایی که استفاده میشه...خوراکیها...مکانها کاملا برام آشناست...جدای از این با سبک نوشته های پیرزاد آشنام..من رو یاده دانشگاه میندازه... دو تا از کتابهاش رو که داستان کوتاه بود با طاهره سر کلاس تاریخ اسلام خوندیم!!! شاید یه جورایی من رو می بره به دوران شاد و بی غصه دانشگاه و خوابگاه..... این روزها اما بدجور روی دور کتاب خوندنم.... ممنون میشم اگر کتابهایی که خوندین و دوست داشتین رو معرفی کنین که بخونم.. هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم!!!


کلمات کلیدی :
نویسنده : فیلسوف تاریخ : جمعه ۱٠ آبان ۱۳۸٧       نظرات ()


.:: This Themplate By : Theme-Designer.Com ::.


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به بزرگ فیلسوف کوچک مي باشد.