قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

بزرگ فیلسوف کوچک
...وسیع باش، تنها، و سربزیر و سخت....

 


 

 

راست می‌گفت دخترک؛ عریان‌شدن و اهلی‌شدن دو چیزی‌ست که تقدم و تأخرش بسیار مهم‌ست. اهلی  کسی وقتی شدی، روحت را آسان عریان می‌کنی برایش. زمان می‌برد، ولی شدنی و حتی خواستنی‌ست. اما، روحت را اگر برای کسی، دوستی، عریان کردی، ترس دارد اهلی شدن‌ش. طعمش را دوست ندارم. نمی‌دانم.. شاید هم چشمم ترسیده ‌است.

با اجازه از "از اون بالا"




کلمات کلیدی :
نویسنده : فیلسوف تاریخ : یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧       نظرات ()

من و مالزی!!!

5شنبه 4 مهر

ساعت 22:57 است. فاطمه و بهی دارن فیلم " دنیا" می بینن...منم که دارم تایپ می کتم!!!!! فیلم دنیا رو دیدم، علاوه بر اون حوصله فیلم نداشتم و ندارم...مسخره است که تو راه مالزی باشی و دلت برای راه و جاده یزد تنگ شده باشه.. 8 ساعت تو راهیم، مسیر یزد هم 9 ساعت بود..... دلم تنگ شده برای به جاده نگاه کردن و فکر کردن..... چه دلهره هایی، چه اضطرابهایی...چه رویاهایی....  دلم تنگ شده برای مهتاب و آسمون قشنگ کویر....

یکی نیست بگه می موندی همون ایران،مالزی اومدن به درد تو نمی خوره!!!! الان تقریبا 3 ساعته پرواز کردیم...تا حالا که بد نبوذه...انقدر گرسنه بودیم که به قول فاطمه برای اولین بار هرچی که برای پذیرایی واسمون آورده بودن  تا آخر خوردیم!!! بعدشم که منچ!!! بازی کزدیم...خوب بود... از بعد از تایپ رو باید یه فکری بکنم..... نور هم انقدر خوب تیست که بشه کتاب خوند....کتاب "چراغها را من خاموش می کنم" نوشته زویا پیرزاد رو آوردم، نمی دونم می رسم اصلا بخونمش یا نه...... تا بعد ببینم چی میشه.....

کلی از بین ابرها گذشتیم..... کلی معده درد گرفتیم!!!!!! اما الحق که هواپیما رو خیلی خوب نشوند...دیگه داشت یادم می رفت که ما خلبانهای خوبم داریم!!! ساعت 7:00 رسیدیم کوالالامپور.....از هواپیما که بیای پایین وارد یه فرودگاه میشی گه بعدش از طریق یه چیزی تو مابه های مترو تهران باید بری به یه ترمینال دیگه..... بماند که چه مصیبتی کشیدیم سر کرایه کردن یه ماشین ون ....برای اینکه با همکارای بهی و خانوادشون میشدیم 11 نفر.....ساعت  11 رسبدبم هتل may tower  ..... هتل خوبیه فقط اینترنتش پولیه فکر کنم!!! یه چیز عالی داره اما..... توی دیتشوییش شلنگ داره!!!!!!

شنبه 6 مهر

کوالالامپور شهر موتور و آسمان خراش..... اما جالبه که با تمام اون آسمانخراش ها سهر قشنگی نیست به نظرم.... شاید به خاطر نوع شهرسازی باشه.... از همه مهمتر اینکه اینجا همه چی برعکسه...اعصابت خرد میشه وقتی میدون رو برعکس دور می زنی یا ماشینها از راست سبقت میگیرن یا.....

دیشب انقدر خسته بودم که نتونسنم چیزی بنویسم.... دیروز بعد از کمی استراحت رفتیم فروشگاه "سوگو" یه فروشگاه چند  طبقه که فکرمی کنم بنیانگزارش ژاپنی باشه...بد نبود نمیشه گفت ارزون بود... کیفهای خوبی داشت اما یه سرویس بدلی با سنگهای تزئینی رو به قیمت یه سرویس طلا می فروختن!!! ناهار هم مک دونالد خوردیم و برگشتیم هتل..... اتفاق جالبی که افتاد این بود که شب طبقه پایین فروشگاه بستنی قیفی خریدیم که اندازه بستنی کیلویی بود...نونش هم به اندازه خود بستنی شیرین بود....اما خوشمزه...هرچند فکر کنم نصف انرژی امروز رو مدیون همون بستنی هستیم!!!!!

صبخانه اینجا زیاد خوب نبود...نون و پنیر نداشت!!! ساندوبچ تن ماهی داشت عوضش!!!! دوست نداشتم...بوی بدی میداد....یه علاوه اینکه نمی دونستم از چه ماهی هست...چیزی نخوردم!! فقط نیمرو و سیب زمینی سرخ کرده و آب انبه و دو تا لیوان قهوه!!!!

بعد از صبحانه یه ماشین ون کرایه کردیم تا ما رو ببره جاهای دیدنی رو ببینیم...اولش رفتیم کاخ پادشاهی رو دیدیم.... مالزی 4 تا پادشاه داره که هر 4 سال یکی پادشاه میشه و میاد به این قصر... اجازه نداشتی بری توی کاخ.از بیرون هم چیز زیادی دیده نمیشد....راننده می گفت هر وقت شاه تو کشور نباشه پرچم روی بام رو پایین میارن.....

بعد از اون رفتیم معبد چینیها، اونجا رو خیلی دوست داشتم...باب دل من بود.... یه برکه کوچولو داشت که توش یه عالمه لاک پشت بود.... شاید تزدیک به 100 تا...خود معبد هم خیلی خوشگل بود..... یه مجسمه بزرگ بودا داشت با کلی تزئینات مخصوص...یه روش جالب طالع بیتی هم داشت که شخصبتت رو می گفت و .... برای خودم و منا و زهرا فال گزفتم... هرچند زهرا یک سالی هست که فالش رو گرفته!!!!!!

بعد از معبد راننده ما رو برد به مسجد ملی ...یه مسجد با معماری کاملا مدرن... اونجا از گنبد خبری نیست... به جاش یه سقف شبیه چتر داره با 18 تا گوشه(زاویه) که یه نشونه 5 اصول دین و 13 ایالت مالزیه..... مسجد خیلی قشنگیه و خیلی تمیز....

توی راه پارک پرندگان، یه پارک کوچولو رفتیم که برای بادبود سربازان کشته شده توی جنگ ساخته بودن...دیدنش خالی از  لطف نبود .... درحتهایی داشت بلند شبیه به بادبزن که جلوه خاصی به پارک داده بود.....

آخرش هم رفتیم پارک پرندگان...2 ساعتی اونجا بودیم..... زیاد احساس خوبی ندارم وقتی پرنده ها رو توی فقس می بینم.... حس خوبی نبست وقتی یه عقاب رو که به تیز پروازی و بلندپروازی معروفه توی قفس تنگ ببینی...اما خوب میشد کمی چشمها رو روی این چیزها بست و از طبیعت بکر و سبز و استواییش لذت برد.....

بعد از پارک تاهار خوردیم و رفتیم هتل...یکی دو ساعتی استراحت کردیم و بعد رفتیم بیرون واسه خرید با مونوریل... تقریبا میشه گفت ظرفیتش برای اون همه مسافر کمه....اما خب برای تجربه خوب بود....

اینجا انقدر هوا گرمه که بعد از هر بار بیرون رفتن باید دوش بگیری... بهتر هم هست که خودت رو سبک نکنی و اصلا طرف سشوار نری!!!! زندگی توی این هوا خیلی سخته اما انگار خودشون هوایی جز این هوا رو نمی تونن تصور کنن........

الان ساعت 02:22 است.....دیشب حسابی ساعت بیولوژیکم قاطی کرده بود....ساعت 01:00 شب بود(9:00 شب به وقت ابران تقریبا) اما خوابم نمی برد..با اینکه 36 ساعت بود نخوابیده بودم..... امیدوارم الان دیگه درست شده باشه...البت بعید به نظر میرسه...چون الان من باید پادشاه دهم!! رو خواب میدیم مثل بهی!!!!.....

دوشنبه 8 مهر

دیروز هم حوصله نوشتن نداشتم..... صبح تقریبا ساعت 10 راه افتادیم طرف کی ال سیسی... دیر رسیده بودیم نمیشد دیگه بریم بالا..رفتیم زیرزمینش واسه آکواریوم.... اولش زیاد خوشم نیومد فکر می گردم از این آکواریمهاست که چندتا ماهی توی شیشه گذاشتن و یه سری توضیحات درباره اش کنارش...اما بعدش یه تونل داشت از اونا که اطرافت کاملا با شیشه پوشبده شده و از هر طرفی می تونی ماهیهای در حال شنا کردن و ببینی.... انگار این تویی که توی قفسی نه اونا!!! انفدر قشنگ بود که با بهی و بانو دو بار رفتیم اون تونل رو دیدیم...

بعد از اون رفتیم محله چینیها(China Town)...زیاد خوشم نیومد..اثری هم از فرهنگ چینی دیده نمی شد..یه سری دستفروش با گاری یا وایساده بودن و جنس می فروختن..بیشتر کیف و ساعت و... فروشگاههای کوچیک توی معبد چینیها بهتر بودن و صنایع دستی بهتری داشتن...

عصر هم با همکارهای بهداد رفتیم به یه فروشگاه چند طبقه به اسم Time Square....کلی خرید کردم...در اصل ورشکست شدم...!!

شب هم که شام نون و پنیر خوریم که البت صد شرف داره به غذاهای بذمزه اینجا!!!!

---------------------

امروز صبح "کومار" (به اصطلاح راننده و راهنما) اومد دنبالمون و ما رو اولش برد به Batu Cave یعنی غار سنگی....270 پله است که باید بری بالا تا به معبد هندیها برسی....یه غار عظیمه که یکی از خداهای هندیها توش زندگی می کنه که پدرش شیواست.... خدایی با چهره فیل.....

بعد از اون 20 دقیقه تو راه بودیم و ارتفاع زیادی رو با ماشبن بالا رفتیم تا به Genting Highland رسیدیم.... یه جایی که باید 15 دقیقه با تله کابین بری بالا تا به ارتفاع 3500 پایی برسی...با هوایی کاملا متفاوت از کوالا...خنک و پوشیده از مه....توی تله کابین که میری بالا..درختها و گیاها زیر پاتن... میبینی درختها تا چه ارتغاعی قد کشیدن تا به نور خورشید برسن..اون وقت  ما آدمها......تا جه عمقی رو پایین می ریم تا ازخورشید فرار کنیم...!!!! به هرحال منظره درختها و گیاهای خاص مناطق استوایی از اون بالا و تو اون ارتفاع خیلی قشنگه... و شاید هیچوقت دیگه و هیچ جای دیگه نشه همچین چیزی رو دید.....

بعد از پیاده شدن از تله کابین یا به قول کومار Cable Card..به یه فضای خیلی وسیع می رسی.... انقدر وسبع که دو تا محوطه بزرگ برای بازی ساخته شده..دوتا شهربازی مجزا..به اصطلاح Outdoors & Indooors..... برای بازیهایی مثل ترن هوایی و قایفهای پدالی و .... وسطهای روز کل محوطه پر شد از مه...انقدر که موقع راه رفتن صورتت خبس می شد بعدش بارون سنگینی سروع شد که تمام وسائل بازی رو تعطیل کرد...از اون بارونهای استوایی......سیل آسا و طولانی..... کمتر از ثانیه تو رو به موش آب کشیده تبدیل می کرد..!!! مجبور شدیم بریم توی قسمتهای داخلی و ناهار بخوریم هرچتد ساعت 5 بود و حکم عصرونه رو داشت تا ناهار...کومار هم 5:30 همون دوروبرا منتظرمون بود....

کومار فکر می کنم از تژاد هندی مالزی باشه...هندو هست.... آدم خوبی به نظر میرسه.. امروز بهم می گفت چرا هنوز مجردی؟! نمی خوای ازدواج کنی؟!!! منم گفتم نه!!! و نمی دونم چرا فکر کردم باید!! بهش بگم که توی انتخاب مشکل دارم!!!! براش عجیب بود فکر می کرد دحتر خوشگلی هستم!! و می تونم با هر کس که دوستم داره و دوستش دارم ازدواج کنم..... . من بزای کومار به عنوان هزارمین نفر و برای بار هزارم توضیح دادم که شاید زیبایی رده آخر باشه برای من و مهم شخصیت طرف هست!!!(چه لزومی داشت این توضیح من نمیدونم!)..اینکه اون بدونه من چی فکر می کنم چه تاثیری توی زندگی من یا اون ممکن بود داشته باشه؟؟؟؟ من اصلا دیگه اون رو می بینم؟؟؟

گاهی اینجور فکرها خیلی ذهنم رو مشغول می کنه...اینکه...اصلا اینجور ملاقاتها...اینجور برخوردها و تاثیرها...برای چی اتفاق میفته... دیدارهایی که یک با دو بار اتفاق میفته در یه بازه زمانی کوتاه اما ممکنه تا آخر عمر اون آدم  یادت بمونه وبدون اینکه بدونی چرا.... نمی دونم.. ابن آفا ممکنه نیمه گمشده باشه با ...به هرحال جز اون ادمهایی که یادم خواهد موند تا اخر....

ساعت 00:12 است و طبق معمول فقط من بیدارم...فردا اخرین روز توی مالزیه...امیدوارم خوب بگذره مثل همه این روزهایی که گذشت......

چهارشنبه10 مهر

دیروز تقریبا میشه گفت روز پربازی بود.....هر خانواده روز خودش رو داشت... دوتای دیگه رفتن خرید و من و بهی و فاطمه رفتیم جاهایی که مونده و وقت می کنیم ببینیم... صبح رفتیم مسجد شاه عالم..مسجد قشنگیه....سه طبقه و معماری خاص....دورتا دور مسجد فضای سبز هست...طراحی و حساب شده...مثل مسجدهای ما!!!!!

خود مسجد سفید بود با گنبد آبی،پررنگ تر از فیروزه ای که ما برای مسجدهامون استفاده می کنیم...با 4تا گلدسته.... توی ساختمان برای بالا رفتن هم آسانسور هست هم پله..البته فاصله طبقه ها زیاد نیست و تعداد کمی پله می خوره...اولین چیزی که به محض ورود به ساخنمان نظرت رو جلب می کنه پنکه هایی هست که پایه اش توی زمین هست و سر پایه ها پره ها به شکل پنکه سقفی قرار گرفته...یه جور پنکه سقفی بر عکس....!! طبقه سوم قشنگ تر از بقیه طبقه ها بود...دور تا دور شیشه هاش رنگی هست با پس زمیته آبی که همه نورها رو تحت الشعاع قرار میده و قضا رو آبی رنگ نشون میده و شاید به خدا تزدیکتر....

بعد از اون رفتیم باغ گل...... طراحی قشنگی داشت با گلهای خیلی قشنگ.....اما مشکلی داشت که  فکر می کنم همه کشورهای جهان سومی دارن اون هم اینکه اطلاع رسانی نداشت..نمی دونستی گلی که دازی می بینی و لذت می بری اسمش چیه، واسه کدوم ناحیه است یا....

موقع ورود به باغ یه گروه فیلم برداری هم بودن که می خواستن از چند تا دختربچه 5-6 ساله کلیپ عید فطر درست کنن... لباسهای خوشگلی تنشون بود،کلی هم لپ گلیشون کرده بودن!!!! بامزه بود آهنگشون ..... اونجا انقدر قشنگ بود که یه عروس داماد هم اومده بودن اونجا عکس بگیرن......

بعد از باغ گل توبت باغ پروانه ها بود....یه باغ کوچولو پر از پزوانه....آروم آروم..فقط کمی دلت می گرفت می دیدی یه پروانه مرده افتاده روی زمین.....اما کلا جای فشنگی بود..پر از پروانه با رنگهای مختلف..... کلی بهی عکس هنری گرفت...!!!!

ساعت 5 برگشتیم هتل..کمی استراحت کردیم و بعدش رفتیم Mines Wonderland یه کمی دور بود از شهر اما بد نبود رفتنش....  یه شهربازی کوچولو که کنار یه مرکز خرید قرار گرفته.... یه رودخونه گوچیک مصنوعی وزودی پارک هست که با پلهای به شکل آرک خیلی فشنگ تزئین شده، بعد از اون یه فواره بزرگ هست... و بعد وارد محوطه اصلی پارک میشی... اولش رفتیم سوار یه قایق گرد شدیم... که نه پارو داشت نه موتور.... باید انقدر صبر  می کردی تا جریان آب آروم آروم تو رو به مقصد برسونه و از اونجایی که ما سه تا انسانهای شدیدا صبوری هستیم!!!! به کمک دست و جدول کنار رودخونه خیلی زودتر از اونی که باید رسیدیم آخرخط !!!!

یکی از چیزهایی که به خاطرش این پازک معروفه رقص نورشه و یه رقص محلی هست به نام "ساراواکی"..... رقص نورش بد نبود اما به نظرم پارک ملت بهتر و حرفه ای تر بود..نمی دونم شاید به این خاطر که آهنگایی رو که توی پارک ملت همزمان با نود و آب پخش می کنن برام قابل فهمه و مال زبون و فرهنگ خودمه..... اما یه کار خلاقانه دیگه هم داشتن و اینکه آب رو تو هوا پخش می کردن . روی اون با لزر تصویر درست می کردن. کار جدید و تکی بود..و البته هنرمندانه...

نیم ساعت بعد از اون نوبت ساراواکیه..البته دیشب به خاطر شب عید یه رقص دیگه هم انحام دادن که نمی دونم اسمش چی بود..... لباسهای محلی جالبی داشتن.... رنگی و خیلی شاد......

زقص "ساراواکی" رو زیاد نمیدونم دربارش فقط می دونم که قدیمیه و مربوط به یکی از قبایل اونجا. تیپ لباس مردها مثل سرخپوستها بود...بالانته نداشتن و یه چیزی مثل دامن تنشون بود...زنها اما بلوز و دامن کوتاه داشتن... البته بلوزها آستین نداشت... مشکی رنگ بود و کمی با گلدوزی روش کار شده بود.... رقص بامزه ای بود و دیدنش تجربه خوبی بود.... آخرهای برنامه چندتا از نماشاچیها رو  دعوت نردن تا اونها هم اون نوع رقصیدن رو امتحان کنن..از 5نفر 3نفز ایرانی بودن! دوتا خانم و یه آقا...کلا ما ابرانیها تو هر زمبته ای پیشرو هستیم...... از کشف حجاب توی هواپیما بگیر تا.....!!!!

حین برنامه بهی می گفت ببین اونا از بدویت به کجا رسیدن، ما داریم به کجا می رسیم..... شاید به بدویت نمی دونم..... شاید اگر اون تمدن 2500 ساله رو نداشتیم و به جای چسبیدن به "داشته ها" دنبال ابن بودیم که الان چی داریم وضعمون خیلی بهتر بود....

بعد از اون رفتیم مک دونالد و به نفع رژبم اشغالگر!! بستنی خودیم نمی دونم بستنی های اینجا چرا اینجوریه اما انقدر خوشمزه و پرانرژیه که به جای یه وعده غذابی می تونی بخوریش!!!!

البته دیشب کل انرژی بستنی صرف بستن چمدونها شد!!! بار زیادی نبود فقط 32 کیلو رفت شد 64 کیلو!!!!

امروز صبح هم کومار ساعت 7:30 اومد دنبالمون..توی راه فرودگاه از کنار Putra Jaya رد شدیم..که قراره پایتخت جدبد مالزی باشه و اینطور که کومار کی گفت شروعش در دوره مهاتمیر مجمد بوده... از بیرون که جای جالبی به نظر میرسید اما ما دیگه وقت نداشتیم بریم اونجا رو ببینیم....نکته جالب درباره اش اینه که اونجا همه جیز مصنوعیه حتا رودخونه اش.. و مثل اینکه از هر فرهنگی یه نماد اونجا ساخته شده و از ایران فکر می کنم پل خواجو یا سی سه پل باشه...

توی فرودگاه موقع پیاده شدن باکومار عکس گرفتیم و دعوتش کردیم بیاد ایران تا کمکاش رو جبران کنیم..... بعد فکر کردم خوبه با خانواده اش تصمیم بگیره بیاد و از اون هندیهایی باشه که زیر 12 تا بچه ندارن!!!!!

الان ساعت 15:35 به وقته مالزی و ما توی هواپیماییم.... 5 ساعته گه پرواز کزدیم... سفر خوبی بود با تجربه های جدید و آدمهای جدید... دلم حسابی برای ایران تنگ شده... برای آدمهای عصبیش که دقیقا برعکس آدمهای اینجان ...بی نظمیش..سروصدای زیادش.....برای....

ساعت 15 به وقت خودمون!!! رسیدیم... و چه کیفی میده وقتی خدا با یه آسمون بارونی و یه رنگین کمون قشنگ ازت استقبال کنه.......

و حالا دوباره ایران... دوباره فیلسوف و زندگی و کار . فکر و فکر و فکر.......

 

 

 

 




کلمات کلیدی :
نویسنده : فیلسوف تاریخ : چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٧       نظرات ()


.:: This Themplate By : Theme-Designer.Com ::.


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به بزرگ فیلسوف کوچک مي باشد.