قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

بزرگ فیلسوف کوچک
...وسیع باش، تنها، و سربزیر و سخت....

 


آ

 

                این روزها بد جوری هوا بارونیه.... مثل هوای دل من.....!!!!

          فقط به آفتاب ملایم و رنگین کمون پس از باران، کمی امیدوارم...... 

 

 




کلمات کلیدی :
نویسنده : فیلسوف تاریخ : چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧       نظرات ()

ن

نمی توانی فرار کنی. همه اش همین است : باید تاب بیاوری.

انگار که یک جایی،یک وقتی- که هیچ یادت نیست کی و کجا - خواسته ای که آگاهانه زندگی کنی،رضایت کامل داشته ای و امضا کرده ای پای درخواستی را. حالا به استناد همان حکم نانوشته  گاهی باید سخت بگذرد بر تو . تحمل کنی خودت را،دشواری روزهایت را و این طور فکر کنی که درد نشانه ی خوبی ست.

"درد نشانه ی خوبی ست..." این را با خودت می گویی و همان لحظه که ادایش می کنی هم، درد می کشی.اما همه اش همین است : باید تاب بیاوری.

برای تغییر ایجاد کردن باید از چیزهایی دست بکشی و چیزهای دیگری را با آغوش باز، پذیرا شوی. دست کشیدن از عادات و لذات و تعریف هایی که در دوره ای تو را ایمن می داشته و حالا دیگر در مسیر تعالی باید از آن ها گذر کنی. اما  می بینی که انگار آغوش گشودن برای پذیرفتن و یافتن چیزهای جدید هم، کم دردناک نیست. به حرکت دادن دست هایی می ماند که خشک و ناورزیده اند.دست هایی که در گشوده شدن و سینه را فراخ کردن، ترسان و ناشی اند.

با این وجود...اگر خواهان آنی که به آگاهی دست یابی گمانم راه دیگری نداری جز آن که بی وحشت از سقوط ، دست هایت را که زنجیر شده اند به پوسیدگی ریسمان های کهنه، حتی با ترس و لرز، آزاد کنی و آغوش بگشایی . و این کار با هر میزان دردی که همراه باشد،به لذت آزاد شدن از بندهایی که توان حرکت دادنت را به نقطه ای بهتر ندارند،می ارزد ...

اگر به تحمل درد برای یافتن آگاهی و آزادی، جایی در حکمی نانوشته، "بله" گفته ای، دیگر نمی توانی فرار کنی : باید تاب بیاوری!

 

                                  نقل از وبلاگ «فقط می نویسم»

 

پانوشت: یه کمی ایراد گرفتن که چرا نقل قول می کنم... خب گاهی اوقات یه حرفایی توی دل آدم هست...که دیگران بهتر و قشنگتر بیانش میکنن....چه اشکالی داره؟؟؟؟!!!




کلمات کلیدی :
نویسنده : فیلسوف تاریخ : شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٧       نظرات ()

ب

 

بخشی از نامه نادر ابراهیمی به همسرش..نقل از وبلاگ روزانه:

«...می دانم که به هر حال، یک روز، قلبت را خواهم شکست _ یک روز، به هر حال.
اما چگونه به تو بگویم که به حال بسیاری از ظاهرا زندگان می توانی زار زار گریه کنی اما نه به حال مرده یی چون من، به حال ماندگان، نه به حال رفته یی چون من.
مگر انسان از یک مهمانی دو روزه چه می خواهد؟
مگر انسان از یک بهار، یک تابستان، یک پاییز، و یک زمستان، چیز بیشتر از چهار فصل دلنشین پر خاطره ی خوش خاطره آرزو دارد؟ ...»




کلمات کلیدی :
نویسنده : فیلسوف تاریخ : یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٧       نظرات ()

و

 

وقتی تجربه خودم رو با تجربه مشابهی که یکی از دوستهام داره، مقایسه می کنم به این نتیجه می رسم که:

«....همونطور که همه ما دخترها مثل هم هستیم(شاید استثنا داشته باشه)، همه پسرها هم مثل هم هستن(مطمئن نیستم استثنایی باشه!)....»

اکثریت دنبال این هستن که ببینن آخرش چی میشه...غافل از اینکه شاید شروع یه ماجرا دلخواه تو نباشه...اما این دست خود آدمه که یه پایان بد رو به یه پایان خوب تبدیل کنه...... هرچند فکر میکنم این موضوع جز مواردیه که نمیشه به تجربیات دیگران اکتفا کرد و تا خودت تجربه اش نکنی، باورش نمی کنی....




کلمات کلیدی :
نویسنده : فیلسوف تاریخ : دوشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٧       نظرات ()


.:: This Themplate By : Theme-Designer.Com ::.


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به بزرگ فیلسوف کوچک مي باشد.