بزرگ فیلسوف کوچک

...وسیع باش، تنها، و سربزیر و سخت....

 

خیلی وقتا پیش اومده که توی خیابون بدون نگاه به اطرافم و بی توجه به آدمهایی که ازکنارم گذشتن، مسیرم رو طی کردم و فقط رفتم! آدمهایی که شاید اگر کمی دقت می کردم و یا کمی بهشون توجه می کردم می تونستن دوستای خوبی برام باشن..... خیلی کم پیش اومده(غیر از تعدادی بچه های دانشگاه) که سرم رو بالا بیارم و به آدمها و خصوصیاتشون دقت کنم و به شروع ارتباط با اونها.....

با مقیاس کوچیکتر البته بهتره بگم بزرگتر (چون فکر می کنم دنیای مجازی خیلی بزرگتر و گسترده تر از دنیای واقعیه) همین اتفاق ممکنه توی اینترنت بیفته...آدمهای زیادی برام پیغام می فرستن و یا توی بلاگ کامنت می ذارن و میرن و من گاهی حتا فراموش می کنم که برم و به بلاگشون سر بزنم....گاهی هم خیلی خیلی اتفاقی ...سرم  رو آوردم بالا و یه سری دوست پیدا کردم.....از وبلاگشون خوشم اومده و یه رابطه جدید شکل گرفته.... و حتا بعضی وقتها در یه فاصله زمانی کوتاه اون رابطه تبدیل شده به یه رابطه صمیمی و عمیق....خیلی عمیق.....

فکر می کنم که خیلی باید شانس بیاری که توی این دنیای هزار تو و پیچیده، از بین آدمهایی که از کنارت می گذرن دوستای خوبی پیدا کنی...... دوستایی که تقریبا و گاهی کاملا شبیه تو باشن.... و اگر هم شبیه نیستن... حرفهات رو می فهمن و سعی می کنن تا اونجا که میشه درکت کنن.....وقتی احتیاج به حرف زدن داری یه شنونده خوب باشن و انقدر بهت اعتماد داشته باشن که خصوصی ترین حرفهاشون رو بهت بگن.....من از این لحاظ... خیلی خوش شانسم....... به خاطر دوست بودن با: الآنی، سالی، نگارنده، خواب کوتاه، در جستجوی بهشت، سر سوزن ذوق، دنیای دیوانه، گل جان، مامان رادین و ........

خیلی خوشحالم که دوستانی مثل اونها دارم و خوشحالترم که دیروز تونستم از نزدیک برای یکی دو ساعت ببینمشون و مطمئن بشم که تو انتخابم اشتباه نکردم........

[ شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
 

تو هم با من نبودی

      مثل من با من          

و حتی مثل تن با من

تو هم با من نبودی

      آنکه می پنداشتم ، باید هوا باشد

     و یا حتی گمان می کردم این تو ؛  باید از خیل ِ خبرچینان جدا باشد             

تو هم با من نبودی

        تو هم از ما نبودی

      آنکه ذات درد را ، باید صدا باشد

 و یا با من ، چنان هم سفرۀ شب ؛

باید از جنس ِ من و عشق و خدا باشد 

         تو هم از ما نبودی

تو هم مومن نبودی

     بر گلیم ِ ما و حتی در حریم ِ ما           

ساده دل بودم که می پنداشتم دستان ِ نا اهل ِ تو باید مثل هر عاشق ؛ رها باشد

تو هم از ما نبودی ای یار ! 

                                ای آوار !

                                               ای سیل ِ مصیبت بار . 

«؟؟» 

 

[ شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٧ ] [ ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
شاهکار!!!
دیروز با برجساز اینا!! رفتیم دریاچه اوان (30-40 کیلومتری قلعه الموت)..... خوب بود... به نظرم مسیرش قشنگتر از مقصد بود!!! جاده های پر پیچ و خم توی دل کوه با یه عالمه مناظر بکر و دست نخورده که خدا رو شکر و به احتمال زیاد تا چندین سال دست آدمها بهش نمی رسه!!! البته راه یه کم ترسناک بود اما قشنگیش اونقدری بود که ترس رو از یاد ببری؛ کوههای بلند و رنگهای متنوع که تو هم اگه جای خدا بودی به خودت «احسنت» می گفتی...اما عجیب یا شاید هم مسخره این بود که هم زمان فکر می کردم که احیانا(دور از جون بقیه) اگه سقوط کنم توی دره..... اگه از جاده منحرف بشم و برم اون پایینا....ودیگه اثری از فیلسوف نمونه.....به جز خانواده ام...واقعا چند نفر ناراحت میشن؟...چند نفر بود و نبود فاطمه بصری براشون مهمه؟..... چند نفر از ناراحتی اشک میریزن؟..... چندتا شب جمعه به یادش می مونن براش فاتحه می خونن؟..... چند نفر واقعا و از ته دل دوستش دارن و نبودش رو تا سالها احساس می کنن؟....اصلا کار خاصی کردم یا تاثیر خاصی داشتم که انتظار داشته باشم که ماندگار باشم؟؟!!!!...... جاودانگی واسه آدمهایی که اثر جاودانه ای داشته باشن..... اما یه بزرگ فیلسوف کوچک واقعا کوچک رو چه به این حرفها...... همین که کسی آرزوی مرگش رو نکنه....شاهکار کرده...!!!!
[ یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٧ ] [ ۱:٠۳ ‎ق.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه