بزرگ فیلسوف کوچک

...وسیع باش، تنها، و سربزیر و سخت....

باز یک غزل حکایت کسی که عاشق است

1.  می خواستم یه مدت دور باشم... در اصل نمی خواستم انقدر فاصله بین پستهام باشه و از طرفی هم نمی خواستم فقط برای پر کردن پست یه چیزی بنویسم و ... فکر کردم اگه دور باشم یه مدت خوبه..... اما نشد.... نمی تونم دور باشم از این صفحه آبی... یه جورایی بهترین راه ارتباطیه بین دنیای درونم و دوستام.... اون هم فیلسوفی که شدیدا درون گراست.... این وبلاگم نداشته باشم بعید نیست به «بی پوچی»!!! برسم....

2. هیچ چیز از آن انسان نیست ،هرگز،نی قدرتش ،نی ضعفش و نی دلش حتا...و آن دم که دست...و آن دم که دست آه ، لعنتی،و آن دم که دست به آغوش می گشاید...سایه اش سایه ی صلیبی است. آن دم که می پندارد خوشبختیش را،در آغوش فشرده است آن را له می کند...زندگی او طلاقی عجیب و دردناک است ...هیچ عشقی را ...هیچ عشقی را سرانجام خوش نیست....                  « ؟ »

3. اینم یه شعر از محمد شاه علی...امیدوارم هیچ وقت به این نتیجه نرسین.....

عشق را باور نمی کنم

چند دقیقه مرا دوست خواهی داشت؟

دلتنگ بودنت با کاهش ابر می کاهد

دل شوره ات موقتی است

وقوع حادثه شیرین یا که تلخ

پایان ناگزیزی است

در انتظار تلخ برای دست یافتن

به شاخه ای لخت می مانی

سرمای همیشگی

کالبد برگهای ترا محو کرده است

شکفتن در غروب را

هیچ غنچه ائی باور نمیکند!!

هیچ کلبه ای با شاخه های یخ زده

به تفکر گرما نرفته است!

حریص دستهای تو بودم

.باور تمام احساس مرا بارور می ساخت

اما اکنون در انتهای خویش ...

عشق را باور نمی کنم....

 

[ چهارشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٦ ] [ ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
pray for me

«...فرصت برای حرف زدن زیاد است

اما

اما اگر گریسته باشی...

آه...

...این روزها

خیلی برای گریه دلم تنگ است!»                        جرئت دیوانگی- قیصر امین پور

                                                                     این وبلاگ

                                                                  تا اطلاع ثانوی     

       تعطیل

                                                                می باشد!!!!!

 

 

[ چهارشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٦ ] [ ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
 

بچگیهام، دوران دبستان یه جعبه مداد رنگی 24 تایی داشتم از اون جعبه فلزیها و یه جامدادی خوشگل از اونایی که توش همه چی هست از پاک کن تا گیره کاغذ و ... اما همیشه مامان بهم می گفت که هنوز کوچیکم و بهتره نگهش دارم واسه روز مبادا، واسه وقتی که بزرگتر شدم...

بیست و چند ساله که از اون روزها می گذره...و اون روز مبادایی که مامان می گفت اومده و رفته و جزیی از گذشته ام شده....و من ...هنوز اون جعبه مداد رنگی و اون جامدادی رو دارم....بعد از اون روزها دیگه هیچوقت از جامدادی استفاده نکردم و ابزار نقاشیم شده ظرف سفالی و گوآش.......

یه جورایی میشه گفت اون روز مبادایی که که تو عالم بچگی همیشه منتظرش بودم، هیچ وقت اتفاق نیفتاد.... 

گاهی اوقات می ترسم گذشته ام رو مرور کنم.... می ترسم روزهای مبادایی رو پیدا کنم که من به انتظار رسیدنشون  خودم رو از لذت تلاش و رسیدن به رویاهام محروم کرده باشم.... محروم از لذت بردن از خیلی چیزها و انجام دادن خیلی کارها...مثل نقاشی کشیدن با اون مداد رنگی.......

نمی دونم ... شاید هم اشتباه می کنم ....شاید روز مبادایی هست و قیصر درست میگه:

                               «....هر روز بی تو.... روز مبادا ست....»                                         

[ سه‌شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٦ ] [ ۱:۳٧ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
 

دیشب تا ساعت 6 بیدار بودم...بی خوابی مثل همیشه دست از سرم بر نمی داشت..نمی دونم چرا اما تمام 4سال دانشگاه و خوابگاه تو ذهنم مرور شد... به جز دلهره های امتحان و یکی دوتا مورد کوچیک..همه اش خاطره خوب بوده و فراموش نشدنی.... و دلم بدجور گرفته..احساس کردم اگر ننویسم ...دلتنگی رهام نمی کنه....

دلم تنگ شده واسه عزیزترین دوستان و خاطرات خوش با اونها بودن...

- واسه روز اول دانشگاه که با صدیقه و آقای اسلامی زاده شروع شد

- واسه تعهد کتبی دادن به «امور خوابگاهها» که دیگه شلوغ نکنیم

- برای خوندن« تو ای پری کجایی » با زهرا

- واسه «هذا نگهبانی» و « what are you booing?»!!!

- برای گاری دم در سلف خواهران و تشویق آشپزها...!!!

- واسه راننده سرویس ترم اول که به جای خوابگاه می رفت نونوایی!!

- برای موتور نگهبانی ورودی «انسانی» که قرار بود باهاش یه دور بزنیم تا سرویس خوابگاه بیاد!!

- واسه زهرا که وقتی اخر شب چراغ رو خاموش می کردم در یخچال رو واسم باز می کرد تا اتاق روشن بشه و راه تختم رو پیدا کنم...!!!

- برای هل دادن اتوبوس موقع برگشتن از دعای کمیل و قیافه مبهوت نگهبانی خوابگاه...

- واسه شبهای احیا که بیشتر از همیشه می خندیدیم و مشاعره هاش...

- برای تلاش مذبوحانه من و صدیقه برای غلط کردنی که غلط باشه!!!!

- برای پیام های اخلاقی سر سفره؛ روزهای امتحان....

- واسه فتوحی راننده که تمام خرابکاریها رو  از چشم ما می دید و تهدید روز آخرش که اگه سوار ماشینش بشیم پامون رو قلم میکنه....!!!

- واسه گفتگوهای من و صدیقه و خالی شدن چند باره پارچ آب...!!!

-برای استاد تاریخ اسلام که نیم ساعت سرفه می کرد، نیم ساعت خمیازه می کشید و نیم ساعت حضور و غیاب می کرد و بعد کلاس تموم میشد...

- واسه خانوم فروشنده که توصیه می کرد موهامون با موکت تماس پیدا نکنه!!

- واسه غروب خورشید پشت خوابگاه نسترن....

- برای جوجه هایی که اخر پاییز گم می کردیم.... و هیچوقت پیدا نشدن....

- برای یاسهای زرد و خوشبوی خوابگاه یاس توی فروردین و اردیبهشت.....

و فکر کردن به این شعر که:

                              «..یاس بوی مهربانی می دهد    بوی دوران جوانی می دهد...»

-برای.....

دلم تنگ شده.....برای جوونی.....            

[ شنبه ۳ آذر ۱۳۸٦ ] [ ٢:۳۳ ‎ق.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه