بزرگ فیلسوف کوچک

...وسیع باش، تنها، و سربزیر و سخت....

 

ملاصدرا می گوید:

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان

               اما به قدر فهم تو کوچک می شود

                           و به قدر نیاز تو فرود می آید

                              و به قدر آرزوی تو گسترده می شود

                                   و به قدر ایمان تو کارگشا می شود

یتیمان را پدر می شود و مادر

محتاجان برادری را برادر می شود

عقیمان را طفل می شود

ناامیدان را امید می شود

گمگشتگان را راه می شود

در تاریکی ماندگان را نور می شود

رزمندگان را شمشیر می شود

پیران را عصا می شود

محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را...

به شرط اعتقاد

   به شرط پاکی دل

      به شرط طهارت روح

        به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا

   و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

     و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک

       و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

          و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها...

چنین کنید تا ببینید چگونه

بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند

در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند

 

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟

 

 

[ سه‌شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٦ ] [ ٢:٤٩ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
پيامبر و من!!!!

۩ و چون با شما سخن می گوید او را باور کنید، اگرچه صدایش رویاهای شما را بر هم زند، چنان که باد شمال باغ را ویران میکند. زیرا که مهر در همان دمی که تاج بر سر شما می نهد، شما را مصلوب می کند. همچنان که می پروراند، هرس می کند.

۩ شادی شما همان اندوه بی نقاب شماست. چاهی که خنده های شما از آن بر می آید، چه بسیار که با اشکهای شما پر می شود. هر چه اندوه، درون شما را بیشتر بکاود، جای شادی در وجود شما بیشتر خواهد بود.... و نیز هرگاه اندوهناکید بازدر دل خود بنگرید تا ببینید که به راستی گریه شما برای آن چیزی است که مایه شادی شما بوده است.

۩ به راستی در درون شماست که همه چیزها مدام دست به گردن یکدیگر دارند و پیش می روند-آنچه او را می خواهید و آنچه از او می ترسید، آنچه شما را از خود می راند و آنچه شما را به خود می کشد، آنچه در پی اش می گردید  و آنچه از او می گریزید.

۩ درد شما شکستن پوسته ایست که فهم شما را در بردارد. بسیاری از دردهاتان را شما خود برگزیده اید. این داروی تلخیست که با آن طبیب درون شما خویشتن بیمارتان را درمان می کند. پس به این طبیب اعتماد کنید و داروی او را با صبر و آرام بنوشید. زیرا که دست او را، اگرچه سخت و سنگین باشد، دست مهربان ذات ناپیدا راهبری می کند. و جامی که او می آورد، اگرچه لبهاتان را بسوزاند، از گلی ساخته شده است که کوزه گر دهر آن را با اشک پاک خود سرشته است....

۩ مگویید «حقیقت را یافته ام.»، بگویید «حقیقتی را یافته ام». مگویید«راه گردش روح را دیده ام»، بگویید« روح را دیدم که از راه من می گذشت». زیرا که روح از همه راهها می گذرد. روح بر یک خط راه نمی رود و مانند نی نمی روید. روح شکفته می شود، مانند نیلوفر آبی که گلبرگ های بی شماردارد.

۩ هیچ کس نمی تولند چیزی را برشما آشکار کند مگر آنچه را که در سحرگاه دانش شما نیم خفته باشد. ستاره شناس می تواند از دریافت خود درباره افلاک با شما سخن بگوید اما نمی تواند دریافت خود را به شما بدهد....زیرا که بینش یک فرد بالهای خود را به فرد دیگری نمی دهد. و همانگونه که یکایک شما در دانش خداوند تنها هستید، یکایک شما در دانش خود از خداوند و دریافت خود از زمین تنهایید....

۩ ...زیرا که در عالم دوستی همه اندیشه ها و خواهش ها و انتظارها بی سخنی به دنیا می آیند و بی آفرینی نصیب دوست می گردد. هنگامی که از دوست خود جدا می شوی، غمگین مشو؛ زیرا آن چیزی که تو در او از هر چیزی دوست تر می داری بسا که در غیبت او روشن تر باشد...و زنهار که در دوستی غرضی نباشد مگر ژرفا دادن به روح...

 

 

پیامبر و دیوانه-جبران خلیل جبران

 

 

 

 

 

  

[ سه‌شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٦ ] [ ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
من صبورم اما.....

صبورم اما ... به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان خود می بندم. من صبورم اما ... چقدر با همه ی عاشقیم محزونم ! وبه یاد همه ی خاطره های گل سرخ مثل یک شبنم افتاده ز غم مغمومم. من صبورم اما ... بی دلیل از قفس کهنه شب می ترسم بی دلیل از همه تیرگی تلخ غروب و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند. من صبورم اما ... آه ... این بغض گران، صبرچه میداند چیست!...

«؟؟»

[ یکشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٦ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
تو کجايی خود من...کمکم کن بمونم.....

«اعمال ما به ما وابسته است؛ همچنانکه درخشندگی به فسفر. درست است که اعمال ما، ما را می سوزاند اما تابندگی ما از همین است.»    (آندره ژید)

 

گم شدم توی روزمرگی و تکرار.... توی این روزگاز تو در تو و نامردی که هرروز احساس پوچ بودن رو بهت القا می کنه... تمام طول شب به فکر کردن می گذره......به همون سوال همیشگی: چرا؟ به چه دلیل احمقانه ای مسئولیت سنگین آدم!!!! بودن رو پذیرفتم؟!!

«هنوز دامنه دارد...هنوز که هنوز است درد دامنه دارد...»

نمی دونم به چی این دنیا باید دلم خوش کنم.... به بی رحمیش، به بی معنی بودنش، به احساس مداوم نا رضایتی، به......

با این حال، با تمام این اوصاف...چشام و که میبندم...خدا رو میبینم که با لبخند بهم خیره شده...با لبخند....مثل پدری که با لبخند به تلاش مذبوحانه و در عین حال دوست داشتنی کودک یک ساله اش برای ایستادن چشم دوخته!!!!

تو کجایی خود من.....

[ سه‌شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٦ ] [ ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
من، رئيس و کيميايی!

امروز با خاله رفتیم سینما.... فیلم رئیس. نمی دونم چه جوریه انگار همه کارگردانهای با اسم مسعود، مشکل تدوین دارن!!! پرش از یه پلان به پلان دیگه بدون یه سیر منطقی. اون از ده نمکی اینم از کیمیایی عزیز!!!!

شاید هم مشکل از تدوین نباشه.... فیلمنامه اش یه کمی عجیب بود، نمی فهمیدم چی می خواد بگه. فیلم پر بود از دیالوگهای تکراری و طولانی.همون جمله های کلیشه ای درباره مردی و معرفت و عشق. در طول فیلم و توسط بازیگرا شاید بیشتر از صد بار از کلمه نشئه( که همشون به اشتباه می گفتن نئشه) استفاده شده بود. فیلم پره از کلوزآپ؛ خیلی کم لانگ شات می بینی.... اگر هم باشه خیلی دور یا از ارتفاع زیاد گرفته شده. یه جور غلو و اغراق توی صحنه ها و دکوپاژ بود که نمی ذاشت باهاش ارتباط برقرار کنی.

خلاصه از این فیلمها بود که من و خاله هر چند وقت از هم می پرسیدیم: یعنی چی؟! چی شد الان؟!!! آخر سر هم نفهمیدیم تکلیف اون دفترچه که مثلا پلات حول اون می چرخید چی شد!!!!

وسطای فیلم هم چند نفری رفتن بیرون؛ هر چند سر جمع فکر کنم 20نفر هم تو سالن نبود.

سکانسهای آخری فیلم هم که.... مجبور بودی monologue طولانی داریوش ارجمند رو برای 20-25 دقیقه گوش کنی با همون سبک و لحن و تیپ تکراریش!

و مثل همیشه یه سر هم بندی و open ending به سبک فیلم فارسی...

البته از حق نگذریم تیتراژش تقریبا خوب بود و یه جورایی جدید....

فکر کنم ارسطو اگه بود و فیلمهای ایرانی رو می دید، پشیمون میشد از نظریه دادن درباره تراژدی و کمدی و ....

مخلص کلام اینکه اگه 1500 تومن می دادم و icepack میخوردم، خوشترم بود!!!

 

[ چهارشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٦ ] [ ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه