بزرگ فیلسوف کوچک

...وسیع باش، تنها، و سربزیر و سخت....

خرمشهر

یادمه بچه که بودم...4-5 ساله....مامان و خاله ها و... یه عالمه خاطرات خوب ازخرمشهر برام تعریف می کردن...ازدور هم بودنها، از جاهای قشنگی که داشته، از اینکه عروس خلیج فارس بوده....اما اون موقع هیچ تصوری ازش نداشتم...از وقتی تقریبا فهمیدم چی به چیه...توی تلویزیون حرف از جنگ بود و خمپاره و شهید... حرف از آزادی خرمشهر و عملیات بیت المقدس و...

 یادمه وقتی مامان بهم گفت جنگ تموم شده و من بالاخره می تونم برم خرمشهر و ببینم خیلی خوشحال شدم... درست یادم نیست اما فکر کنم تابستون بود که اونجا رفتم.... از روی یه پل شناور رد شدیم تا به خرمشهر برسیم... و یه تابلو اول شهر توجهم رو جلب کرد: «با وضو وارد شوید»... و بعد از اون.... چیزی که نشون بده یه زمانی اینجا عروس شهرها بوده نبود...خورده بود تو ذوقم، دلم می خواست زودتر برگردم....تو عالم 10-11 سالگی خودم و راضی می کردم که خب جنگ بوده... همه جا خراب شده حتما چند سال دیگه همون شکلی میشه که مامان تعریف میکرد....

اما حالا..... 20 سال از قبول قطعنامه می گذره...بیست و اندی ساله که هر سال 3 خرداد آزادی خرمشهر و جشن میگیرن....از جهان آرا و فرحان اسدی و... حرف می زنن....اما من هنوز ...همون عکس بچگیم و که تو خرمشهر گرفتم به دوستام نشون می دم و به زمین خالی پشت سرم اشاره می کنم و میگم.:

«اینجا خونه ماست...............»

[ یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦ ] [ ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
عروسک گردان

●هر که او را نشناسد، به او اشاره کند  هر که به او اشاره کند، محدودش انگاشته. آنکه گوید در کجاست؟ او را در چیزی نهاده و آنکه گوید بر چیست؟ دیگر جاها را از او تهی دانسته....

●وجود جهانی که آدمهای حقیقتا آزادش همیشه بر طریق صواب باشند..منطقا امکان پذیره و خداوند اگر واقعا قادر مطلق بود می تونست وضعیت منطقا ممکن رو محقق کنه..پس چرا این کارو نکرد؟..چرا این وضعیت مطلوب منطقا ممکن رو محقق نکرد؟ توی اون وضعیت مطلوب منطقا ممکن، گیسهای تو سفید نمیشد، آبجی طوبا بچه اش رو سقط نمی کرد و هیچ وقت بابا نمی مرد...

●عروسک گردانها معمولا وقت نمایش دستهاشون رو توی دستکش مخفی می کنند تا تماشاچی اونهارو نبینه و حواسش به نمایش باشه.اما بروس شوارتز این کارهارو نمی کنه.. برای اینکه نمایشهاش انقدر محشره که بعد از یکی دو ثانیه تماشاچی دستهارو فراموش می کنه..اما نکته مهم..نکته خیلی مهم اینه که اگر اون عروسکهای شوارتز عقل و شعور داشتن، اگه می تونستن حرف بزنن، خیال می کردند نخی در کار نیست... این همون چیزیه که شما کله پوکهای عوضی، دم مرگ هم متوجه اش نمیشین...

«استخوان خوک و دستهای جذامی»

                           نوشته «مصطفی مستور»

 

[ دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٦ ] [ ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
عمو جغد شاخدار!!!!

دیگه دارم میشم همکار جغدها!!!!

خیلی زود خوابم ببره 3-4 صبحه... جالب اینجاست که ذهنم هم کاملا فعاله کلی موضوع برای نقاشی و نوشتن به ذهنم می رسه برای همین همیشه کاغذ و خودکار دم دستم هست.....!

و دقیقا موقعی که دیگه داره خوابم می بره، موقع نماز خوندن!!! گنجشکهاست و انقدر هم بلند و با سروصدا با خدا حرف می زنن که فکر می کنی بیخود نبوده که اون آقاهه توی حکایت سعدی سر به بیابون گذاشته و :

« گفتم این رسم(شرط) آدمیت نیست/مرغ تسبیح گوی ما خاموش           

خلاصه که آخرش با کلی شرمندگی و عذرخواهی از خدا .... نمی تونم از خواب شیرین صبحگاهیم بگذرم.....

 

                                    *****

پانوشت: طبق تحقیقات من طی این بی خوابیهای اخیر گنجشکها ار بقیه سحرخیزترن، بعد یاکریم ها و....کلاغها از همه خواب آلو ترن!!

[ جمعه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٦ ] [ ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه