قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

بزرگ فیلسوف کوچک
...وسیع باش، تنها، و سربزیر و سخت....

 


 


ما هرکدام به تنهائی کودکی هستیم گم کرده مادر و سرگردان درکوچه های ظلمات . در لایه هائی از اجتماع که هنوز انسان ها به غرایز تلطیف شده دست پیدا نکرده اند جمله ی " دوستت می دارم " در اکثر موارد رشوه ئی است که برای گریز از تنهائی پرداخت می شود و یکی از دلایلی که عشق را به " تصاحب " تبدیل می کند به احتمال زیاد همین وحشت از تنهائی است . گفته اند "انسان حیوانی اجتماعی است ". پس انسان ناگزیر از دوست داشتن دیگران است . 
                                          احمدشاملو ==> http://kimiagarekavir.blogfa.com/

نمی دونم چند درصد از آدمها رشوه می دن... و چند درصد....وافعا دوستدار طرفشون هستن..... همینقدر می دونم که من اهل رشوه دادن نیستم حتی اگر به قیمت تنهاییم تموم بشه..... اما...دور برم کم نیستن آدمهایی که حاضرن به هر قیمتی تنهاییشون رو پر کنن....و این چیزیه که این روزها بدجوری  ذهنم رو مشغول کرده..... اعتماد برام سخت شده..... نمی دونم کی صداقت داره و کی نداره...... نمی دونم کی اهل رشوه است و کی نه..... نمی دونم.......




کلمات کلیدی :
نویسنده : فیلسوف تاریخ : یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦       نظرات ()

چه اعتراف تلخيه، انگار رسيدم ته خط....

انگار همه چی سر جاشه..... درسم رو خوندم...لیسانسم و گرفتم و جز تحصیل کرده ها به حساب میام... الان هم که دارم می رم سر کار و مثل خیلیها وابسته به خانواده نیستم.... یه خانواده خوب دارم و یه سقف بالای سر که نگران تموم شدن مهلت اجاره اش نیستم و مجبور نیستم تو سرما و گرما دنبال خونه بگردم.... کلی که نگاه می کنی همه چی خوبه....زندگی که شاید خیلیها آرزوش رو داشته باشن..... اما جزیی که نگاه می کنم...به هیــــــــــــــــــچ وجه... نه احساس رضایت می کنم و نه خوشبختی.... انگار یه چیزی کمه..... شاید هم خیلی چیزها کمه...... نمی دونم.... اما چیزی که می دونم اینه که.... هیچی به نظرم ایده آل نیست...هیچی اون چیزایی نیست که می خوام.... و چیزهایی که می خوام نیست!!!! احساس می کنم همه چی موقتیه..... اون هم یه بازه زمانی کوتاه.....خیلی کوتاه...حس می کنم قراره همه چی زیر و رو بشه.....یه اتفاق خیلی بزرگ که قراره به یه تغییر بزرگ منتهی بشه... معمولا حس ششم خوبی دارم اما مطمئن نیستم که این بار این تغییر یا اون اتفاق، خوب باشه.... دیگه از خیلی چیزها مطمئن نیستم.... از تنها چیزی که مطمئنم اینه که.... دانشگاه رفتنم...درس خوندنم....سرکار رفتنم و..... هیچ کدوم به خواست و اراده خودم نبوده...انگار همیشه یه دستی من رو کشونده....هلم داده..... بعد چشم وا کردم و دیدم تا ته راه و رفتم و رسیدم به اول یه راه جدید......کاهی اوقات هم شده که دست خودم بوده...اما انگار چشمهام و بستم و رفتم جلو ..بعدش به خودم اومدم و دیدم که یه دستی من و لبه پرتگاه یا وسط هوا و زمین گرفته و نگه داشته...... شاید هربار میگه اینبار دیگه یادش می مونه که چشماش و خوب باز کنه....دور وبرش و نگاه کنه و به خودش مغرور نشه که من همیشه راه درست و میرم...یادش می مونه که یه دست همیشه پشتش بوده و یا شاید دوش به دوشش.... اما هربار نا امیدش می کنم.....و خودم رو ناامیدتر..... نمی دونم تا کی قراره تلنگر بخورم و یه کم حواسم رو جمع کنم....اکثر اوقات خیلی زود یادم میره.... میترسم...می نرسم از روزی که این خواب زمستونی چنان عمیق بشه که....دیگه حتی با پس گردنی و سقوط از پرتگاهم بیداری به دنبالش نباشه.... انقدر عمیق که دیگه هیچ بهاری رو نبینه...... می ترسم.....

  




کلمات کلیدی :
نویسنده : فیلسوف تاریخ : دوشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٦       نظرات ()

دلا خو کن به تنهايی که از تن ها بلا خيزد.....

1.اگه پسری تو این دنیا وجود داره که ادعا می کنه حرفش حرفه و میشه روی حرفش حساب کرد و حتی حاضره این ادعاش رو به عمل هم ثابت کنه (البته شک دارم که بتونه) من از همین تریبون به شخصه پیشاپیش و به نوبه خودم بهش تبریک میگم و پیشنهاد می کنم مواظب خودش باشه که از دست نره!!!!

2.از 15 دی ماه فیلسوف به جرگه کارمندان شرکتهای وابسته به ایران ایر در آمد! (اگه گزینش ردش نکنه) و دقیقا روز دوم کاری، خدا با برف بازیش چنان استقبالی ازم کرد که نگو نپرس.... 4 ساعت توی اتوبان موندیم و من ساعت 10 رسیدم سرکار و تا دو روز هم به دلیل وضعیت خراب اتوبان و مترو، تهران موندگار شدم....از اینرو ما (من و بقیه تازه واردهای قسمت) اسم گروهمون رو گذاشتیم «قدم خیر»...اگه می دونستم اینطوریه اون سال که بحران کم آبی داشتیم می رفتم سرکار!!!!

3.اگه خواستین برین خارج و بلیط خواستین رزرو کنین ایمیل بفرستین تلفن کارم رو بهتون بدم.....

4.دیگه....اولای شروع کار فکر می کردم که کار خیلی زود برام تکراری میشه... اما از اونجایی که من همیشه دنبال سوژه هستم...همیشه هم برام اتفاق میفته.... توی روز تو اون 7 ساعتی که سر کارم با آژانسها و مسافرهای زیادی در ارتباطم( کار ما رزرو تلفنی ایران ایر هست) و توی این ارتباطها اتفاقهای جالبی میفته و شاید جالب تر از اون دیالوگهاییه که رد و بدل میشه...اگه وقت شد تو پستهای بعدی چندتاش رو می نویسم.....

5. دیگه دلم کلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی براتون تنگیده بود..................




کلمات کلیدی :

نویسنده : فیلسوف تاریخ : پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٦       نظرات ()


.:: This Themplate By : Theme-Designer.Com ::.


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به بزرگ فیلسوف کوچک مي باشد.