بزرگ فیلسوف کوچک

...وسیع باش، تنها، و سربزیر و سخت....

مرگ چگونه می آيد؟!

 

درست 24 سال از اون اتفاق میگذره-اندازه عمرمن. اتفاقی که مسیر زندگی

من، بهداد و مامان رو تغییر داد. نمی دونم باید بگم اتفاق خوبی بوده یا بد.اما

به زعم خیلیا شاید بشه گفت اکثر آدمها «مرگ» اتفاق خوبی نیست. اما من

حس بدی ندارم....

قبول دارم هم تاثیر خوب داره هم بد؛ ولی برای من فکر می کنم خوبیهاش

بیشتر بوده...و تاثیر بدش هم به محکمتر شدن و قوی تر شدنم منجر شده.

کمترین اثر مرگ پدر اون هم زمانی که فقط دو ماهه باشی اینه که خیلی زود

همون 4-5 سالگی می فهمی که اگر افتادی، اگر خواستی بلند شی؛

برنگردی و دنبال یه تکیه گیاه نگردی؛ می فهمی که توی این دنیای بزرگ و

تقریبا ترسناک،فقط خودتی و خودت... باعث میشه از خیلی هم سن و

سالهات بزرگتر باشی و بزرگتر فکر کنی...از همون بچگی چیزهایی رو

بفهمی که خیلی از بچه ها تا سالها از درکش عاجزن ...

توی 24 سال هیچ وقت احساس بدبختی نکردم؛ خوشبخت هم نبودم.یه

جورایی انگار اینکه راضی باشی یا ناراضی، به بود و نبود پدر ربطی نداره

برای همین هیچوقت مثل خیلیهای دیگه از خدا نپرسیدم:

« آخه چرا من؟؟!!»

به این خانواده سه نفره که حالا با اومدن خانوم بهداد بزرگتر شده عادت

کردم ...عادت کردم که تو چشم آدمهای جدید خیره بشم و در جواب

سوالشون خیلی آروم و محکم بگم:«پدرم فوت کرده و من هیچوقت ندیدمش»

عادت کردم که توی چشمها زل بزنم و اگه چیزی به اسم ترحم توشون بود

خیلی جدی بگم خداحافظ...عادت کردم که بشنوم:«متاسفم که پرسیدم»

نمی دونم این چیزامختص منه یا خیلیها با شرایط من همین حسها رو دارن

اما می دونم هرگز حسرت رندگی دیگران رو نخوردم؛ حتی در بدترین شرایط.

ولی....یه حس کنجکاوی همیشه باهامه اینکه:«داشتن پدر چه حسیه؟!!!»

این هم میدونم که آدمهایی مثل من رابطه خوبی با مرگ دارن و نمی ترسن

ازش. به قول شاعر:

مرگ چگونه می آید؟

ما از دوستان قدیمی یکدیگریم

همسفر، همراه، هماهنگ و هم آواز

مرگ به من شبیخون نمی زند

پاورچین، پاورچین می آید تا صدای پایش آزارم ندهد....

... می دانم مرگ به من شبیخون نمی زند

برایم قداره نمی کشد، جنجال راه نمی اندازد

........

 

[ سه‌شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٥ ] [ ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
به کجا چنين شتابان؟!

اینکه یه کتاب فروشی- با کتابهای عالی و خوندنی- چوب حراج به کتابهاش

بزنه و بعد مغازه اش رو به لوازم آرایشی تبدیل کنه.....

نشونه چی می تونه باشه؟!

جامعه ما، فرهنگ و طرز فکر حاکم بر اون به کدوم سمت داره میره؟!

طبیعیه یا باید نگران شد؟!

این حالت حالت گذار یا پایدار؟!

.....

......؟!
[ دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٥ ] [ ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
درد دوری...

یه هفته رفتم یزد.....

یزد....باردیگر شهری که دوست می داشتم...

نه به خاطر خودش که به خاطر طاهره، صدیقه، زهرا، حسین، پوریا،

سعید....

به خاطر خوابگاه؛ به خاطرکانون، دانشگاه و استادها و تمام خاطرات قشنگی

که توی اون 4 سال داشتم...

می دونم زندگیه....و هر دوره از زندگی قشنگیهای خودش رو داره...

می دونم دیگه همه چی تموم شده و باید به آینده فکر کنم اما....

اما وقتی با هر امضایی که برای فارغ التحصیلیت می گیری حس کنی

که یه تیکه از وجودت رو داری جا میذاری....دیگه نمیشه راحت بگی

که تموم شد...نمیشه بگی فراموشش کن...

چیزی نمی تونی بگی....فقط باید اون بغض همیشگی رو  قورت بدی...

و این شعر رو تو ذهنت مرورکنی که:

 

عشق است و آتش و خون داغ است و درد دوری

کی می توان نگفتن کی می توان صبوری

با دوست عشق زیباست، با یار بی قراری

از دوست درد ماند و از یار یادگاری

[ شنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٥ ] [ ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه