بزرگ فیلسوف کوچک

...وسیع باش، تنها، و سربزیر و سخت....

تنهاترين تنها

کاملا مطمئنم که اگر تنهاترین تنهایان هم باشم؛ بازهم خدا با منه... اما... وقتی پای آرامش میاد وسط....

خودش تو کتابش گفته:

« هو الذی انزل السکینه فی قلوب المومنین»

اما بعد به خودم میگم: خب که چی؟ بیخودی خودت روقاطی مومنین میکنی که چی؟؟؟!!!

بیشتر از هر وقت دیگه ای نیاز به آرامش دارم ، به خدا.. و به خودم...که توی کوچه پس کوچه های زندگی، یه جایی همین دوروبرا گمش کردم...

هرچقدر هم دنبال اون خرده نونها می گردم که راه برگشت پیدا کنم......... نیست که نیست......!!!

[ پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٥ ] [ ۳:٢٧ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
او....عشق...

پشتش سنگين بود و جاده‌هاي دنيا طولاني. مي دانست كه هميشه جز اندكي از بسيار را نخواهد رفت. آهسته آهسته مي ‌خزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه دور بود. سنگ پشت تقديرش را دوست نمي ‌داشت و آن را چون اجباري بر دوش مي كشيد. پرنده اي در آسمان پر زد، سبك ؛
سنگ پشت رو به خدا كرد و گفت: اين عدل نيست، اين عدل نيست. كاش پُشتم را اين همه سنگين نمي كردي. من هيچ گاه نمي رسم. هيچ گاه. و در لاك‌ سنگي خود خزيد، به نيت نااميدي.
خدا سنگ پشت‌ را از روي زمين بلند كرد. زمين را نشانش داد. كُره‌اي كوچك بود.
و گفت : نگاه كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس نمي رسد.
چون رسيدني در كار نيست. فقط رفتن است. حتي اگر اندكي. و هر بار كه مي‌روي، رسيده‌اي. و باور كن آنچه بر دوش توست، تنها لاكي سنگي نيست، تو پاره اي از هستي را بر دوش مي كشي؛ پاره اي از مرا.
خدا سنگ پشت را بر زمين گذاشت. ديگر نه بارش چندان سنگين بود و نه راه ها چندان دور.
سنگ پشت به راه افتاد و گفت: رفتن، حتي اگر اندكي؛ و پاره اي از «او» را با عشق بر دوش كشيد.
 
«‌عرفان‌ نظرآهاري»


[ یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٥ ] [ ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
گرگ و ميش!!!

دنیای بدی شده.... دیگه تو جامعه امنیت نیست؛ آدم دیگه تو خونه خودشم امنیت نداره... باید خیلی مواظب بود، گرگ زیاد شده....

یکی نیست بپرسه:

 

به نظرتون اگر گوسفندی نباشه؛ گرگ این دور و برا پیداش میشه؟؟؟!!!

[ چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٥ ] [ ۱:٢٩ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه