بزرگ فیلسوف کوچک

...وسیع باش، تنها، و سربزیر و سخت....

ب مثل ...

بر کرسی خطابه حضرت باران نشسته است

در محضرش هزار بید پریشان نشسته است

هی قطره قطره درس می دهد و حرفهای او

بر برگ برگ جزوه های درختان نشسته است

: ( آ مثل آب، آفتاب! ب مثل ... ؟ ( شبیه چی؟ )

اما فقط سکوت توی دبستان نشسته است!...

تو غایبی... و ( من ) که بی تو حضورش حضور نیست

در چارراه عشق و غم، شک و ایمان نشسته است

من فکر می کند به اینکه اگر رد پای تو

برروی سنگفرش خیس خیابان نشسته است –

- پس صورت سیاه جاده چرا خیس گریه است؟!

این گونه سرد و تلخ و سر به گریبان نشسته است؟!

آخر خودش، فقط نه بی تو، که بی هیچ یادگار

قندیل وار توی فصل زمستان نشسته است

با این که فکر می کند که اگر...(های! با توام!!)

فریاد رعد جای لهجه باران نشسته است!

(ب مثل چی؟! پسر! کجاست حواست؟! چه می کنی؟!

شاگرد تنبلی که گوشه ایوان نشسته است!!)

(من) بغض می کند و من منش آغاز می شود

در لکنتش هزار گریه پنهان نشسته است:

(ب...مثل... بی تو بودن من! مثل بی کسی

ب مثل بوسه...بوسه ای که به سیمان نشسته است!!

ب مثل بخت نامراد! ب مثل باختن!

ب مثل (باید)ی که در گل (امکان) نشسته است!

ب مثل بی نصیب ماندنم از سیبهای تو

وقتی که پشت طرح فاجعه شیطان نشسته است!)

شب، شوکه، مکث میکند...و درختان، ستاره، سنگ

انگار خاک، خاک مرگ، بر آنان نشسته است!

حالا به جز سکوت، بغض خداوند خانه است

(من) هم که بی تو زیر شرشر باران نشسته است...

 

 

                                                                             « سیامک بهرامپور »

 

[ جمعه ٢٦ فروردین ۱۳۸٤ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
دل من....

پنجشنبه توی نمازخونه سایت سخنران انقدر درباره بقیع

و گنبد خضرا و ... حرف زد که...تازه فهمیدم دلم بدجوری تنگ

شده واسه اونجا ها...

برای گلدسته های طلایی مسجد النبی، برای آرامشی که

توی مدینه موج می زنه...

برای اون طاقها و پرسپکتیوش که نقطه افقش کلمه « الله »

بود...

دلم برای پرستوهای توی مسجدالحرام تنگ شده...برای

اینکه دور مسجد رو بزنم تا جایی رو پیدا کنم که وقتی

سرم رو از سجده برمی دارم کعبه رو ببینم...

دلم برای حجر اسماعیل تنگ شده...همونجا که احساس

می کردی داری همراه با اون 300 پیامبری که همونجا

دفن شدن نماز می خونی...

دلم تنگه، برای مدینه، برای مکه، برای خودم، برای

خدا....

 

 

[ شنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٤ ] [ ٥:٠۱ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
شده تا حالا ؟؟؟

شده تا حالا انقدر بری تو فکر که به خودت بیای

و ببینی که تمام 9 ساعت راه کرج- یزد رو فقط

فکر کردی؟؟؟

 

شده تا حالا 4 تا نوار رو پشت سر هم گوش بدی

و با هر کدوم از اون آهنگها کلی خاطره داشته

باشی؟؟؟

 

شده تا حالا نگران کودک درونت باشی ولی توی

تعطیلات تاب بازی کنی، الاکلنگ و چرخ و فلک

سوار شی و چندین بار منچ و وسطی بازی

کنی؟؟؟

 

شده تا حالا عاشق دانشگاه باشی ولی دیگه

نخوای درس بخونی؟؟؟

 

شده تا حالا ...آره؟ شده تا حالا ؟؟؟

 

 

 

 

[ یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٤ ] [ ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه