بزرگ فیلسوف کوچک

...وسیع باش، تنها، و سربزیر و سخت....

من، بارون، شب شعر و پاييز

بالاخره تموم شد. چقدر نگران بودم..

بعد از دو هفته دوندگی و اضطراب و دلهره بالاخره شب شعر

رو برگزار کردیم. دیروز از ساعت 9 تا ساعت 23 درگیر مراسم

بودیم. مشغول هماهنگ کردن امور و ....

ولی خوب خیلی خوب بود جدای از خستگی شدیدش یه

عالمه حسن داشت. اینکه یکی از دوستات رو بعد ار یه

مدت طولانی ببینی و با دوستای خوبی مثل نگین و

مریم و ... آشنا بشی.

نمی دونم این شب شعر پاییز چه جوری از آب در

اومد چون خودم چیزی ازش نفهمیدم ولی امیدوارم خوب

بوده باشه و بچه ها ازش راضی باشن چون اینطوری

انگیزه بیشتری برای کار کردن و همکاری با  کانون هلال

احمر پیدا می کنم...

 

 

 

[ جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۳ ] [ ٢:٤۳ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
نوستالژی

امروز بعد از 10-11 سال دوباره رفتم توی مغازه ای که

بچگیام  ازش خوراکی می خریدم. چیپس، پفک...

اون موقع یه دختربچه 12 ساله بودم و حالا 22 ساله.

بچه که بودم دوست نداشتم برم توی مغازه آخه

زیاد پیرمرد خوش اخلاقی نبود. هر چند هیچ وقت

من رو دعوا نکرده بود اما یه جورایی ازش می ترسیدم.

امروز رفتم توی مغازه گفتم سلام... و اون چقدر با

10 سال پیش فرق داشت. مهربون و مودب و.....

نمی دونم این مدت زمان طولانی روی رفتار اون تاثیر

گذاشته بود و یا روی طرز فکر من؛ شاید هم هر دو...

نمی دونم شاید بهتره بگم: به خاطر این بوده که من 10

 سال بزرگتر شدم و اون... 10 سال پیرتر...و یا...دورتر

 

[ پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۳ ] [ ٢:٠٥ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
ادامه...

دوشنبه 26 مرداد 1383:

 

امروز روز آخره. الان هم منتظر اذان ظهر هستیم. این نماز هم

 نماز آخریه که توی مدینه می خونیم. مامان امروز می گفت یک

 کدوم ار نمازهای صبح رو بلند نشدی که بری مسجد بخونی.

یخورده بحث کردیم. می گفت واسه چی اومدی اینجا؟ 

نمی دونم شاید راست می گه ولی من واقعا هیچ حسی

ندارم. اصلا احساسم مثل آدمهای دور و برم نیست. انقدر

که اونها مشتاق زیارت و رفتن به حرم هستن من نیستم....

گاهی اوقات فکر می کنم من که انقدرها مثل اونا دلم

صاف و شفاف نیست چرا اومدم اینجا؟ اینجا جای کساییه که

برای اومدن به اینجا دلشون پر می زنه ولی نمی تونن بیان

نه جای من. بعدش فکر می کنم چرا خدا گذاشت که من بیام

اینجا؟ اگه نمی خواست می تونست خیلی راحت یه کاری

بکنه که نتونم بیام.

« اگر با من نبودش هیچ میلی     چرا ظرف مرا بشکست لیلی»

خسته شدم. اومدم اینجا که شاید جواب سوالهلم رو بگیرم،

ده برابر علامت سوال به ذهنم اضافه شد...

بعد از نماز اومدیم هتل، نهار و غسل برای احرام و بعد هم

جمع کردن وسایل.

ساعت 4:45 راه افتادیم. 10-15 دقیقه بعد مسجد شجره بودیم.

مسجذ قشنگیه. بزرگ و با عظمت. و پر از درختهای نخل که

آرامش رو بهت هدیه می دن و سکون رو. توی مسجد رفتیم که

خیلی شلوغ بود و منتظر اذان مغرب شدیم تا بعد از نماز محرم بشیم.

بعد از نماز یه خانم ایرانی اونجا بود که مبلغ بود و اون ذکر لبیک

رو می خوند و بقیه تکرار می کردن. صحنه از این قشنگتر ندیده

بودم.یه عالمه آدم که با لباسهای سفید و تمیز ذکر می گفتن.

بهشت اومده بود اونجا. چشمهاشون اونقدر براق و شفاف بود

که می تونستی خدا رو  توش ببینی.

لبیک، اللهم لبیک، لبیک لا شریک لک لبیک، ان الحمده و

النعمته لک والملک لا شریک لک لبیک....

...و بعد از اون سوار اتوبوس شدیم و راه افتادیم طرف مکه.

        

[ پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۳ ] [ ٥:۱۱ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
چرا

چرا اینطوریه؟؟؟؟

چرا وقتی یه چیزی توی ذهنت هست، وقتی یه حسی توی

دلت هست، چرا بیانش نمی کنی؟؟؟

و در عوض می خوای که طرفت بفهمه، درکت کنه، بدونه که

دوستش داری و می خوای که مال اون باشی؟؟؟

نمی گی چطور ولی دلت می خواد اون طوری رفتار کنه که تو

دوست داری، اونی باشه که تو می خوای، همون احساسی رو

داشته باشه که تو داری؟؟؟؟

اهلی کردن سخته ولی زمانی آسون میشه که دو طرف روش

اهلی کردنشون یکی باشه در غیر اینصورت سخته خیلی سخت

ولی... نمی دونم شاید اینطوری شیرینیش بیشتر باشه.

این رو هم می دونم که تو کسی رو دوست داری نه به خاطر اینکه

طوری رفتار می کنه که تو می خوای بلکه به خاطر اینکه همون

طوریه که خودش می خواد...

 

 

[ پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۳ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه