بزرگ فیلسوف کوچک

...وسیع باش، تنها، و سربزیر و سخت....

ادامه

« نه» !

موقعی که در جواب یک خواهش یا درخواست این جواب رو می شنوی

در حالی که انتظارش رو نداری چه حسی بهت دست می ده؟

ممکنه شوکه بشی، بخوره توی ذوقت، ناراحت بشی، حسرت بخوری،

تعجب کنی یا …

و من توی هفته ای که گذشت تمام این حسها رو با هم داشتم. به

اضافه یه عذاب وجدان شدید و ناراحت کننده که هنوز هم ادامه داره و

ممکنه که حالا حالاها ادامه داشته باشه.

مثل همیشه تنها چیزی که می تونم بگم اینه که: " نمی دونم"

شاید هم باید بگم:

 

چون نیک نظر کرد پر خویش بر آن دید

گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست

 

                                                         ***

 

جمعه 23 مرداد 1383:

خب امروز صبح بیدار نشدم، خاله هم همینطور. مامان می گه آب و هوای

اینجا خواب آوره. خاله می گه اگه آدم اراده داشته باشه هر هوایی باشه

بیدار میشه خب منم که هیچوقت اراده نداشتم تو این جور موارد.

ساعت 10 رفتیم بیرون که دور حرم رو ببینیم. دورتا دور حرم بازار هست

به جز یه طرف که قبرستان بقیع قرار گرفته که تا امروز هر وقت می رفتیم

درش بسته بود. امروز ولی درش رو باز کرده بودن. اما خانمها رو تا داخل

راه نمی دن. رفتیم اونجا قبرستان از این غریب تر ندیده بودم. پنج تا

قبر کوچیک که شایسته آدمهای بزرگ و دریاییش نیست، خیلی غمناکه...

بعدش زیارتنامه خوندیم و رفتیم مسجدالنبی برای نماز جمعه.

اصلا تعداد جمعیتی که برای نماز جمعه اومده بودن قابل تصور نبود. خیلی زیاد

بودن. توی مسجد اصلا جا نبود. در حالی که 45 دقیقه تا اذان مونده بود ولی

با خاله به زحمت جا پیدا کردیم. یه خانم ایرانی پیش ما نشسته بود

می گفت که اینجا نماز جمعه اشون خیلی طولانیه. خودش که بلند شد

رفت. اکثر ایرانیها رفتن اون هم به خاطر اینکه حوصله خطبه و نماز طولانی رو

نداشتن. تفاوتهایی که توی خوندن نماز وجود داره خیلی از ایرانیها رو به طرف

نماز جماعت جلب نمی کنه.دلیل اصلیش اینه که اجازه نداری از مهر

استفاده کنی؛ برای همین اکثر ایرانیها جایی نماز می خونن که فرش

نباشه و فقط سنگ کف مسجد باشه که از مرمره. دلیل دیگه اش روش

خوندن نمازه. اینجا اول سوره هاشون بسم الله نمی گن و به جای

سوره توحید، سوره های دیگه می خونن و اکثر اوقات سوره های طولانی

مثل بقره و ...

ولی امروز خیلی جالب بود. اول اینکه خطبه ها خیلی کوتاه بود، 30

دقیقه هم نشد. و امام جمعه اصلا درباره سیاست و اوضاع جامعه حرف

نزد. بیشتر درمورد جوونها و اخلاق و .. این چیزها بود. بعد هم اصلا

سوره طولانی نخوند. فقط سوره فتح رو خوند؛ خیلی جالب بود.

بعد ار نماز که از در اومدیم بیرون، قسمت مردونه خیلی صحنه

جالبی بود. یه عالمه آدم با لباسهلی سفید و روشن داشتن از

مسجد میومدن بیرون. خیلی قشنگ بود...

ساعت 16:30 رفتیم به دیدن "مسجد مباهله"، یه مسجد کوچیکه

وسط شهر. این جا جایی هست که پیامبر مسیحیهای مدینه رو به

اسلام دعوت می کنه و آخر تصمیم می گیرن که مباهله کنن که بعد

نصرانیها می ترسن و صلح می کنن. بعد از اونجا رفتیم محله شیعه ها.

فکر کنم پست ترین محله بود توی مدینه. راننده می گفت که اگر نگه

داره و ما رو پیاده کنه اون رو به عنوان "امر به معروف و نهی از منکر"!!!

جریمه می کنن. اونجا یه باغ رو دیدیم که به "مشربه ام ابراهیم"

معروف بود که اونجا یکی از زنهای پیامبر!!!- ام ابراهیم- و تکتم مادر

امام رضا خاک بودن. بعد هم رفتیم به دیدن مسجدی که البته دیگه

ازش اثری نبود و خرابش کرده بودن. روحانی کاروان می گفت پارسال

هنوز بقایاش بوده ولی به شیعه ها اجازه ساختش رو نمی دادن. اسم

مسجد "فضیخ" بود. فضیخ یعنی شیره خرما یا انگور و اینجا جایی

هست که نوشیدن شراب حرام شده و آیه اون بر پیامبر نازل شده. بعد

از اونجا هم رفتیم به یکی از فروشگاههای بزرگ مدینه، یه فروشگاه

بزرگ دو طبقه به اسم " القمه".

توی اون مدت گشت و گذار دو تا اتفاق خنده دار هم افتاد:

  1. مدیر کاروان مثلا اومده بود درباره اون مکانها صحبت کنه

           گفت: حضرت علی در دعای کمیل فرموده که اگر ماه رو در

دست چپ من و خورشید رو در دست راست من قرار بدن

محاله که دانه گندمی رو از دهان مورچه ای به زور بگیرم!!! حالا این

حرفها رو مدیر کاروان می خواست درباره نماز سروقت حضرت علی

بگه. حالا چند تا اشتباه توی این جمله بود و چندتا چیز رو با هم قاطی

کرده بود دیگه....

  1. مدیر محترم داشتن درباره ماریه – همسر پیامبر – صحبت

می کرد که زن زیبایی بوده و از کشور مصر، که یکی از

همسفرها با اطمینان پرسید: ماریه نصرانی بوده یا مسیحی؟؟؟!!!

خلاصه جریانات داریم با این همسفرها و مدیر کاروان و ...

ولی خب خوش گذشت امروز...      

 

 

[ پنجشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸۳ ] [ ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
 
سلسله موی دوست حلقه دام بلاست
هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست
[ یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۳ ] [ ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
به من چه!!!

چرا اينگونه زيبايی؟

مگر زشتی چه ايرادی است؟

گل سرخی برای خود.

اگر نوری، مرا کوری.

به من چه تو گل سرخی و يا نيلوفر آبی

من آن خار قشنگی که دستم را نوازش کرد

به گلبرگت نمی بازم

[ پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۳ ] [ ۳:٢۳ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
Peace for All

خب اولین هفته از ترم پنج گذشت. هفته خوبی بود...

روز اول ۵ صبح رسیدم خوابگاه. بچه ها واسه نماز بیدار بودن.

قبلش چون ساعت سه کلاس داشتم می خواستم کلی بخوابم.

اما همینکه رسیدم . دیدم بچه ها بیدارن خواب از سرم پرید.

شروع کردیم به حرف زدن و مرتب کردن تخت و وسایلم. بعدهم

که صبحانه و دانشگاه. ظهر یه سر رفتم کانون هلال احمر و دبیر

شورا گفت که برای نیمه شعبان جشن داریم و باید آماده بشیم.

هنوز نیومده فعالیت کانون شروع شده بود. تا چهارشنبه که روزها

سریع گذشت و با چند تا استاد جدید آشنا شدیم. چهارشنبه

قرار بود برای آماده کردن دکور و برنامه از صبح بریم سالن مرکز

فرهنگی. از ساعت 11 اونجا بودیم. تا ساعت 5 دیگه همه چی

آماده بود. فقط ما ها قیافمون یه کم شبیه یونولیت و اسپری آبی

و جمله peace for all شده بود. حدود ساعت 9:30 دیگه همایش

یا به عبارتی جشن تموم بود. خیلی خسته بودم آخرهای برنامه

دیگه نتونستم وایسم و یه جا برای نشستن پیدا کردم.. ولی

من از اینجور خستگیها خوشم میاد چون می دونم بی خودی

خودم رو خسته نکردم. وقتی بچه ها بهم لبخند می زدن

و خسته نباشید می گفتن. حسابی حالم جا میومد...

در کل هفته خوبی بود، خوش گذشت هر چند یه دلتنگی رو باید

بهش اضافه کنی. ولی خب فکر می کنم این دلتنگیها تا همیشه با

آدمها هست. حتی اگه کسی نباشه که دلتنگش باشی...اونوقت

دلت برای خودت تنگ می شه....

تا هفته دیگه.....

 

[ جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۳ ] [ ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
همشاگردی سلام...

خب این هم از تابستون 83. تابستون خوبی بود. هر چند خیلی زود گذشت

ولی تابستون پر باری بود. از همه مهمتر رفتن به مکه بود و بعد از اون آشنایی

با دوستای خوبی که تاثیر زیادی روی من گذاشتن.

ولی هر چی بود گذشت و امروز دوباره بايد برگردم يزد و دوباره درس و دانشگاه.

 دلم واسه اونجا هم تنگ شده به خصوص برای خوابگاه و شیطونیهای اونجا.

به روز کردن این وبلاگ هم موکول می شه به آخر هفته ها. یعنی اینکه

از اول هفته باید روزشماری کنم که آخرهفته بشه و من هم شما رو ببینم

و هم اینجا رو آب و جارو کنم...

خب مواظب خودتون باشین...

ارادتمند

گریوش خانوم

 

 

 

 

 

 

[ شنبه ٤ مهر ۱۳۸۳ ] [ ٢:٥٠ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه