قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

بزرگ فیلسوف کوچک
...وسیع باش، تنها، و سربزیر و سخت....

 


تو هم با من نبودی...

اين رو توی يه وبلاگ ديگه خوندم ديدم قشنگه گفتم شما هم بخونين:

 

تو هم با من نبودي

     مثل من با من

          و حتي مثل تن با من

 

تو هم با من نبودي

     آنكه مي پنداشتم ، بايد هوا باشد

          و يا حتي گمان مي كردم اين تو ؛  بايد از خيل ِ خبرچينان جدا باشد

 

               تو هم با من نبودي

                   

تو هم از ما نبودي

     آنكه ذات درد را ، بايد صدا باشد

          و يا با من ، چنان هم سفرۀ شب ؛ بايد از جنس ِ من و عشق و خدا باشد

                          

                تو هم از ما نبودي

 

تو هم مومن نبودي

     بر گليم ِ ما و حتي در حريم ِ ما

          ساده دل بودم كه مي پنداشتم دستان ِ نا اهل ِ تو بايد مثل هر عاشق ؛ رها باشد

 

تو هم از ما نبودي اي يار !

                                 اي آوار !

                                               اي سيل ِ مصيبت بار .

 

 




کلمات کلیدی :
نویسنده : فیلسوف تاریخ : دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۳       نظرات ()

به ياد ...

در این طوفان که می آید

                      

                         اسیر دست تقدیرم

 

چه کس می خواند این دردم؟!

 

که خواهد کرد تقصیرم؟!

 

چنان این صاعقه در آسمان آواز می خواند

 

که می افتد به خاکستر

                        

                        دل زار و زمینگیرم

 

... و روزی کوچ خواهم کرد

  

       از اینجا

 

" عاشق و تنها "

 

اگر چه بسته با عشقم

 

          اگر چه پا به زنجیرم 

  

 




کلمات کلیدی :
نویسنده : فیلسوف تاریخ : پنجشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸۳       نظرات ()

درد

 

 

درد، حرف نیست

درد، نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟

 




کلمات کلیدی :
نویسنده : فیلسوف تاریخ : شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۳       نظرات ()

سفرنامه

پنجشنبه 22 مرداد 1383:

 

امروز صبح خواب موندم نرفتم واسه نماز صبح. ساعت 6:30

بیدار شدیم که آماده بشیم بریم برای دیدار از مساجد سبعه.

الان اومدیم به مسجد ذوقبلتین، یه مسجد تمام سفید(طبق

معمول تمام مسجدهای اینجا) ولی قشنگ. نمازخونه خانمها

طبقه بالاست که پله های زیبا و به رنگ چوبش تو رو به اون

سمت راهنمایی می کنه. نمازخونه تشکیل شده از چند طاق

که روی همشون گچکاری شده. یه چیزی شبیه شبستانهای

مسجدهای قدیم ایران. کف مسجد هم با فرشهای طویل قرمز

زنگ پوشیده شده. بعضی از قسمتها رو هم با پاراوانهای چوبی

تراشکاری شده از هم جدا کردن. کلا دکوراسیون قشنگی داره.

یه اتفاق جالب هم افتاد. موقعی که روحانی می خواست در

مورد مسجد توضیح بده گفت:" خب ما الان در مسجد قبا

هستیم... " حالا اینجا کجا، مسجد قبا کجا!!!

بعد از اونجا رفتیم بازدید از مسجدهای سلمان، فتح، علی،

فاطمه و عمر و ابوبکر... این چند تا مسجد همه کنار هم

هستن به فاصله چند متر. و هر کدوم مسجدهای کوچیکی

هستن به ابعاد تقریبا شش در هفت. این مسجدها جایی بنا

شدن که جنگ خندق اتفاق افتاده اما خب دیگه اثری از اون

خندق نیست. مسجد حضرت زهرا و حضرت علی رو بستن

 نمی ذارن که بریم ببینیم. همه بیرون توی پیاده رو

ایستادن و نماز خوندن. یه آقایی می گفت از این غریب تر

نمی شه. چیزی نمی تونی ببینی جز یه دیوار خرابه...

یه اتفاق جالب هم اینجا افتاد، مدیر کاروان می خواست ما

رو راهنمایی کنه به سمت چپ اشاره کرد گفت:" آقایون،

خانمها به طرف راست لطفا.. " !!!

کوه احد جای بعدی بود که رفتیم. برای شهدای احد هم مثل

بقیع چیزی نساختن. یه چهاردیواری با نرده دورش ساختن و

مثل بقیه جاها نمی ذارن که نزدیکش بشی. نمی دونم

از چی می ترسن؟؟؟

احد از این جهت احد نامیده شده که تنها کوهی هست که

از بقیه رشته کوههای مدینه جداست و تک افتاده. اون

قسمتی رو هم که یه گروه از نظامیها اونجا باعث شکست

در احد شدن دیدیم. خب با اون تصوری که از فیلم محمد

رسول الله داشتم خیلی فرق می کرد. یه کوه خیلی

کوچیک که بیشتر به تپه می ماند تا کوه. شاید فرسایش

بعد از 1400 سال گوچیکش کرده...

آخرین مسجد هم مسجد قبا بود. اونجا هم خیلی قشنگ

بود. اینجا اولین جاییه که پیامبر نماز خونده و مدتی هم

اونجا زندگی کرده و بعد به سمت مدینه رفته...

بعد از ناهار به یکی از فروشگاههای بزرگ مدینه رفتیم. و

همونطور که گفتم از نظر زبانی اینجا مشکلی نداریم. شاید

یکی از دلایلی که آدم اینجا احساس غربت نمی کنه همین

باشه. علاوه بر این، اینجا آب و هواش مثل خوزستانه. اینجا  

بوش من رو یاد خرمشهر می ندازه. و گاهی نوع پوشش و

و زبانشون... و از همه مهمتر نخلهای اینجاست. درختی

که من واقعا عاشقشم....

امروز یه اتفاق دیگه هم افتاد. به خاطر بیرون رفتن، دیر به

هتل رسیدیم و تا وسائل رو گذاشتیم و اومدیم بیرون دیر

شد. چند دقیقه تا حرم مونده بود که اذان مغرب  رو گفتن  

مجبور شدیم با خاله بدوییم. جالب بود توی این 13 سال

نماز خوندن این اولین بار بود که برای خوندن نماز اون هم

سروقت و به جماعت می دوییدم. تجربه خوبی بود. حین

دوییدن به ذهنم رسید که این آیروبیک اینجا بدردم خورد

چون موقع دوییدن اصلا خسته نشدم...

من نمی دونم چرا هر کاری می کنم نمی تونم اینترنت

رو بیشتر از دو، سه روز از ذهنم بیرون کنم؟ امروز توی

راه برگشتن به هتل داشتم فکر می کردم که دیگه چه

گروههایی رو توی ارکات می تونم عضو بشم. خنده داره.

یاد کامبیز افتادم که می گفت کجا می خوای بری؟ کعبه

تو اینجاست، اینترنته...    

 امشب قراره با خاله زود بیدار شیم بریم حرم. خاله نماز

بخونه و من برم دور مسجد فضولی!!! البته اگه بتونم

اراده ام رو برای 4 صبح بیدار شدن قوی کنم و اگه بذارن

اون مامورهای محترم. اینجا هیچ ازرشی برای زنها قائل

نیستن. کمترین امکانات رو هم به زور دارن. اینجا زنها

اصلا دیده نمی شن. حق رای ندارن، اجازه ندارن رانندگی

کنن، و از همه مهمتر شناسنامه ندارن. اوج جهالت....

یعنی از کمترین حقوقی که یک انسان داره محرومن...

فکر می کنم دوران جاهلیت هیچ وقت توی این سرزمین

تموم نمی شه...

 

 




کلمات کلیدی :
نویسنده : فیلسوف تاریخ : جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۸۳       نظرات ()

سفرنامه

دوشنبه 21 مرداد 1383:

 

چون اینجا ارزش زیادی برای خانمها قائلن!!! اجازه نمی دن که خانمها

نزدیک قبر پیامبر برن و یا اون رو زیارت کنن. فقط هر روز از ساعتپ

8-10:30 و 1-3:30 اجازه می دن که به اونجا نزدیک بشی هرچند باز

هم نمی تونی قبر پیامبر رو ببینی. به خاطر همین، امروز بعد از صبحانه

راه افتادیم طرف حرم.

بین منبر و قبر پیامبر یه فاصله هست که بهش می گن "روضه".

که می گن تمثیلیه از روضه های بهشت. که البته من نفهمیدم چرا.

کمی اونورتر یه ستون هست به اسم ستون توبه چون زمان پیامبر یه

نفر خودش رو به این ستون بسته و توبه کرده، اونم توبه نصوح.

بعدش ستون حرس هست که منسوبه به حضرت علی...

بعدش رفتيم طرف خونه حضرت فاطمه و پیامبر. دوتا خونه کوچیک

کنار هم که البته چون تاریک بود نمی شد داخلشون رو دید. یه حسی

بود.فکرش که می کردی که الان داری جایی قدم می ذاری که

زمانی جای پای پیامبر یا فاطمه(س) بوده، مو به تنت راست می

کرد....

موقعی که روبروی اون دوتا خونه نشسته بودیم. دوتا پیرزن بودن

که خاله داشت واسشون دعا می خوند. مامان گفت: همشهریاتن.

دقت که کردم دیدم یزدی هستن؛ خب می گن نباید اونجا از این

حرفها بزنی ولی همون موقع فکر کردم که من کی از دست اینا

راحت می شم آخه؟؟؟!!! هر جا می رم...

الان توی يه قسمت دیگه مسجد هستیم. یک ساعت و نیم تا

اذان ظهر مونده و با خاله کلی وقت داریم که معماری مسجد

رو تجزیه تحلیل کنیم. اون سقفهای متحرک گنبدی مانند،

طاقها، ستونها و ... خیلی قشنگ و عظیم و چشمگیرن ولی

تاثیرگذار نیستن به اندازه مسجدهای ما. فکر می کنم دلیلش

هم این باشه که اینجا معمارها می خواستن هنر خودشون رو

عرضه کنن ولی معمارهای ایرانی فقط می خواستن خدا، بهشت

و پاکی و معصومیت رو به یادت بیارن. اون رنگهای آبی، فیروزه ای

ارغوانی با ترنجها و سروها و ... تو رو یاد جایی می اندازن که

ازش اومدی...

 

 

 

   

 




کلمات کلیدی :
نویسنده : فیلسوف تاریخ : چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۳       نظرات ()

تولدم مبارک + سفرنامه

همه چی از یه گریه شروع شد. نمی دونم به خاطر چی بود. به خاطر ترس از

نا شناخته ها و یا شاید هم ترس از شناخته ها که می دونستم از کجا به

کجا دارم پا می ذارم... نمی دونم، در هر حال فردا 22 سال از اون روز که پا به

این دنیای خاکی گذاشتم می گذره. امیدوارم شکل هندسی زندگیم مستطیل

باشه تا مربع. خدا کنه که عرضش از طولش بیشتر باشه.

خب اینم بقیه سفرنامه:

 

سه شنبه 20 مرداد 1383:

 

ساعت 7:20 رسیدیم مدینه. راه بین جده و مدینه یه راه صافه یا بهتره بگم بیابونه

 با کوههایی در دوردست. وارد مدینه که می شی اولین چیزی که توجهت رو جلب

می کنه خونه های تمام سفیدشه. تک و توک ساختمانهای رنگی دیده می شه.

ساختمانهای بلند داره با نماهای زیبا که خیلی خوب متناسب با آب و هوا و سنتشون

طراحی شدن. داشتم از شهر فیلم می گرفتم که گلدسته ها رو دیدم. خاله یهو

گفت: وای فاطمه رسیدیم و من دیگه نمی دونستم چی کار کنم. فیلم بگیرم یا

حس خاصی بود اصلا نمی تونم توصیفش کنم. اون گلدسته های سفید، با اون

گنبد سبز و آفتابی که حالا دیگه به نوک گلدسته ها رسیده بود چنان مجذوبت

می کرد فقط دلت می خواست بایستی و نگاشون کنی. احساس می کردی که

صدای محمد(ص) رو می شنوی که داره جواب سلامت رو می ده، احساس قشنگی

بود....

 بعدش رفتیم هتل تا وسایل رو بزاریم و یه کم استراحت کنیم. هتل بدی نیست

فقط کمی از حرم دوره که اونم مهم نیست...

ده دقیقه است که اومدیم مسجدالنبی. 5 دقیقه راهه بین اینجا و هتل. موقع

رفتن بازم هیچ حسی نداشتم ولی موقع وارد شدن به حرم، نمی دونم چه

جوریه عظمت مسجدالنبی بدجور کوچیکیت رو می زنه تو صورتت که تا چند

لحظه سرت رو می ندازی پایین...

یه دور توی مسجد زدم. واقعا عظیمه. معماری بی نظیری داره. کارهای چوب و

سنگش نظیر نداره. سقفهای بلند چوبی که روش پر از نقشهای اسلیمی

با رنگهای مختلف. خیلی چشمنوازه نمی تونم چیزی بگم که بتونه این عظمت

رو توصیف کنه. ترکیب طوسی، طلایی، سفید، قهوه ایی و... خیلی قشنگه

خیلی...

حدود ساعت 15 یه sms واسه موبایل خاله اومد، یه سورپریز  کامل بود. از

طرف نزار دوست اینترنتی و عربستانیم. داشتن یه آشنا و یا یه دوست توی

یه کشور خارجی خالی از لطف نیست...

الان توی حرم هستیم دوباره. با بهداد، مامان و خاله دور حرم رو گشتیم

وقتی آفتاب می ره و چراغها رو روشن می کنن یه قشنگی دیگه داره. به

نظر می رسه که مردم بیشتری برای نماز مغرب میان؛ مسجد خیلی شلوغه.

الان بالای سر ما یه مربع بزرگ خالیه یعنی سر پوشیده نیست . اون سقفهای

چوبی که ازش صحبت کردم موقع نماز صبح و مغرب کنار میره، چیز جالبیه...

شب توی راه قبرستان بقیع از تمام حرم فیلم گرفتم. مثل اینکه شب در

بقیع رو می بندن واسه همین وقتی ما رسیدیم بقیه همسفرها داشتن

دم درش زیارتنامه می خوندن. آخراش بود که یکی از اون مامور های

با جذبه!!! اومد گفت که از اونجا بریم. آقای قدیر (روحانی کاروان) بدون

بحث بلند شد. یه جورایی بهم برخورد؛ دوست ندارم کسی رفتاری بکنه

که به شخصیتم بر بخوره یا... من اصلا آبم با تقیه تو یه جوی نمی ره....

بعدش رفتیم بازار نزدیک حرم. هتلهای اینجا اکثرا توی طبقه همکفشون

فروشگاه دارن... جالبه که بیشتر فروشنده ها فارسی بلدن و مشکلی از نظر

زبانی نداریم. اصطلاحهای فارسی رو خیلی خوب استفاده می کنن. مثل:

پسند نشد؟ یا آخرش چند؟ و...

اینم از اولین روز سفر. خوب بود امیدوارم بقیش خوبتر باشه....

 

 

 

   

 




کلمات کلیدی :
نویسنده : فیلسوف تاریخ : شنبه ٧ شهریور ۱۳۸۳       نظرات ()

من برگشتم + سفرنامه

حالا یه کف مرتب به افتخار بازگشت گریوش خانم....

قبل از اینکه سفر نامه رو بنویسم بنده به شخصه پیشاپیش و به نوبه خودم از تمام دوستای گلی که به اینجا سر زدن تشکر می کنم و ... اجرتون با امام حسین !!!

 

خب این شما و این سفرنامه گریوش خانم:

 

دوشنبه 19 مرداد 1383:

ساعت 21:10 است قرار بود از اول اول شروع کنم ولی نشد. نیم ساعت راه کرج – تهران انقدر ذهنم تند کار می کرد و انقدر ترافیک فکری توی ذهنم بود که اصلا نمی شد هیچکدوم رو نوشت.

توی فرودگاه دوست بهداد و خانمش اومده بودن می گفت قدر این لحظه ها رو بدون. می پرسید چه حسی داری؟ نمی دونستم چی باید بگم. راستش گفتم بهش. گفتم هیچی.....

الان توی سالن ترانزیت هستیم. خاله  می پرسه هنوزم هیچ حسی نداری و جواب من بازم نه است. گفت شاید موقع پیاده شدن داشته باشی. و من امیدوارم همونطوری باشه که اون می گه.

نمی دونم چرا. چرا هیچ حسی ندارم؟ همه اینجا خوشحالن اما من ...

فقط یه حس خاصیه. وقتی به آسمون نگاه می کنم احساس می کنم خدا داره می خنده و همین هوای چشمام رو بارونی می کنه. نباید اینطوری باشه وقتی خدا می خنده تو هم باید بخندی ولی...

بعد از بیشتر از نیم ساعت تاخیر بالاخره پرواز کردیم. الان خلبان داره صحبت می کنه، لهجه داره و به نظر می رسه که عرب باشه. شش ساعته داره حرف می زنه و عذرخواهی می کنه بابت تاخیر تنها کاری که ما ملت همیشه قهرمان بلدیم عذرخواهیه.

نکته جالب موقع سوار شدن این بود که حتی توی سفر مکه هم عدالت اجتماعی رعایت نمی شه. چون یکی از مهماندارها دوست بهداد هست ما قسمت first class هستیم.

شیک و با کلاسه ولی صندلیهاش راحت نیست. فاصله صندلی من با جلویی زیاده ولی احساس راحتی نمی کنم، شاید یه جور عذاب وجدان هم همراهش باشه چون از اینکه از دیگران جدا هستم حس خوبی ندارم. همه دارن قرآن می خونن اما من....

ساعت 22 پرواز کردیم و 23:55 به وقت عربستان رسیدیم جده. بماند که چقدر برای گذرنامه و وسایل معطل شدیم. بعد هم که انقدر این مدیر کاروان فعاله ما نمی دونستیم باید چی کار کنیم و کجا بریم. 2 ساعت توی اتوبوس نشسته بودیم تا تونست همه رو جمع کنه و راه بیفتیم طرف مدینه.

اتوبوس شبیه اتوبوسهای ولوو ایرانه.با کولر و.... ولی حسابی اعصابمون خرد شد. بهداد می گه سالی که نکوست از بهارش پیداست، راست می گه فکرش بکن تو حرصی باشی و طرفت شدید خونسرد، چه حسی بهت دست می ده....

حدود ساعت 4:20 وسط راه یه جایی به اسم susco پیاده شدیم برای نماز صبح. خیلی جای وحشتناکی بود. رفتیم توی دستشویی که وضو بگیریم که یه لشکر سوسک اومدن به استقبالمون. حالم داشت بد می شد، کثیف ترین جایی بود که تا حالا به عمرم دیده بودم. از وضو گرفتن منصرف شدم . اومدم بیرون  که یکی از همسفرها یه دستشویی دیگه نشونمون داد جالب بود که مدیر کاروان محترم اصلا نمی دونست چی به چیه و کجا به کجاست.

بعد از نماز رفتیم به رستوران که صبحانه بخوریم. یه چیز جالب کشف کردم؛ اینجا نمک رو به انگلیسی خیلی جالب تلفظ می کنن. بهش می گن " سولت solt " .

هنوزم هیچ حسی ندارم. منتظریم همه بیان که راه بیفتیم طرف مدینه، نمی دونم چقدر دیگه مونده فکر کنم کمتر از 2 ساعت باشه.....

          

 

 




کلمات کلیدی :
نویسنده : فیلسوف تاریخ : پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳۸۳       نظرات ()


.:: This Themplate By : Theme-Designer.Com ::.


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به بزرگ فیلسوف کوچک مي باشد.