بزرگ فیلسوف کوچک

...وسیع باش، تنها، و سربزیر و سخت....

بسيار سفر بايد....

تابستونه و فصل مسافرت. منم الان در سفرم، می خوام ببینم بالاخره این خامی پخته می شه یا نه.

یه سفر 11 ساعته که تویی و جاده و آسمون پر ستاره کویر. بچه که بودم این راه خیلی برام طولانی و خسته کننده بود. تنها کاری که ممکن بود بکنم این بود که مثلا شعرایی رو که توی مدرسه یاد گرفته بودم رو با خودم زمزمه کنم یا اینکه با بهداد ماشینهایی که ازما سبقت می گرفتن یا ما از اونا جلو می زدیم رو می شمردیم تا وقت بگذره!!!

ولی حالا دیگه سفر طولانی به نظرم نمی رسه. انقدر موضوع توی ذهنم هست که تا بخوام به همشون فکر کنم  به مقصد رسیدم. نمی دونم شاید وقتی کلمه سفر برات مساوی باشه با فکر، فکر، فکر؛ یعنی اینکه بزرگ شدی.

یه شعر قشنگ هم در مورد سفر و جاده هست که حیفم اومد شما نخونیدش:

 

 

سفر در آینه های مورب ساده

دو چشم بود که چرخید با من وجاده

تمام راه هم از پشت شیشه پیدا بود

دو چشمهاش ز پشت دو پلک افتاده

همیشه می رسد از راه تا مرا ببرد

همیشه دور و برم حاضر است و آماده

به شکل زنده تقدیر آخر راه

دوباره آمد و تبدیل شد به یک جاده

همان که منتظرم مانده با گل و فانوس

برای بدرفه ام دست هم تکان داده

سفر، گریستن و غربت و من اینجایم

به شکل غربت یک قهوه خانه ساده

سفر، گریستن و غربت و من و این شعر

که تا نوشته شود جاده راه افتاده

 

 

 

                                               « محمدسعید میرزایی »

 

[ دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۳ ] [ ٢:۱٧ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
چرا ...

 

چرا تا شکفتم

چرا تا تو را داغ بودم، نگفتم

چرا بی هوا سرد شد باد

چرا از دهن

               حرفهای من

                                افتاد

 

[ سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۳ ] [ ۱:٥٩ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
شاعرانی در راه!!!

درس خوندن توی رشته ما ( ادبیات انگلیسی )  شیوه خاص خودش رو داره؛ موقع درس خوندن باید ذهنت کاملا انگلیسی بشه و کاملا انگلیسی فکر کنی تا درس رو خوب بفهمی. به خاطر همین توی امتحانات من و دوستم تحت تاثیر قرار گرفتیم و با هم یه شعر ترکیبی گفتیم ( فینگلیش ). البته بنده همینجا خاطر نشان می کنم که ما به هیچ وجه کپی برداری نکردیم و اگه این شعر به نظرتون آشنا میاد اون دیگه مشکل خودتونه. این هم از شعر ما:

 

آی good for you، ای روستایی

چه happy و خرم، چه با صفایی

In city ما نیست جز دود و machine

My دل گرفته از that و از این

I, I wish هم پرنده بودم

در آسمانها wing می گشودم

I went از شهر to روستایی

آن there که دارد، water و هوایی

 

                                                           " گريوش خانوم و دوستش" 

 

 

 

[ جمعه ۱٩ تیر ۱۳۸۳ ] [ ٢:۱٧ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
فرش باد

بالاخره دیشب فیلم « فرش باد » رو دیدم. قشنگ و تاثیر گذار بود. برخلاف فیلمهای دیگه که فقط برای جشنواره های خارجی ساخته می شه، ایران رو پر از رنگ و شادی و مهربونی نشون داده بود. یه جوری که بیشتر از همیشه به اینکه ایرانی هستی افتخار می کردی. فیلم پر از رنگهای شاد و چشمنوازه و آدمها با همن و در کنار هم. حتی اون حاجی بازاری که دنبال پول در اوردن هست به موقع کمک می کنه تا فرش تموم بشه.

چند تا صحنه هم داشت که آدم رو حسابی به فکر وامی داشت؛ مثلا اون صحنه ای که مرد ژاپنی به مسجد جامع می ره و مردم رو می بینه که در حال نماز خوندن هستن و وقتی اونا به سجده می رن اون تعظیم می کنه و وقتی در حال خوندن قنوت هستن دستشو به نشانه احترام بالا میاره. یا صحنه پایانی که دوربین روی گره های ساکورا و روزبه توی حاشیه فرش ثابت می مونه، جز تاثیرگذارترین صحنه ها هستن. چند تا از جمله های قشنگ فیلم هم این پایین براتون نوشتم:

# تار قالی همیشه پاره میشه، بند دلت پاره نشه.

# اصلا میدونی چیه، خدا آدمیزاد رو کرفتار میکنه که دلشو ببره پیش خودش.

# ما ملت در عزاداری همه دکترا داریم اما در عروسی دیپلم هم نداریم.

[ دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸۳ ] [ ۱:٠٩ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
اين نيز گذشت...

« بحر عشق، آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست.»

ظهر که اومدیم خوابگاه،  زهرا روی تخت هر کدوم یه کارت یادگاری گذاشته بود که روش این جمله رو با خط خوش نوشته بودن. خود زهرا هم نوشته بود :

« یک سال شوخی کردیم و حالا جدی یک سال تموم شد؛ سال خوبی بود.»

یکسال خوب تموم شد، امتحانات هم همینطور.

بهر حال دنیاست دیگه. گاهی باهات راه میاد و گاهی نه.

و....دیگه اینکه از تمام دوستهای مهربونی که یادشون نرفت و به اینجا سر زدن خیلی خیلی ممنونم. ایشالله عروسیتون جبران کنم.

گریوش خانوم

 

[ چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۳ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه