قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

بزرگ فیلسوف کوچک
...وسیع باش، تنها، و سربزیر و سخت....

 


می رم، بر می گردم...

 

 

زندگیه دیگه  بالا و پایین داره. حالا من نمی دونم امتحانات کجاست؛ بالای زندگیه یا پایینش؟ در هر حال باز هم به دلیل واقعه غمبار امتحانات مجبورم وبلاگ رو تعطیل کنم.

مثل اون بار یادتون نره به اینجا سر بزنین، دلم براتون تنگ می شه...

دعا کنین امتحانارو خوب بدم.

گریوش خانوم

 




کلمات کلیدی :
نویسنده : فیلسوف تاریخ : یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۳       نظرات ()

هيچ

ای هيچ٬ برای هيچ٬ بر هيچ٬ مپيچ




کلمات کلیدی :
نویسنده : فیلسوف تاریخ : دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۳       نظرات ()

اين نيز بگذرد...

دیشب رفتیم آخرین دعای کمیل توی دانشگاه. بر عکس شبهای دیگه مثل

پارسال همه بودیم؛ من، صدیقه، طاهره، نرگس و زهرا...

مثل پارسال باز هم نماز خونه رو گذاشته بودیم روی سرمون، مثل پارسال باز هم بهمون چشم غره رفتن، مثل پارسال...

خیلی جالب بود دقیقا بعد از یک سال حالا که فقط یک هفته به آخر ترم مونده باز هم دور هم جمع شدیم و بیشتر از همیشه دلمون گرفت؛ شوخی می کردیم، می خندیدیم ولی آخرش یه چیزی رو توی چشمهای هم دیگه می خوندیم، یه جور دلتنگی، یه جور غم؛ غمی که وقتی دلت برای چیزی تنگ می شه به سراغت میاد. ما هم هنوز سال تموم نشده، دلمون برای دانشگاه و خوابگاه تنگ شده بود.

برای روزهای خوب توی دانشگاه، برای خنده ها و شلوغ بازیها، برای تا نصف شب بیدار موندن و خندیدن و حرف زدن، برای دعواهای بچه های هم سوییتی که " بابا مگه شما خواب ندارین" ، برای اخم ها و بد اخلاقیهاشون، برای.....

هر روز بیشتر از قبل به این جمله اعتقاد پیدا می کنم که:

" آشنایی یک تصادفه و جدایی یک قانون "

     

 




کلمات کلیدی :
نویسنده : فیلسوف تاریخ : جمعه ۸ خرداد ۱۳۸۳       نظرات ()

محمد نبودی ببينی...

کجاست اون کوچه؟ چی شد اون خونه؟

ادمهاش کجان، خدا می دونه...

فکر می کنم این شعر مصداق خوبی باشه برای خرمشهر که دیگه اثری از خونه ها و کوچه های قشنگش و مردم خونگرمش نیست.

اکثرا رفتن شهرهای دیگه و همونجا بعد از سالها زحمت و خون دل خوردن دوباره یه زندگی دیگه رو از صفر ساختن.

چند روز دیگه سالگرد آزاد سازی خرمشهره و مثل هر سال کلی کبکبه و دبدبه راه می ندازن که ما خرمشر رو از دست دشمن ازاد کردیم. نمی دونم کی می خوان آزادیش رو از دست ویرانی و خرابی جشن بگیرن؟

و... همچنان مردمش ساکت و خاموش نظاره گر هستن. فکر می کنم شعر قیصر امین پور وصف حال این مردم باشه که حداقل تا دو نسلشون جنگ و عواقب و اثرات عمیقش رو با تمام وجود حس کردن:

 

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود ما دیده ایم

اگر خون دل بود ما خورده ایم

اگر دل دلیل است آورده ایم

اگر داغ شرط است ما برده ایم

اگر دشنه دشمنان گردنیم

واگر خنجر دوستان گرده ایم

گواهی بخواهید اینک گواه

همین زخمهایی که نشمرده ایم

دلی سر بزیر و سری سر بلند

از این دست عمری به سر برده ایم

 

 




کلمات کلیدی :
نویسنده : فیلسوف تاریخ : جمعه ۱ خرداد ۱۳۸۳       نظرات ()


.:: This Themplate By : Theme-Designer.Com ::.


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به بزرگ فیلسوف کوچک مي باشد.