بزرگ فیلسوف کوچک

...وسیع باش، تنها، و سربزیر و سخت....

تاريخ نو + سال نو مبارک

آغاز می کنم غزلم را به نام تو

حبل الورید شعر مرا خون تازه شو!

حبل الورید غیرت مردان مرد نیست

حبل الورید: قیمت یک تار موی تو!

نزدیکتر به تو...  نه! تو نزدیکتر به من!...

اصلا نه این نه آن!...فقط از پیش من نرو -

- تا آیه آیه،وحی برقصم شبیه شعر

تا شعله شعله، نور بپاشم به کوچه و -

- خواب هزار ساله این شهر منجمد

- شهر چراغ قرمز و آژیر و تابلو -

- در این نبرد تن به تن آشفته... تن به تن؟!

نه!... یک هزار و سیصد وهشتاد و سه به دو!!

بانو! تمام بعد زمان روبروی ماست!

تاریخ حرف کهنه و این عشق حرف نو!

تو حرف تازه ای و غزل می زند ورق –

- تقویم را و تا ابدیت جلو جلو -

هر صفحه را به بوسه مهر تو میکند...

خیام مست عطر دهانت، تلو تلو –

... می آید و دوباره رصد می کند... تو را!

شک میکند، دوباره رصد می...دوباره، دو –

نه! صدهزار باره! یقین می کند!... و بعد:

تاریخ نو: 1/1/ یکسال بعد تو!!

 

 

                                              « سیامک بهرام پور »

 

 

 

[ چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۳ ] [ ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
بچه بوديم عيدها بهتر نبود؟

دوباره داره مياد بوی سمنو و سنبل و ماهی قرمز...

بچه که بودم نزديکهای نوروز صبحها که از خواب بيدار می شدم به اولين کسی

که سر ميزدم ماهی قرمزی بود که برای من بوی عيد داشت و تعطيلات و دفترچه

نوروزی- که  همون روز اول تمامش رو می نوشتم و تا ۱۳ روز بيکار ميگشتم.

شايد توی يه روز بيشتر وقتم رو با همون ماهی قرمز توی تنگ پر ميکردم..

باش حرف می زدم و ازش خواهش ميکرم که حداقل تا تحويل سال طاقت

بياره و زنده بمونه.. آخه فکر ميکردم يا در اصل مطمئن بودم دنياش به اندازه

اين تنگ، کوچيک نيست...

آخر سر هم اگه ماهی قرمز ميمرد حتما توی باغچه خاکش می کردم و تازه

براش سنگ قبر هم می ذاشتم-دو سه بارش رو بهداد کمکم کرد....

اما حالا....چند روز پيش با دوستم رفتيم بيرون چشمم افتاد به تنگهای بلور پر

ماهی قرمز اما اونقدرها مثل چند سال قبل ذوق زده نشدم...فقط خوشحال

شدم که بالاخره عيد داره مياد...که من يه سال بزرگتر ميشم..ولی....

....

فکر کنم بزرگ شدن خوشحالی نداشته باشه اگه به قيمت از دست دادن

اون احساسات پاک باشه....

اگه قرار باشه ديگه با ديدن يه ماهی قرمز ذوق نکنی...برای مرگش ناراحت

نشی...هر روز به سبزه هايی که دارن بزرگ ميشن سر نزنی و برای رنگ

کردن يه تخم مرغ لحظه شماری نکنی....

 

[ چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۳ ] [ ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
حرف دل...

تو برمی گردی

همه چیز از نبودن تو حکایت می کند

به جز دلم

که همچون دانه ای

در تاریکی خاک

در انتظار بهار می تپد.

تو برمی گردی،

می دانم...

 

 

آنتوان دوسنت اگزوپری

 

[ جمعه ۱٤ اسفند ۱۳۸۳ ] [ ۳:۳۱ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
تازگيها يا ديگه...!!!

تازگيها ديگه حرف عقل و دلم يکی نيست....

تازگيها ديگه دلم نمی خواد عاقل باشم...

تازگيها ديگه آدمها نمی تونن روراست باشن...

تازگيها ديگه آدمها خودشون هم دوست ندارن...

تازگيها ديگه...

تازگيها ديگه آدمها... آدم نيستن...

تازگيها ديگه...

ديگه چی؟؟؟؟ 

[ سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۳ ] [ ٤:٢۸ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
هميشه...

هميشه بياد داشته باش
تا به فراموشي بسپاري
آنچه را كه اندوهگينت مي سازد
اما
هرگز فراموش مكن
به ياد داشته باشي
آنچه را كه شادمانت مي سازد


 برگرفته از  كتاب :  دل به روياها سپار
 نويسنده: سوزان پوليس شواتز


[ جمعه ٧ اسفند ۱۳۸۳ ] [ ٢:٢٧ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه