بزرگ فیلسوف کوچک

...وسیع باش، تنها، و سربزیر و سخت....

دلتنگ غنچه

دلتنگ غنچه ایم، بگو راه باغ کو ؟

خاموش مانده ایم، خدا را چراغ کو ؟

کو کوچه ای ز خواب خدا سبزتر، بگو

آن خانه کو، نشانی آن کوچه باغ کو ؟

چشم و چراغ خانه ما داغ عشق بود

چشمی که از چراغ بگیرد سراغ کو ؟

دلهای خویش را به گواهی گرفته ایم

اما در این زمانه خریدار داغ کو ؟

شب در رسید و قصه ما هم به سر رسید

کو خانه ای برای رسیدن، کلاغ کو ؟

 

                                                          

                                                                     " قیصر امین پور "

 

[ پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۳ ] [ ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
ياس

هواپیما که داشت بلند می شد شروع کردم به مرور اون 10-12 روز تعطیلات عید؛ روز های خوبی رو که توی اهواز گذروندم، 13 بدر که واقعا لذت با خانواده بودن رو تجربه کردم، اینکه تمام خانواده پیشت باشن و از حرف زدن با اونا و بازی کردن و خندیدن با اونا لذت ببری تجربه و خاطره شیرینی بود که هیچ وقت فراموشش نمی کنم…

 تا به خودم اومدم دیدم هواپیما توی فرودگاه یزد نشسته و باید پیاده بشم. وقتی فکر کردم که دوباره باید برم خوابگاه دلم گرفت. دلم برای اون لحظات خوب، تنگ شد.

اما بیست دقیقه بعد وقتی وارد خوابگاه شدم ( خوابگاه یاس ) و عطر گل یاس که محوطه خوابگاه رو پر کرده بود مشامم رو نوازش کرد همه دلتنگیهام جاشونو دادن به یه شادی خاص، شادیی که فقط وقتی می خوای دوستات رو دوباره ببینی توی دلت سر ریز میشه و آخرش تبدیل می شه به یه لبخند.

خوابگاه ساکت ساکت بود؛ هنوز خیلی از بچه ها از خونه هاشون نیومده بودن. همونجا وایسادم و خوابگاه رو تماشا کردم؛ درختهای یاس دو طرف خوابگاه خیلی قشنگش کرده بود مخصوصا که به اسمشم می خورد. اونجا فهمیدم که دلم برای اینجا هم تنگ شده. برای روز های قشنگ و شادی که با بهترین دوستام اینجا گذرونده بودم. برای دلتنگیها، برای خنده های از ته دل، برای دلهره های روز امتحان، برای شادیهایی که بعد از مرور خاطرات به سراغمون میومد، برای...

و تنها چیزی که به ذهنم رسید شعری بود که انار عزیز برام توی نامه اش نوشته بود که واقعا وصف ما و خوابگاه ماست:

 

                               یاس بوی مهربانی می دهد

                                                       بوی دوران جوانی می دهد         

 

[ شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۳ ] [ ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
ساقيا آمدن عيد مبارک بادت...

سال 82 هم با تمام خوبیها و بدیهاش گذشت. برای من سال خوبی بود.

اتفاقهای زیادی افتاد که چیزهای زیادی یاد گرفتم. وبلاگ نوشتن رو شروع کردم با دوستان خوبی آشنا شدم و ...

و حالا  سال جدید تا چند ساعت دیگه شروع می شه، همیشه این جور موقعها دلهره دارم. اونوقت تنها کسی که این جور مواقع می تونه کمکم کنه خداست. دلم می خواد ازش بخوام که توی سال حدید هم کمکم کنه، اگه به دوراهی رسیدم کمکم کنه که راه درست رو انتخاب کنم. اگه به مشکل بر خوردم، خودم بتونم حلش کنم. اگه با سختی روبرو شدم، بتونم تحملش کنم. اگه ...

اما تا  همه اینارو از خدا بخوام سال تحویل شده و ... باید دعایی  باشه که همه حرفای دلم رو یه جا بگه. باید...

همینکه عقربه ها به زمان تحویل سال نزدیک می شه، چشام رو می بندم و فکر می کنم، به خدا، به دعاهام و فقط می خونم:

 

یا مقلب القلوب و الابصار ....

 

[ شنبه ۱ فروردین ۱۳۸۳ ] [ ٩:٥٥ ‎ق.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه