بزرگ فیلسوف کوچک

...وسیع باش، تنها، و سربزیر و سخت....

برای مريم

امروز به صميمی ترين و بهترين دوستم زنگ زدم. بهم گفت که مادرش فوت کرده واقعا شوکه شدم.
اتفاق خیلی بدیه ولی مريم از پسش بر می آد نمی دونستم چی باید بهش بگم.  حالا اينو واسش می نويسم شعر سهراب رو:
یک نفر دیشب مرد
و هنوز گل شبدر خوب است
آب میریزد پایین اسبها می نوشند

[ جمعه ۳٠ آبان ۱۳۸٢ ] [ ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
در قير شب

برای دوستی که با لاخره امروز انلاين ديدمش و متنی که امروز نوشته:

 

 

دیر گاهی است در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است

 

بانگی از دور مرا می خواند

لیک پاهایم در قیر شب است

 

رخنه ای نیست در این تاریکی

در و دیوار به هم پیوسته

سایه ای می لغزد اگر بر روی زمین

نقش وهمی است ز بندی رسته

 

نفس آدمها

سر بسر افسرده است

روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا

هر نشاطی مرده است

 

دست جادویی شب

در به روی من و غم می بندد

می کنم هر چه تلاش

او به من می خندد

 

نقش هایی که کشیدم در روز

شب ز راه آمد و با دود اندود

طرح هایی که فکندم در شب

روز پیدا شد و با پنبه زدود

 

دیرگاهی است که چون من همه را

رنگ خاموشی در طرح لب است

جنبشی نیست در این خاموشی

دست ها، پاهاه در قیر شب است

 

 

                                                                  " سهراب سپهری "

 

 

[ پنجشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٢ ] [ ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
تن آدمی شريف است به ؟؟؟

یکی از هم اتاقیهام الهیات می خونه و این ترم هم درس فلسفه اسلامی داره. قرار شد که با استادشون صحبت کنم و برم سر کلاسهاش، این کارو هم کردم و تا حالا همه کلاساشو بدون استثنا رفتم.کلاسشون حدودا 35 نفرن که 30 تاش دخترن و همه چادری. جلسه اولی که سر کلاس رفتم همه نگاهها طرف من بود و توی چشمهای همه یه سوال بود که مگه یه دختر مانتویی که زیاد هم مذهبی به نظر نمی اد از فلسفه اسلامی چیزی سر در میاره. و جالب اینجا بود که خیلی هم مهمان نواز بودن و آخرین صندلی رو توی کلاس با تمام احترام !!! دادن به من. بهر حال، همون جلسه اول یه سوال از استاد پرسیدم که 10 دقیقه داشت توضیح می داد و البته همون دوستان محترم چیزی ازش نفهمیدن حتی تا حالا نشنیده بودن. جلسه های بعد جواب سلامم رو با لبخند می دادن.

واقعا به اینجور ادمها چی باید گفت؟ ادمهایی که چند سال دیگه باید جوونا رو به سمت اسلام و دیدگاههای بی نظیرش جلب کنند، نباید تا این حد ظاهر بین باشن و متاسفانه هستن. نمی دونم تا کی باید اسیر خود بینی و ظاهر بینی افراد باشیم، چرا نمی خوایم قبول کنیم که :

                           ما برون را ننگریم و قال را         ما درون را بنگریم و حال را

  

 

[ پنجشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٢ ] [ ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
اللهم لک صمنا

دوباره ماه رمضان اومد. ماهی که من توی تمام روزهاش پرم از آرامش و

احساس های خوب. اصولا آدم مذهبی نیستم ولی واقعا رمضان رو دوست دارم.

نمی  دونم چرا ولی بدون استثنا تو این یک ماه موقع تمام غروبهاش با اینکه آروم

هستم، دلم می خواد بزنم زیر گریه . نمی دونم چه جوری میشه توصیفش کرد.

وقتی قبل از اذان با اون آهنگ خاص یکی یکی اسمهای خدا رو می خونن، و وقتی

روی تمام معنیهاش دقت می کنم از خودم بدم میاد و در برابر اون همه عظمت و بزرگی

کاری جز بغض کردن نمی تونم بکنم.

 

[ جمعه ٩ آبان ۱۳۸٢ ] [ ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
خدا ..... علي...

دیشب یکی از دوستام رو انلاین دیدم. برای یکی از دوستاش که دیروز

پدرش رو از دست داده بود ناراحت بود چون واسش پیغام گذاشته بود که

اون خدا و علی که ازشون حرف می زدی حالا کجا هستن؟

به من می گفت که جالا یه دختر بدون پدر توی این جامعه چی کار کنه؟

بهش گفتم همون کاری که من کردم……

هیچ اتفاقی نمی افته جز اینکه به خودش میاد می بینه انقدر قوی شده

که خیلی از مشکلات رو خودش تنهای تنها حل کنه و می فهمه که جز همون

خدا و علی کس دیگه ای نیست که همیشه باهاش باشه، هر وقت صداش

بزنه جوابش بده و از رگ گردن بهش نزدیک تر باشه……….

 

[ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۸٢ ] [ ٦:٠۸ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
در کوله ات چه داری؟

 


كوله‌پشتي‌اش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام از خدا پر نشود برنخواهم   گشت. نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود. مسافر با خنده‌اي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن. و درخت زير لب گفت: ولي تلخ‌تر آن است كه بروي و بي ‌رهاورد برگردي. كاش مي‌دانستي آن‌ چه در جست‌وجوي آني، همين جاست.
مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه مي‌داند، پاهايش در گل است.او هيچ‌گاه لذت جست‌وجو را نخواهد يافت.

و نشنيد كه درخت گفت: اما من جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام و سفرم را كسي نخواهد ديد. جز آن كه بايد.مسافر رفت و كوله‌اش سنگين بود.هزار سال گذشت. هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد.خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جاده‌اي كه روزي از آن آغاز كرده بود.درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايه‌اش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را مي‌شناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در كوله‌ات چه داري، مرا هم مهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام خالي است و هيچ چيز ندارم.

درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري.اما آن روز كه مي‌رفتي، در كوله‌ات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت.

 دست‌هاي مسافر از اشراق پر شد و چشم‌هايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم  و تو نرفته اين همه يافتي!

درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و نور ديدن خود، دشوارتر از نور ديدن جاده‌هاست.

 

 

[ پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۸٢ ] [ ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه