|
بزرگ فیلسوف کوچک ...وسیع باش، تنها، و سربزیر و سخت....
| ||
|
تقریبا همه سالهای نوجوانی و سالهای زیادی از جوانیم در اعتقاد به "جبر" گذشت.... بعدها سعی کردم خودم رو قانع کنم که به تناسب انتخابم و تصمیم های من هست که قضا و قدر و تقدیر اتفاق میفته.... و خودم رو توجیه کنم با این فرضیه که هر مسیری و راهی اتفاقات و سرنوشت از پیش نوشته شده خودش رو داره و در اصل من با انتخاب راهم و مسیرم اونها رو هم انتخاب میکنم..... وقتهای خیلی زیادی این طرز فکر کمکم میکنه و کمی به آرامش میرسم.... اما اعتراف بزرگ اینه که هنوز هم اتفاقاتی میفته و شرایطی پیش میاد که از کنترل و اراده من خارجه و من هیچ دلیل و منطق و برهانی ندارم براش جز "جبر"..... و اینکه عاجزانه برگردم به همون اعتقادات دوران نوجوانی....
"...میدانم که این تقدیر است و این زندگی است که برای هر کس یک جور است و هرکس باید همان جورش را زندگی کند. این تقدیر است و وقتی فکر میکنیم تغییر کرده است، تغییرش داده ایم، همان تغییر هم تقدیر است...."
احتمالا گم شده ام- سارا سالار
[ یکشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:۳٦ ق.ظ ] [ فیلسوف ]
اینکه فکر کنی دیگران مسئول تنهایی تو هستن حماقتیه که هیچ وفت بهش تن ندادم و از اون احمقانه تر توقع از آدمها برای اینکه کمی اون خلا و تنهایی رو پر کنن.... اما حماقت وقتی به اوج میرسه که با همه نبودنها و خالی بودنهای اطرافت، باز حواست به تنهایی و غصه آدمهای دور و برت باشه.... و مرا از این یکی گریزی نیست......
[ جمعه ۱٧ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۳:٤٩ ب.ظ ] [ فیلسوف ]
به خواب سیصد ساله نیازی نیست.... ! همینکه در خانه تنها باشی، پنجره ها را ببندی، تلویزیون را خاموش کنی و سراغ نت را نگیری، کافیست تا قرنها از زمان و زمانه دور شوی و بمانی!
[ سهشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٩:٤٧ ب.ظ ] [ فیلسوف ]
حکمتش را نفهمیدم هیچوقت.... ارتباط میان آرزو و نرسیدن، علاقه و فاصله، و هرچه بیشتر دوست داشتن و... بیشتر رنجاندن و رنجیدن .....
[ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٢:۱۳ ب.ظ ] [ فیلسوف ]
عطف به پست قبلی!:
معلم کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید ، مثالی می زنم ، دو مرد - پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید، کدام یک این کار را انجام دهند ؟
[ چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٠۳ ق.ظ ] [ فیلسوف ]
این روزها فکر می کنم "منطق" برایم چیزیست شبیه Air Bag (بخوانید کیسه هوا!)؛ آرام، نگران ، همراه و البته ساکت...با سرعت که می روی، همینکه قرار است با سر به شیشه "احساس" برخورد کنی. فعال میشود.... نگهت میدارد..... حفاظتت میکند از ضربات احتمالی!.....
[ یکشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۸:٢۳ ب.ظ ] [ فیلسوف ]
هوا رو آلوده می کنیم، درختها رو قطع و دریاچه ها رو خشک.... و بعد در رثای اونا روی در و دیوار شهر نقش آسمان آبی و درخت سبز و دریاهای مواج می زنیم.....
[ شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٠۱ ب.ظ ] [ فیلسوف ]
می ترسیدی، از تنهایی، از تنها موندن. حق داشتی و حتا همون روزها بهت حق میدادم که بترسی . اما چرا طور دیگه ای رفتار میکردم؟! چرا تائیدت نمی کردم؟! چرا بهت نمی گفتم که حق داری، که تقریبا می فهمم چرا این احساس رو داری و از تنهایی و تنها موندن می ترسی؟! می خندیدم بهت-در سکوت- به ترست از کوچکترین و کمترین صدایی که به گوشت می خورد و نمی دونستی از چیه و از کجاست. سکوت می کردم و صبر، تا خودت بگردی و فکر کنی و آخر به نتیجه برسی و آروم بگیری که چیزی برای ترس وجود نداره... که رختخوابت رو بیاری و پهن کنی روبروی تلویزیون روشنی که صداش رو به زحمت میشد شنید. مبادا که ما بیدار بشیم یا شاید... مبادا صداش خاموش کنه همه رویاها و فکرهای توی ذهنت رو.... شاید فکر سالهای خوش گذشته و تحمل سختی هایی که به هر سنگینی، با یا بدون ما پشت سر گذاشتی.... و..... شاید رویای ازدواج ما و شنیدن صدای خنده و شادی نوه ها.... حتما لذتبخش بوده برات فکر کردن به همه اینها.... که اگر نبود، شبهایی که خوابت نمیبرد نمی نشستی به لیست کردن مهمونایی که می خوای دعوت کنی برای عروسی...ما چقدر می خندیدیم به این کارها و تو هم همراه ما.... الان اما، شک دارم به تمام حدس ها و گمانهایی که داشتم درباره احساساتت.. درباره ترسها و فکرها و رویاهات.... تردید دارم که از تنهایی و تنها موندن میترسیدی یا نه، مثل این روزهای من، خسته بودی و به فرداها که فکر میکردی خسته تر میشدی؟ .... تردید دارم که ترسیدنت از هر صدایی، ترس ساده و زودگذری بوده یا نه، مثل این روزهای من، حتا با شنیدن زنگ تلفن و دیدن آمبولانس توی خیابون، قلبت به ضربان می افتاده و نفسهات به شماره و .... آروم و قرار میرفته از وجودت؟ .... نمی دونم که برای گذروندن شبهای طولانی به لیست مهمونا فکر می کردی یا برای تلقین به خودت که روزهای روشن و شبهای روشن تر در فرداها خواهی یافت.... روزها و شبهایی که بهت ثابت کنه همه اون سختی ها و درشتی های روزگار رو تحمل کردن بالاخره نتیجه ای داشته..... کاش بودی... بودی و می دیدی که روز به روز شبیه تر میشم به تو.... که یادم بدی تحمل روزگار سخت و گذروندنش رو بدون اشک ریختن!.... کاش بودی تا یاد بگیرم گذروندن شبهای بی خوابی رو، بی اینکه کسی باشه که در سکوت لبخند بزنه و اجازه بده بر ترسم غلبه کنم و منشا صدا رو پیدا.... کاش بودی.... تا من..... عادت نکنم به این همه نبودنت.......
...... مرا دریاب مادر! خالی لحظه های من پر از اندوهی ژرف است که مرا به نبودن نزدیک و نزدیک تر می کند! مادر! از ضربان قلب من بگیر این غم کشنده را من آرام آرام می میرم... "نیکی فیروزکوهی" [ یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٤٦ ب.ظ ] [ فیلسوف ]
لازمه گاهی سکوت کنی و به نظاره بشینی جدال "اید" و "سوپر ایگو" رو و در نهایت دست به دامن "ایگو"ی عزیز بشی!!!!
[ یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٧:٤٩ ب.ظ ] [ فیلسوف ]
"من تازه عضو اینجا شدم .هنوز نمیدونم چه جوریه ولی باید چیز جالبی باشه.
وقتی این جمله ها رو می نوشتم فکر می کردم اینجا هم سایتی خواهد بود مثل تمام سایتهایی که عضو شدم و بعد از مدتی فراموششون کردم. اون موقعها دوران سوال بود و پیله کردن به هرچیزی و من, فاطمه ی 21 ساله، فکر میکردم با فلسفه به همه جوابها خواهم رسید. گم شده بودم توی اصالت وجود و ماهیت. عاشق فلسفه ملاصدرا بودم..... برای همین اسم اینجا شد "بزرگ فیلسوف کوچک"... اما هرچی بیشتر گدشت... اینجا برام مهمتر شد. گاهی جایی برای نق زدن، گاهی جایی برای ابراز شادی ها و گاهی حتا جایی برای فرار از دنیای واقعی و پشت سر گذاشتن اتفاقایی که اون موقعها برام سخت بود تحملشون تنهایی. و حالا 10 سال (بخوانید یک عمر) از اون روز میگذره. روزی که نمی دونستم چی میشه و چطور پیش خواهد رفت.... هنوز هم نمی دونم.... اتفاقات زیادی افتاده، تغییرات زیادی در من و این بلاگ رخ داده اما هنوز دوتایی! هستیم و امیدوارم که همچنان باشیم. گاهی فکر میکنم متنها و نوشته هام خیلی خیلی از اسم این وبلاگ دور شده اما مطمئنم اسم اینجا تغییر نخواهد کرد. برای اینکه یادم بمونه... همه اون فلسفه ها... اون آرمانگرایی ها و همه ماجراهایی که توی این 10 سال بر من و این بلاگ رفته..... تا بشم فیلسوفی که الان هستم.... فیلسوفی که شاید در تعاریف هیچکدوم از فلاسفه نگنجه!.....
تقویم نوشت: به بهشت نمیروم اگر مادرم آنجا نیاشد.....
[ چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٢۸ ق.ظ ] [ فیلسوف ]
|
||
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||