بزرگ فیلسوف کوچک

...تنهاترین تنهایان هم که باشی، بازهم خدا با توست....

ح

 

حتما برای خیلیها خیلی وقتها پیش میاد.... یه وقتهایی از زمین و زمان خسته ای حتا از خودت... از تنهاییت... حتا اگر خودخواسته باشه.... وقتهایی پیش میاد که دلت فقط سکوت می خواد و سکوت.... حرفی برای گفتن نداری و گوشی برای شنیدن.... اینجور مواقع آرزو می کنم که کاش جایی بود...جایی پر از سکوت.... جایی برای گریستن....در سکوت گریستن......

 

 

«...فرصت برای حرف زدن زیاد است

اما

اما اگر گریسته باشی...

آه...

...این روزها

خیلی برای گریه دلم تنگ است!»                       

جرات دیوانگی- قیصر امین پور

 

 





نویسنده : فیلسوف ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸



ب

 

بعد از دو سال دارم میرم خرمشهر...دو سال نمیگم سخت اما پر از سختی وتجربه و درس، شاید بهتره بگم دو سال پربار....

آخرین باری که خرمشهر بودم با مامان بود مثل همیشه پر از خاطرات و اتفاقهای خوب....بعدش دیگه نتونستم و نخواستم برم اونجا، حالا اما می خوام بازهم برم. نمی دونم چه حسی خواهم داشت یا چه جوری میگذره... دیگه مامان نیست که بیشتر شادی و هیجان سفرم رو مدیون اون باشم ....

فکر می کنم این بار، سفرم تجربه جدیدی خواهد بود.. هم آغازه و هم پایان... پایانی بر تمام خاطرات گذشته و آغازی برای راهها و تجربه ها و درسهای جدید.....

باز هم آماده ام برای یاد گرفتن، برای امتحانات سخت- که دیگه دارم عادت می کنم بهشون- و حتا شاید برای فیلسوفی که قراره راه جدیدی از زندگی رو امتحان کنه...

شاید یه فیلسوف جدید..... کاملا متفاوت با یک سال یا شاید چند ماه پیش....

فیلسوفی سربرآورده از خاکستر فیلسوف قبلی....!!!

 

 

 

****************************

 

بعدا نوشت: همیشه وقتی یه اتفاقی نمیفته شاکی نمیشم، فکر می کنم حتما بهتر این بوده که نشه...اما دوست دارم بدونم "چرا".... خالا هم سفرم به خرمشهر منتفی شد..... حتما یه دلیلی داره...اما چرا......

 

 

 





نویسنده : فیلسوف ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۸



آ

 

 

«..... آنچه در پیش است پوشیده و وهم انگیز و مرموز است. نه می توان آن را پیش بینی کرد و نه حتا از وقوعش جلوگیری کرد. گاهی به او احترام می گذاری و از تصمیم هایش دفاع می کنی، با او مخالفت نمی کنی تا مبادا مجبور شود بین آزادیش و عشق تو، یکی را انتخاب کند و تنها به این امیدواری که با خویشتنداری عاشقانه ات، او را به ماُمنی که از عشق انتظار داشت رسانده باشی، و زمانی چشم باز می کنی و می بینی که خودت را و فردیت ات را در او محو کرده ای. و گاه سعی می کنی هرچه بین تو و او جدایی می افکند از میان ببری و در این میان چه هدفی آسان یاب تر از خود معشوق. که او را این بار برای همیشه، به تصاحب درآوری، بخش تفکیک ناپذیری از خودت کنی، تا هرچه می پسندی بپسندد، از هرچه بدت می آید، بدش آید و در یک کلام از فردیتش فراتر رود، و با تو یکی شود، با تو به اتحاد برسد. تملک، اقتدار، محوشدن، و سرخوردگی همسایه دیوار به دیوار عشقند. اما شاید بین این دو سر طیف، منزل ها و ماُمن های امیدبخشی وجود داشته باشد....» *

 

کاش می دونستم این منزلها و ماُمن ها چیه..... اینجوری شاید کمی امیدوار میشدم......

 

 

 

* مجله مدرسه – جلال توکلیان

** تشکرات فراوان از سهیل

 

 





نویسنده : فیلسوف ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸



د

 

    دوست دارم ساعتها خوابیدن بچه ها رو تماشا کنم.... خیلی بهم آرامش میده

 

 





نویسنده : فیلسوف ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸



ی

 

یه حسهایی، یه تجربه هایی هستن که  بین اکثر آدمها  مشترکه و قابل درک...حسهایی که اسیر زمان و مکان نیستن.....

خیلی وقتا پیش میاد که یه جمله توی یه کتاب خوندم یا شاید آهنگ  یا ترانه ای شنیدم .... بعدش دلم گرفته..... نمیگم غصه اما غمی هست که گاهی شیرینن حتا، که  روح و دلم رو آزار نمیده.... اینجور مواقع انگار دلم برای چیری یا کسی یا حتا جایی تنگه.... انگار قسمتی از قلبم، تکه ای از روحم گم شده، جایی جا گذاشتمش......

این حس جز اون حسهای ناشناخته آشناست...ناشناخته از اون جهت که نمی تونم بشناسمش و تحلیل کنم و آشنا، چون خیلی وقتا برام پیش میاد و زیاد تکرار میشه.....

ساعتهایی که تنهام، وقتهایی که با شعرهای حافظ و مولوی میگذره...و یاد چند سال پیش میفتم که تمام شعر "مسافر" سهراب رو حفظ بودم..... و تمام اون شبهایی که آسمون مهتاب باهام بود . ...توی جاده تهران-یزد...... 4 سالی که بهترین سالهای عمرم بود با دوستام توی خوابگاه......  فکر می کنم...اون حس ناشناخته آشنا...یه جور حس خوب دلتنگیه... دل تنگی برای تمام روزهای خوشی که گذشت..... دل تنگی برای تمام شبهای روشن و روزهای روشن تر.....

 





نویسنده : فیلسوف ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸



د

 

 دلتنگم،

       برای تمام خاطرات خوب گذشته؛

 و مشتاق،

      برای تمام خاطرات خوب  پیش رو.....

 

 

 





نویسنده : فیلسوف ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸



ه

همه آدمها هر کدوم به نوعی تنهان. تنهایی به نظرم همیشه بد نبست، گاهی لازمه برای بازنگری و باز بینی خیلی چیزها و خیلی اتفاقها با خودت خلوت کنی. اما اگه این تنهایی تو لحظه های زیادی از زندگیت تکرار بشه، اون وقته که آزاردهنده میشه... و فکر می کنم برای فرار از همین تنهاییه که سعی می کنیم با آدمهای زیادی در ارتباط باشیم و دوست بشیم.

توی این سالها آدمهای زیادی وارد زندگی من شدن؛ گاهی انقدر زودگذر و سطحی بوده که اثری ازشون نه در ذهنم و نه در دلم نمونده. تعداد معدودی اومدن، رد پای عمیق توی زندگیم گذاشتن و رفتن...

خوشحالم که بین این حضور و غیبتها، دو نفر هستن که همیشه و در ثانیه ثانیه زندگیم حضورشون رو حس می کنم. شاید گاهی مثل یه ستاره تو آسمون ابری دیده نشن اما می دونم و مطمئنم که هستن.

خوشحالم که حین پیاده روی هامون، بعد از کار، با الناز می تونیم تمام اتفاقهای بد زندگیم رو به مسخره بگیرم و ورای تاثیرهایی که در زندگیم داشتن برای حتا چند دقیقه بهشون بخندم. خوشحالم و خوشوفت برای تمام موضوعهای جدی و فلسفی که همیشه از میدان ولی عصر تا خونه با الناز دربارشون فکر و صحبت می کنیم...

خوشحالم که در تمام لحظات غمناک و پر از احساسی که تحملشون تنهایی برام سخت بوده، دست سالی رو روی شونه هام حس کردم... و سکوتهاش.... و درک سکوتهام... و خوندن تمام نقطه چینها و اس ام اس های خالی......

خوشحالم برای تمام محبتهای خواهرانه اتون و ممنونم بابت بودنتون.......

  

       





نویسنده : فیلسوف ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸



ک

 

** کمی از مرگ:

 

 

دیگر کسی ما را نگاه نمی کند، حتا.

و به این همه سکوت مدفون

این همه حرفهای خاموش

این همه رازهای اکنون عریان

دیگر کسی گوش نمی کند، حتا.

این زندگی که امروز

با چراغهای پرشتابش- در متن روشنای روز-

سرآسیمه می دود،

برای فتح کدام حکایت شنیدنی که ما نخوانده ایم

این گونه تعجیل می کند؟

«مصطفی مستور»

 

*** کمی هم از رندگی!!:

 

 

 

 

 

 

 

**** این پستم رو خیلی دوست دارم====> آبان 85





نویسنده : فیلسوف ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸



خ

 

 

 

                .... خیلی سخته بی رحم شدن و از اون سخت تر تلاش برای بی رحم بافی موندن ......

 

 





نویسنده : فیلسوف ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸



ا

 

این روزها حرفهایی که برای نگفتن دارم خیلی بیشتر از حرفهایی که بشه گفت..... بیان کرد.... نمیشه خیلی از حرفها رو زد..... شاید باید مسکوت بمونن، شاید هیچ وقت به زبون نیان اما..... گاهی همه اون حرفهای نگفته از عمق روحت، دلت و با تمام وجود، جمع میشن توی چشمات و سرازیر میشن ..... اشکهایی که هر کدومش هزار حرف نگفته است...... هزار حسی که.....

..........

..................

...........  شاید.......

.......................باشد برای بعد ............

 

* * می دونم می خونی، می دونم می شنوی، می دونم می فهمی ........

 

 

 

 

* متن آهنگ رو از اینجا بخونید

 

  

 





نویسنده : فیلسوف ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸