بزرگ فیلسوف کوچک

...وسیع باش، تنها، و سربزیر و سخت....

ر

 

راننده کوچه پس کوچه های کرج را به سرعت طی می کند تا هرچه زودتر به ایستگاه مترو برسد. زل زده ام به پنجره تاریک شب. فکر می کنم آخرین باری که این ایستگاه را دیده ام چه وقت بوده؟ شاید بیشتر از 10 سال پیش. باید با مامان بوده باشم. به قصد رفتن به خانه بهداد شاید....

پیاده که می شوم انقدر همه چیز تغییر کرده که نمی دانم کدام سمت ورودی ایستگاه است. کم کم خاطره ها و اتفاق ها پیش چشمم می آیند. اولین باری که به قصد خانه خاله به این ایستگاه آمدیم، وقتی سالها پیش برای ثبت نام کلاس های گردشگری با مامان تا ایستگاه آزادی رفتیم، دیدن خانمی که شوهرش در زندان بود و با دو دختر کوچک از کمیته امداد ماهیانه تنها 5000 تومان دریافت می کرد، و .......

از میان دست فروش ها و گاری ها رد میشوم. بوی فلافل داغ، خاطره تازه ای را روشن می کند در ذهنم. من و رضا و دریا را..... آرامش را..... و لبخندی که بر لبم می نشیند....

حالا از پنجره قطار، چشم دوخته ام به چراغ ها و ماشینها و فکر می کنم به همه خاطرات، خاطرات سال های دور و لحظه های نزدیک.... به اینکه بی این همه خاطره، بی لبخندی که از یادآوریشان بر لبت می نشیند، و حتا گاهی بدون غصه ها و حسرت از دست دادن ها، می شود زندگی کرد؟     

خاطره همانقدر برای من معجزه می کند که رنگ ها.....

 

 

 

[ سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳٩٥ ] [ ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
خ

 

خیلی زیااااااد خیلیییییی زیاد

دلم میخواد

مثل بچه ها

بشینم و محکم پاهام بکوبم زمین؛ 

 زار بزنم، زااااااااااار بزنم و 

بگم:

من همین حالا، همین الان

مامانم میخوام

.....

[ دوشنبه ٦ دی ۱۳٩٥ ] [ ٢:۳٤ ‎ق.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
د

 

دلم برخاستنی به ناگاه میخواهد و گریختنی گرامی از سر فریاد..دلم غاری میخواهد و خوابی سیصد ساله ویارانی جوانمرد.میخواهم چشم برهم بگذارم وندانم آفتاب کی بر میاید وکی فرو میشود وندانم که کدامین قرن از پی کدام قرن میگذرد..وکاش چشم که باز میکردم،دقیانوسی دیگر نبود وسکه ها از رونق افتاده بود.
من آدمی 1000 ساله ام که هزاران بار گریخته ام،به هزارغار پناه برده ام وهزاران بار به خواب رفته ام...
اما هرجا که رفته ام دقیانوس نیز با من آمده است.من خوابیده ام و او بیدار مانده است.دیگر اماگریختن وغار وخواب 300ساله به کار من نمی آ ید.من کجا بگریزم از دقیانوسی که در پیراهن من نفس میکشد وبا چشم های من به نظاره می نشیند وچه بگویم از او که نه بر تخت خود که بر قلب من تکیه زده است وآن سواران که از پی من می آیند نه در راهها که در رگهای من می دوند......

 

 

#عرفان_نظر_آهاری

 

[ دوشنبه ٦ دی ۱۳٩٥ ] [ ۱:٤۳ ‎ق.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
ر

 

رضا نشسته کنار پنجره، سیگار می کشد و چای میخورد. و من که دراز کشیده ام، زل زده ام
 به عکس مامان و گوش می دهم به صدای ناظری که می خواند: باده تویی، جام تویی، پخته 
تویی، خام تویی.... خام بمگذار مرا.....

خام بمگذار مرا......

شاید همین روزها بود یا تابستانی شاید. سالهای 77 یا78 ... درست یادم نیست... بساط 
نقاشی ام را پهن کرده بودم و مامان نماز میخواند. صدای یادگار دوست شهرام ناظری خانه 
را پر کرده بود. طرح میزنم روی ظرف سفالی و فکر میکنم زندگی باید بهتر از اینها باشد.... 
و چرا فلان نیست و بهمان نیست و چه و چه....
حالا.... فکر می کنم چه چیزی میخواستم جز آن همه آرامش آن لحظه را.... چه چیزی 
بهتر و ارزشمندتر؟
به اینکه آیا چند سال دیگر، درست به همین لحظه که دارم می نویسم فکر خواهم کرد؟ 
و از خود خواهم پرسید که چه چیز دیگری می خواستم از این رندگی؟؟ ؟ چه چیزی بهتر 
و ارزشمندتر؟؟؟؟؟؟؟؟
[ چهارشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٥ ] [ ٦:٥۸ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
ا

 

"انگار همه چی سر جاشه..... درسم رو خوندم...لیسانسم و گرفتم و جز تحصیل کرده ها به حساب میام... الان هم که دارم می رم سر کار و مثل خیلیها وابسته به خانواده نیستم.... یه خانواده خوب دارم و یه سقف بالای سر که نگران تموم شدن مهلت اجاره اش نیستم و مجبور نیستم تو سرما و گرما دنبال خونه بگردم.... کلی که نگاه می کنی همه چی خوبه....زندگی که شاید خیلیها آرزوش رو داشته باشن..... اما جزیی که نگاه می کنم...به هیــــــــــــــــــچ وجه... نه احساس رضایت می کنم و نه خوشبختی.... انگار یه چیزی کمه..... شاید هم خیلی چیزها کمه...... نمی دونم.... اما چیزی که می دونم اینه که.... هیچی به نظرم ایده آل نیست...هیچی اون چیزایی نیست که می خوام.... و چیزهایی که می خوام نیست!!!! احساس می کنم همه چی موقتیه..... اون هم یه بازه زمانی کوتاه.....خیلی کوتاه...حس می کنم قراره همه چی زیر و رو بشه.....یه اتفاق خیلی بزرگ که قراره به یه تغییر بزرگ منتهی بشه... معمولا حس ششم خوبی دارم اما مطمئن نیستم که این بار این تغییر یا اون اتفاق، خوب باشه.... دیگه از خیلی چیزها مطمئن نیستم.... از تنها چیزی که مطمئنم اینه که.... دانشگاه رفتنم...درس خوندنم....سرکار رفتنم و..... هیچ کدوم به خواست و اراده خودم نبوده...انگار همیشه یه دستی من رو کشونده....هلم داده..... بعد چشم وا کردم و دیدم تا ته راه و رفتم و رسیدم به اول یه راه جدید......کاهی اوقات هم شده که دست خودم بوده...اما انگار چشمهام و بستم و رفتم جلو ..بعدش به خودم اومدم و دیدم که یه دستی من و لبه پرتگاه یا وسط هوا و زمین گرفته و نگه داشته...... شاید هربار میگه اینبار دیگه یادش می مونه که چشماش و خوب باز کنه....دور وبرش و نگاه کنه و به خودش مغرور نشه که من همیشه راه درست و میرم...یادش می مونه که یه دست همیشه پشتش بوده و یا شاید دوش به دوشش.... اما هربار نا امیدش می کنم.....و خودم رو ناامیدتر..... نمی دونم تا کی قراره تلنگر بخورم و یه کم حواسم رو جمع کنم....اکثر اوقات خیلی زود یادم میره.... میترسم...می نرسم از روزی که این خواب زمستونی چنان عمیق بشه که....دیگه حتی با پس گردنی و سقوط از پرتگاهم بیداری به دنبالش نباشه.... انقدر عمیق که دیگه هیچ بهاری رو نبینه...... می ترسم....."

 

این بهمن 86 نوشتم. انقدر این حسم ملموس بود که هنوزم یادم مونده.... 3 ماه بعدش اون اتفاق افتاد؛ مامان رفت و من موندم و یه دنیای تاریک با کورسوهایی در دوردست.... حالا.... حالا.... باز همین حس رو دارم.... دقیقا همین حس......

می ترسم..... می ترسم......


[ یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٥ ] [ ۸:۳٥ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
م

 

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر

من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش

 

 

پ.ن:.... "حالم خوب نیست" به هیچ زبان زنده دنیا قابل توصیف نیست جز، اشک.....

 

[ چهارشنبه ۳ آذر ۱۳٩٥ ] [ ٩:٢٧ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
ا

 

اساسا!! روز تولد از آن روزهاییست که شادی و غم را توامان تجربه می کنم. حس و حالی دارد شبیه لحظه تحویل سال. گونه ای نو شدن و افزودن بر گذشته! نمی دانم باید شاد باشم برای سن و سال تازه و یا غمگین بر روزهای گذشته و تصمیمات صورت نگرفته و راه های نرفته.

با این همه، با "فردا روز دیگری است" نوید و امید می دهم به خودم که هنوز دیر نیست؛ هنوز زنده ام، نیرو دارم و توان. و از همه مهمتر انگیزه، تا راه های تازه تر را انتخاب کنم و منتظر اتفاق ها و پیش امدهایی باشم که چشم به راهم نشسته اند.

فردا که بیاید، 34 ساله خواهم بود.

باشد که در این سال قرعه دولت به نام ما افتد!!!

 

 

 

[ یکشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٥ ] [ ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
ن

 

نزدیک های صبح است. همان لحظه هایی که خورشید و ماه دستی برای هم تکان می دهند و هر یک رهسپار خانه اش می شود. تمام شب را نخوابیده ام. روح و جسمم یارای مقابله با ذهن پریشان و افکار پریشان تر را ندارند و در آخر بی خوابی تمام خانه را پر میکند.

صدای جاروی رفتگر را میشنوم  که به رسم هر روز به کوچه ما رسیده است.... چشمانم را بسته ام و به خش خش جارو بر روی زمین گوش می دهم....

کاش.... کااااااش......  هر زمان، مثل امشب که افکار مزاحم و مخرب به ذهن آدمی هجوم می آورند جارویی باشد و دستان زحمتکشی تا هرآنچه فکر و حس منفی را با خش خش جارویش گوشه ای جمع کند و دور بریزد.... دور تا آنجا که هیچ آدمی زاده ای هیچ ابوالبشری نباشد. جایی که غم سرگردان بماند از بی کسی و تنهایی.....  

 

 

 

"پی نوشت"

موسیقی متن این روزهایم این است:

دل در بر من زنده برای غم توست

بیگانه خلق و آشنای غم توست

لطفیست که می کند غمت با دل من

ور نه دل تنگ من چه جای غم توست

[ سه‌شنبه ۸ تیر ۱۳٩٥ ] [ ٩:٢۱ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
چ
"چیزی ویرانگر تر از این نیست
که دریابیم
فریب همان کسانی را خورده ایم
که باورشان داشتیم

-لئو بوسکالیا




در همه سالهای گذشته تمام سعیم این بوده که دیدم نسبت به آدم های اطرافم همچنان خوشبینانه و مثبت 
باقی بماند. تلاش کردم تا همیشه به این جمله معتقد بمانم که آدمها همه خوبند مگر اینکه خلاف آن ثابت شود. 
سیاست بازی ها و بازیگری ها و دورویی ها را دیدم و به فراموشی سپردم و هربار هنگام آشنایی با فردی تازه وارد 
به زندگیم حضورش را خوش آمد گفتم و او را پذیرا شدم. 

این روزها اما فهمیده ام یا بهتر است بگویم این روزها دیگر مطمئنم که آدم ها بیشتر از آنچه که فکر میکردم؛
بی هیچ نگرانی و دغدغه ای و بی هیچ احساس گناهی وجدان و اخلاق را زیر پا می گذارند و زندگیت را -جسورانه- 
تا مرز تباهی پیش می برند. همان آدمهایی که شاید روزی دوست می پنداشتی شان.......




[ دوشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٥ ] [ ٩:٥٤ ‎ق.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
ت

 

تنهایی دنیای مدرن فکر می کنم دقیقا همین باشه:

 تعداد زیادی دوست که تقریبا بیشتر ساعتهای روز توی محیطهای مجازی باهاشون در حال صحبت و تبادل نظری اما هیچ کدوم برای درد دل کردن و مشاوره قابل اطمینان نیستن.

 

 

 

[ سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٥ ] [ ٦:٤٩ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
خ

 

 

خودم را و تو را و همه را... میسپارم به دستان خدایی که

سزا و جزای آدمیان

در دستان اوست....

 

[ شنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٥ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
م مثل مادر

 

امروز دیگر باید باور کنم که دقیقا هشت سال را بی تو گذرانده ام. هشت سال پر فراز و نشیب خالی از تو را...

بعضی "نبودن" ها چنان در لحظه های زندگی رسوخ می کنند و با روح آدمی عجین می گردند که به شکلی از "بودن" تبدیل می شوند. بودن هایی از نوع خاطره و حسرت، لبریز از "کاش" و "اگر"...

 فقدانی که با هیچ، با هیچ بودنی پر نمی شود. تنها با بغضهای سنگین و اشکهایی سنگین تر، از آن می گذری و برای مدتی موقت و بسیار کوتاه به گوشه دلت می سپاری اش. تا باز کجا و کی سر باز کند این بغض و باز، اشک و اشک و اشک...... 

[ پنجشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٥ ] [ ٩:٢٤ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
د

 

در این سی و چند سال زندگی، مثل همه انسانهاو شاید بهتر باشد بگویم مثل تمامی زن ها؛ روزهای زیادی بوده که در بیشتر ساعتهای آن به کنج خلوتم پناه برده و گریسته ام. گاه زیاد و گاهی کم.

این روزها اما گریستن را به شیوه ای تازه تجربه میکنم. راه می روم، گوشواره هایم را از گوش باز میکنم، غذا میخورم، خانه را مرتب میکنم و همراه با همه این حالت ها و کارها، اشک هایم را پاک میکنم.....

 

[ جمعه ٢٧ فروردین ۱۳٩٥ ] [ ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
د

 

 

دوست داشتن خوب است؛

و نیز داشتنِ دوست.

ترکیب این دو، 

معجونی است

بی تا و بی بدیل که من

این روزها

با 

کوله پشتی نارنجی

مز مزه اش میکنم با لذت.

 

 

[ دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٥ ] [ ٩:۱٠ ‎ق.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
س

 

ساعت 4:30 بعداز ظهر است. منتظرم تا عقربه ها ساعت 17 را نشان بدهند و جلسه شروع شود. حدود یک ماه پیش درخواستی فرستادم برای همکاری داوطلبانه در جشنواره بین المللی فیلم بعنوان مترجم و شاید همراه مهمانان خارجی. هیچ ایده ای از جلسه و آنچه که در طی آن خواهد گذشت ندارم. ترجیح  می دهم طبق عادت معمول زمان های انتظار، به اطرافم و به آدمها توجه کنم. به رفتارها و عکس العملهایشان، طرز راه رفتن، حرف زدن، خندیدن و .......

 دخترکی شاید 22-23 ساله در کنارم نشسته است و غرق در گوشی موبایلش سر در گریبان دنیای مجازی فرو برده شاید. پسر جوان به آرامی به او نزدیک می شود و می پرسد: شما هم برای جلسه جشنواره اومدین؟ و جواب مثبت دختر جوان مکالمه را پیش می برد. چیزی نمی گذرد که گفتگویشان به زبان انگلیسی ادامه می یابد و من، که پرت می شوم به 20 سالگی. به هیجانات آن سالها. به رفتاری شبیه رفتار این دختر و پسر جوان.

هر جایی و هر موقعیتی  سعی در اثبات تواناییم در زبان انگلیسی داشتم. آن سالها نه، اما این روزها اطمینان دارم که بیش از دیگران نیاز داشتم تا به خودم ثابت کنم که "می توانم". و چه بی رحمانه گذر سالها و اتفاقها این "توانستن" را در ذهن و روحت به باد فراموشی می سپارد....

در دل دعا می کنم برای آن دو که این هیجانات و این امیدها را سالیان سال با خود همراه داشته باشند. و به خودم امید می دهم که همراهی با آنها و چندین جوان پرشور دیگر، کورسوهای باقیمانده در دلم را به چلچراغی فروزان تبدیل کند.    

 

[ شنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٥ ] [ ۸:۳۱ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
چ

 

-چرا گرفته دلت؟ مثل اینکه تنهایی؟

*چقدر هم تنها

[ شنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٤ ] [ ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
ک

 

 

کم کم

داره عید میاد

کاش

سراغ دل من هم بیاد

 

 

[ چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩٤ ] [ ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
ح

 

 

حالم

خوب

نیست

خوب نیست

[ چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٤ ] [ ٥:٤٠ ‎ق.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
ا

 

احساس بد درون آدمی انواع و تعریفها و حتا صفتهای زیادی دارد؛ شاید به تعداد آدمهای روی زمین.

شاید "غم" جزء احساساتی باشد که با اکثریت آرا در صدر فهرست بدها قرار میگیرد.

اما من فکر می کنم که "خشم" بدترین باشد....

به تلی از ماسه می ماند این خشم.....

ریز و موذی و روان...... ریشه می دواند در تک تک سلولها و  گوشه گوشه روحت.....

در اندک زمانی به خودت می آیی و می بینی تمام وجودت مالامال خشم است و قسمتی  از آن را که برداری، لایه های زیرین سرریز می شوند در وجودت.....

تکرار می کنم با خودم:

                        ....... والکاظمین الغیظ..... والعافین عن الناس......

 

[ پنجشنبه ٩ مهر ۱۳٩٤ ] [ ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
خ

 

 

خسته ام....

از

بعضی نبودنهای زیاد

و بودن های کم...!

 

[ چهارشنبه ۸ مهر ۱۳٩٤ ] [ ٩:۱۳ ‎ب.ظ ] [ فیلسوف ] [ نظرات () ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه