|
بزرگ فیلسوف کوچک ...وسیع باش، تنها، و سربزیر و سخت....
|
اساسا! نا امیدی چیز خوبی نیست اما خیلی وقتا واقعا نمیشه به خیلی چیزها امید داشت یا به انجام و فرجام خیلی کارها.... بخصوص اگر آدمی مثل من باشه که در اکثر موارد ناامید و بدبینه! اما خب برعکسش هم هست.... به یه سری چیزها نمیشه امیدوار نبود، مثلا به مواردی که مستقیما به خود آدم و خود خدا مربوطه! در این جور موارد خیالم راحته.... می دونم اگر حتا به تعبیر من پایان خوشی نداشته اما حتما بهترین حالت ممکن بوده..... و اگر گاهی همه چی خیلی پیچیده و سخت به نظر میرسه، در عین حال، احتمال اتفاق افتادن یه معجزه هم خیلی زیاده...
« در فلبم همچنان به معجزه اعتقاد دارم، خدا بزرگترین معجزه گر است. او که یک "شبح اپرای پاریس- سوزان کی"
[ دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠٤ ق.ظ ] [ فیلسوف ]
[ نظرات () ]
روزهایی هستن که خیلی خوب گذشتن.... سر کار بی هیچ اتفاقی ساعتها رو اما وقتی میام خونه کلی دلم میگیره.... کلی هم بغض گلوم رو..... نمی دونم جرا...... شاید هم می دونم و به روی خودم نمیارم...... لحظات زیادی هست که دلم خواسته در خونه رو که باز می کنم، با صدای بلند صدا برنم:...مـــــــــــــا مـــــــــــــــــا نــــــــــــــــــــــ............. اما.....
[ دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٠ ق.ظ ] [ فیلسوف ]
[ نظرات () ]
گاهی وقتا فکر می کنی به اندازه ای که لازمه بزرگ شدی و انقدر تجربه داری که در مورد یه سری مسائل و موضوعها که پیش پا افتاده هم نیست و شاید نقش مهمی هم داشته باشه- شاید که نه قطعا- می تونی راحت فکر کنی و راهت رو بیابی. اما اتفاقی میفته و موضوعی پیش میاد که می بینی اون طور هم که فکر می کردی هرچند نمیشه نقش احساسات رو نادیده گرفت. در اکثر مواقع نه بخاطر بی تجربگی که به خاطر نادیده گرفتن دلایل و علتهای منطقی –که توی سایه احساس قرار گرفتن- نمی تونی خوب فکر کنی و منطقی باشی و با خودت کنار بیای و تصمیم درست رو بگیری.... دوست دارم انقدر خوب خودم رو بشناسم که بتونم تعادل برقرار کنم بین منطق و
[ دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢٧ ق.ظ ] [ فیلسوف ]
[ نظرات () ]
همیشه حرفهایی هست برای گفتن، اما گوشی که به جان بسپارد؛ نه.
[ پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٢٠ ق.ظ ] [ فیلسوف ]
[ نظرات () ]
یه وقتهایی میشه که دلم می خواد یه کار خنده دار انجام بدم که البته بسیار خوشاینده برام. شاید خیلی هم اگر بخوای دقیق و منطقی بهش فکر کنی مسخره و بیهوده باشه اما واقعیتش اینه که به هیچ وجه مهم نیست که دیگران چی فکر می کنن و چی می گن.... فقط اون احساسی که دارم برام مهمه.... مثل هفته پیش که با برجساز و بانو و حسین رفتیم اطراف لاله زار و ساندویچ کثیف خوردیم! و چه لذتی داشت!!!!!! به قول سالی و انار...... گاهی همین خوشیهای کوچک می تونه روحیه ام رو حداقل تا یک هفته شارژ کنه.....
این هم چند تا نقاشی دیگه:
[ دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٢٠ ب.ظ ] [ فیلسوف ]
[ نظرات () ]
میگن آدمها خیلی زود به همه جیز عادت می کنند... اما من فکر می کنم گاهی وقتا آدما مجبورن که عادت کنن .... همونطور که به " مجبور یودن" خیلی وقته که عادت کردن......!!! یه وقتهایی انقدر به نبودن، به از دنیا رفتن یه آدم- یه پدر- عادت می کنی که انگار فراموش می کنی روزی روزگاری-مثلا 29 سال پیش- چنین آدمی بوده.... چیزی شبیه فراموشی..... اما قطعا اون آدم تمام لحظه ها و روزها وسالها با تو زندگی کرده و تو به همیشه فکر کردن بهش "عادت کردی" ،یه حس یا یه فکر که ناخودآگاه در وجودت ریشه دوونده؛ درست مثل نفس کشیدن....
[ شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٤ ب.ظ ] [ فیلسوف ]
[ نظرات () ]
گاهی اوقات که مسافری نباشه سر کار و یه عالمه فکر باشه توی ذهنم... نقاشی می کشم و فکرمی کنم....بعضی وقتها نقاشی که تموم میشه تازه متوجه میشم که چی کشیدم بعضی وقتها هم طرحش توی ذهنم هست....اما کاملا آماتور و ابتدایی هستن این نقاشیها,با نرم افزار paint نمیشه خیلی خوب طرح زد.... خوب یا بد..... تمام طرحهایی که می زنم و رنگهایی که استفاده می کنم شاید نشون بده که در اون لحظه چه حسی داشتم.. شاد بودم یا غمگین... عصبانی یا آروم.... اما نقاشیهام رو دوست دارم.... و هر از گاهی مرورشون میکنم....
[ پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٤:٠۱ ب.ظ ] [ فیلسوف ]
[ نظرات () ]
سالهای دانشجویی، باغبان پیری مسئول رسیدگی به باغچه های خوابگاه بود. تقریبا هر روز صبح اونجا بود. گلها رو آبیاری می کرد و یا به تناسب فصل، گیاهها و گلها رو تغییر می داد. طرفهای ظهر که با دوستهام می رفتیم دانشگاه، می دیدمش که روی چمن و بین گلها داره نماز می خونه و من چقدر حسش رو دوست داشتم..... و حس آرامشی رو که بهم میداد دوست تر..... انگار که سهراب شعر رو برای اون پیرمرد گفته بود: «.... من نمازم را وقتی می خوانم که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو.... قبله ام یک گل سرخ، جانمازم چشمه، مهرم نور.... »
[ جمعه ٢٢ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱۸ ق.ظ ] [ فیلسوف ]
[ نظرات () ]
چند روز پیش با دوستم –که اون هم مادرش فوت کرده- رفته بودیم خرید. توی یه فروشگاه که فروشنده اش هم بسیــــــــــــــار حرف میزنه، دو تا لباس خریدیم.
موقعی که داشتیم حساب می کردیم خریدهامون رو، اون آقا گفت که نمی خواین مادرهاتون رو خوشحال کنین؟ مادرها با کادوهای بیموقع و بی دلیل خوشحال میشن، یه چیزی براشون بخرین و شادشون کنین… من و مریم فقط به هم نگاه کردیم و لبخند زدیم… می خواستم بهش بگم که آقا اونا احتیاجی به ما ندارن، اونها خودشون کلا و دائما "شادروان" هستن…!!!
[ جمعه ۸ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٠۸ ب.ظ ] [ فیلسوف ]
[ نظرات () ]
هفته ای که گذشت هفته جالبی بود..... با سالی دو تا فیلم دیدم: "آقا یوسف" و "اینجا بدون من" فیلمهای قشنگی بودن بخصوص دومی که با بازی عالی معتمدآریا و ٌصابر ابر همراه بود اما فیلمهای غمناکی بودن.... شدیــــــــــــــــــدا.... جدای از اینها کتاب "سمفونی مردگان" عباس معروفی رو خوندم که با اینکه شیوه نگارشش حرف نداشت اما تا چند روزی ذهنم رو مثل اون دو تا فیلم درگیر کرده بود و هنوز هم مقادیری دپرشن! در خونم یافت میشه.... از این رو با سالی تصمیم گرفتیم این هفته رو کلا بریم تئاتر گلریز!!!! مبادا که آخر هفته امون به خودکشی منتهی بشه!!!
پی نوشت: البته تئاتر "خرده خانم" هم دیدم ونه به خاطر سبک عالی و فیلمنامه عالی تر ، بلکه به خاطر بازی محشر گلاب آدینه حتما این تئاتر رو ببینید.
[ یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٦:۱۱ ب.ظ ] [ فیلسوف ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |